CafeMom Tickers CafeMom Tickers ترنج و سهند - یک سال گذشت....
یک سال گذشت....
از دیروز تا حالا همش دارم توی گذشته سپری می کنم و همش دارم لحظه به لحظه یاد پارسال همین موقع میوفتم...دلم می خواست این حسم را بنویسم و برای همین دیگه خواب را تعطیل کردم و اومدم اینجا.

یادش بخیر پارسال این موقع (19 اردیبهشت ساعت 7:15) دیگه لباسامو با درد فراوان پوشیدم و از مامانم خداحافظی کردم و با رشید جون و مامان رشید راهی بیمارستان شدیم. شب قبلش مامانم و مامان رشید باهم از اصفهان اومده بودند و منم که از چک آپ دکترم از بیمارستان صارم برگشته بودم.دکتر شاه حسینی گفته بود تا شنبه صبر میکنیم و اگه اتفاقی نیفتاد آمپول فشار می زنیم.(امروز 18 اردیبهشت میشد 1شنبه) من نازنین جون(مامان آروشا) از مامانای آکوا را دیدم توی بیمارستان که 6روز پیش زایمان کرده بود و اومده بود برای لیزر زخمش و کلی تعریف کرد و گفت همه چی عالی بوده و به من کلی انرژی داد...

شب هم تا ساعت 1 بیدار بودیم و کلی با مامان هامون گفتیم و خندیدیم و من ساعت 1 خوابیدم...

دیشب هم دوباره من همون ساعت 1 خوابیدم با تفاوت اینکه پارسال ترنج هنوز توی شکمم آروم خوابیده بود و امسال در حال شیر خوردن داشت بازوهای منو نوازش می کرد...

خلاصه ساعت 3 از درد بیدار شدم و فهمیدم شروووووع شد....به سفارش دکتر و تهمینه جون(مربی شنای صارم) رفتم یه دوش آب گرم گرفتم و دوباره اومدم خوابیدم !!!.....امسال ترنج دقیقا سر ساعت 3 بیدار شد و من کلی حال کردم از این قضیه....

ساعت 7 دیگه دردم زیاد شده بود..به رشید گفتم حالا بریم بیمارستان...

توی راه به همه دوستام اس ام اس دادم که من دارم فارغ می شم برام دعا کنید و دیگه اس ام اس دادن همانا و زنگ پشت زنگ از طرف همه دوستامو و فامیل و....

رفتم بخش معاینه و اون لحظه شیفت داشت عوض میشد و من هرچی می گفتم یکی بیاد منو معاینه کنه هیشکی نبود..خلاصه بالاخره یه مامای مهربون که متاسفانه اسمش خاطرم نیست منو معاینه کرد و گفت 1 سانت باز شده باید  راه بری یا برو خونه یا همین جا توی لابی بیمارستان راه برو...

منم اومدم و توی لابی راه میرفتم...درد که شروع می شد لابی و صندلی هاشو و آدمهایی که نشسته بودند اونجا توی چشمم جمع می شدند و کوچیک میشدند و من می ایستادم و از درد خم میشدم و موقعی که آروم میشد دوباره همه چیز برام روشن میشد و من به راه رفتن ادامه میدادم...هیچوقت حس اون زمان را از خاطرم نمی برم....

خوابم گرفته بود و به رشید می گفتم برو بگو منو بستری کنند که حداقل بگیرم بخوابم اگه نه می رم توی نمازخونه می خوابم!...خلاصه منو بستری کردند و لباس و کیف و...دادند و من با رشید و مامانش خداحافظی کردم و رفتم توی بخش بستری که چندتا تخت بود و چندتا مامان دیگه هم خوابیده بودند و درد می کشیدند..

به من سرم وصل کردند و معاینه و 3 سانت باز شده بود...من یادمه که خوابم می برد و هیچی نمی فهمیدم تا درد شروع میشد و من صدای ناله های خودمو می شنیدم و خودم تعجب می کردم که این صدا مال منه و موبایلم را هر دفعه نگاه می کردم می دیدم یه عالمه تماس ناموفق و یه عالمه اس ام اس دارم ولی فقط جواب رشید را میدادم....رشید همش می گفت پس چرا نمیان به من بگن بیام پیش تو؟؟ و من میگفتم هنوز زوده...

یه خانومی روی تخت کنار من بود و دیگه توی مرحله ای بود که همسرش اومده بود بالای سرش و خانومه بنده خدا جیغ میکشید و می گفت من غلط کردم که بی حسی نخواستم ..منو بی حس کنید و ماماها میگفتند حالا دیگه نمیشه

من یادمه هربار از درد که بیدار می شدم صدای فریاد خانومه را می شنیدم و بعد دوباره هیچی نمی شنیدم..تا یه بار دیگه صداش را از دور شنیدمو مامای من گفت داره فارغ می شه....چقدر دعاش کردم...

مامای من اومد گفت چیزی می خوای و من گفتم گرسنمه و اون هم رفت برام یه کاسه سوپ آورد که اصلا درد نذاشت یه ذره اش را هم بخورم....

خلاصه فاصله دردهام خیلی کم شده بود..ماما معاینه ام کرد و گفت 4 سانت باز شده و باید کیسه آب را پاره کنم و دیگه بیان اپیدورال ات کنند و دیگه همسرت می تونه بیاد پیشت...کلی انرژی گرفتم و خوشحااااااااااااااال...

کیسه آب را که با یه قلاب پاره کرد یه کم آب اومد و ماما گفت:واااااااااااااااااااااااای مکونیوم شده!!! گفتم یعنی چی؟؟؟...گفت یعنی باید سزارین شی بچه توی کیسه آب مدفوع کرده! منو می گی اشک از چشمام سرازیر شده بود که نه تورا خدا من این همه زحمت کشیدم که طبیعی زایمان کنم ....

مامای مهربونم زنگ زد دکتر شاه حسینی اومد توی بخش و تا منو دید گفت ای بدشانس تو همه چیزت خیلی خوب داشت پیش می رفت که !!

اما دیگه فایده ای نداشت ضربان قلب بچه هم داشت افت می کرد..منو نشوندند روی ویلچر و بردند اتاق عمل ...توی مسیر من یه هاله ای از رشید با لباس اتاق عمل دیدم که اومد جلو و گفت خوووووبی؟؟؟؟ و من گفتم :نه!!!!! (جالبه که امروز اینقدر با ریزه کاری و جزئیات توی ذهنم مونده و دارم یادآوری می کنم)

توی اتاق عمل دکتر یاسینی(دکتر بیهوشی من) که واقعا مهربون و خنده رو و دوست داشتنی بود به من گفت ناراحت نباش دیگه اتفاقی هست که پیش اومده..و منو نشوند روی تخت و گفت هر موقع تو گفتی من سوزن  را می زنم که بی حس شی و دیگه درد را حس نکنی ومن فاصله بین دوتا درد گفتم :حالا....

و دیگه دردم تموم شد و توی چراغ های بالای سرم داشتم مراحل را می دیدم که یه پرده کشیدند جلوی صورتم و یه پرستار که همش بالای سرم بود با من حرف می زد و می گفت حالا اسمش چیه؟گفتم ترنج همه اتاق عمل گفتند چه اسم قشنگ اصیلی...بعد رشید اومد و همون موقع یه صدای گرفته گریه به گوشم رسید...خدایا به دنیا اومد!! باورم نمی شد این صدا چیه و بعد روی تخت کوچولوی کنارم یه موش کوچولویی را گذاشتند و دکتر اطفال معاینه اش می کرد و تمیزش کردند و من مبهوت که این همونه که توی دل من  بود و شبانه روز باهاش حرف میزدم و برام تکون می خورد؟؟!! این بچه منه؟؟...هنوز هم باورم میشه با اینکه یکسال از اون زمان میگذره...

دکتر گفت ببین چه دختر نازیه و من گفتم چقدر چروکه؟؟...خدا را شکر خیلی مکونیوم نخورده بود و ساااااااااااالم بود......

ساعت 4:05 بعد از ظهر بود و من 13 ساعت درد کشیده بودم...  دخترم صورتشو به صورتم چسبوند و ساکت شد و من هم همه دردها را فراموش کردم..خدایا سپاس....

الان که دارم اینا را می نویسم اشک توی چشمام جمع شده و بغض داره خفه ام می کنه درست مثل همون روز...رشید یه نگاه به نی نی مون می کرد و یه نگاه به من و با هیجان و چشمهای ترش هی میگفت مرسی چقدر نازه......

بعدش که نمیدونم زمان چقدر گذشت و ساعت چند بود من روی تخت یه گوشه ای خوابیده بودم و پرستار و ماما می گفتند سعی کن بخوابی...یادمه خوابم می برد و با صدای خرخر خودم بیدار میشدم و تعجب می کردم که این صدا مال من بود؟؟؟

بعدش بردنم برای بستری و توی همون حالت از من پرسیدند اتاق عمومی می خوای یا خصوصی و من گفتم خصوصی و رفتیم توی اتاق و مامان رشید و رشید اومدند و گفتند وااای چه دختر نازی...

گفتم رشید برو دنبال مامانم و بیارش اینجا دلم میخواد مامانم کنارم باشه...ساعت 7عصر بود...

ترنج را آوردند و گذاشتند توی بغلم و من اون لحظه باور کردم که مادر شدم.....


رشید جونم یک سالگی پدر شدنت مباررررررررک......

دخترم ترنج از اینکه شیرین ترین لحظه ها را برامون با اومدنت رقم زدی بی نهایت سپاسگذارم و خدا را شاکر....

تولدت مبارک همه هستی من ...تنها موجودی که مال خود خودم هستی....ترنج نازنینم فصل شکوفه های نارنج با عطر بهشتی نارنج برایم همه دنیا را هدیه آوردی......

بودن آنهایی که بودنشان را می خواهیم زمین را زیباتر می کند...

"همیشه باش"


[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:28 ] [ مرسدس ] [ ]