تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers ترنج

ترنج

از دیروز تا حالا همش دارم توی گذشته سپری می کنم و همش دارم لحظه به لحظه یاد پارسال همین موقع میوفتم...دلم می خواست این حسم را بنویسم و برای همین دیگه خواب را تعطیل کردم و اومدم اینجا.

یادش بخیر پارسال این موقع (19 اردیبهشت ساعت 7:15) دیگه لباسامو با درد فراوان پوشیدم و از مامانم خداحافظی کردم و با رشید جون و مامان رشید راهی بیمارستان شدیم. شب قبلش مامانم و مامان رشید باهم از اصفهان اومده بودند و منم که از چک آپ دکترم از بیمارستان صارم برگشته بودم.دکتر شاه حسینی گفته بود تا شنبه صبر میکنیم و اگه اتفاقی نیفتاد آمپول فشار می زنیم.(امروز 18 اردیبهشت میشد 1شنبه) من نازنین جون(مامان آروشا) از مامانای آکوا را دیدم توی بیمارستان که 6روز پیش زایمان کرده بود و اومده بود برای لیزر زخمش و کلی تعریف کرد و گفت همه چی عالی بوده و به من کلی انرژی داد...

شب هم تا ساعت 1 بیدار بودیم و کلی با مامان هامون گفتیم و خندیدیم و من ساعت 1 خوابیدم...

دیشب هم دوباره من همون ساعت 1 خوابیدم با تفاوت اینکه پارسال ترنج هنوز توی شکمم آروم خوابیده بود و امسال در حال شیر خوردن داشت بازوهای منو نوازش می کرد...

خلاصه ساعت 3 از درد بیدار شدم و فهمیدم شروووووع شد....به سفارش دکتر و تهمینه جون(مربی شنای صارم) رفتم یه دوش آب گرم گرفتم و دوباره اومدم خوابیدم !!!.....امسال ترنج دقیقا سر ساعت 3 بیدار شد و من کلی حال کردم از این قضیه....

ساعت 7 دیگه دردم زیاد شده بود..به رشید گفتم حالا بریم بیمارستان...

توی راه به همه دوستام اس ام اس دادم که من دارم فارغ می شم برام دعا کنید و دیگه اس ام اس دادن همانا و زنگ پشت زنگ از طرف همه دوستامو و فامیل و....

رفتم بخش معاینه و اون لحظه شیفت داشت عوض میشد و من هرچی می گفتم یکی بیاد منو معاینه کنه هیشکی نبود..خلاصه بالاخره یه مامای مهربون که متاسفانه اسمش خاطرم نیست منو معاینه کرد و گفت 1 سانت باز شده باید  راه بری یا برو خونه یا همین جا توی لابی بیمارستان راه برو...

منم اومدم و توی لابی راه میرفتم...درد که شروع می شد لابی و صندلی هاشو و آدمهایی که نشسته بودند اونجا توی چشمم جمع می شدند و کوچیک میشدند و من می ایستادم و از درد خم میشدم و موقعی که آروم میشد دوباره همه چیز برام روشن میشد و من به راه رفتن ادامه میدادم...هیچوقت حس اون زمان را از خاطرم نمی برم....

خوابم گرفته بود و به رشید می گفتم برو بگو منو بستری کنند که حداقل بگیرم بخوابم اگه نه می رم توی نمازخونه می خوابم!...خلاصه منو بستری کردند و لباس و کیف و...دادند و من با رشید و مامانش خداحافظی کردم و رفتم توی بخش بستری که چندتا تخت بود و چندتا مامان دیگه هم خوابیده بودند و درد می کشیدند..

به من سرم وصل کردند و معاینه و 3 سانت باز شده بود...من یادمه که خوابم می برد و هیچی نمی فهمیدم تا درد شروع میشد و من صدای ناله های خودمو می شنیدم و خودم تعجب می کردم که این صدا مال منه و موبایلم را هر دفعه نگاه می کردم می دیدم یه عالمه تماس ناموفق و یه عالمه اس ام اس دارم ولی فقط جواب رشید را میدادم....رشید همش می گفت پس چرا نمیان به من بگن بیام پیش تو؟؟ و من میگفتم هنوز زوده...

یه خانومی روی تخت کنار من بود و دیگه توی مرحله ای بود که همسرش اومده بود بالای سرش و خانومه بنده خدا جیغ میکشید و می گفت من غلط کردم که بی حسی نخواستم ..منو بی حس کنید و ماماها میگفتند حالا دیگه نمیشه

من یادمه هربار از درد که بیدار می شدم صدای فریاد خانومه را می شنیدم و بعد دوباره هیچی نمی شنیدم..تا یه بار دیگه صداش را از دور شنیدمو مامای من گفت داره فارغ می شه....چقدر دعاش کردم...

مامای من اومد گفت چیزی می خوای و من گفتم گرسنمه و اون هم رفت برام یه کاسه سوپ آورد که اصلا درد نذاشت یه ذره اش را هم بخورم....

خلاصه فاصله دردهام خیلی کم شده بود..ماما معاینه ام کرد و گفت 4 سانت باز شده و باید کیسه آب را پاره کنم و دیگه بیان اپیدورال ات کنند و دیگه همسرت می تونه بیاد پیشت...کلی انرژی گرفتم و خوشحااااااااااااااال...

کیسه آب را که با یه قلاب پاره کرد یه کم آب اومد و ماما گفت:واااااااااااااااااااااااای مکونیوم شده!!! گفتم یعنی چی؟؟؟...گفت یعنی باید سزارین شی بچه توی کیسه آب مدفوع کرده! منو می گی اشک از چشمام سرازیر شده بود که نه تورا خدا من این همه زحمت کشیدم که طبیعی زایمان کنم ....

مامای مهربونم زنگ زد دکتر شاه حسینی اومد توی بخش و تا منو دید گفت ای بدشانس تو همه چیزت خیلی خوب داشت پیش می رفت که !!

اما دیگه فایده ای نداشت ضربان قلب بچه هم داشت افت می کرد..منو نشوندند روی ویلچر و بردند اتاق عمل ...توی مسیر من یه هاله ای از رشید با لباس اتاق عمل دیدم که اومد جلو و گفت خوووووبی؟؟؟؟ و من گفتم :نه!!!!! (جالبه که امروز اینقدر با ریزه کاری و جزئیات توی ذهنم مونده و دارم یادآوری می کنم)

توی اتاق عمل دکتر یاسینی(دکتر بیهوشی من) که واقعا مهربون و خنده رو و دوست داشتنی بود به من گفت ناراحت نباش دیگه اتفاقی هست که پیش اومده..و منو نشوند روی تخت و گفت هر موقع تو گفتی من سوزن  را می زنم که بی حس شی و دیگه درد را حس نکنی ومن فاصله بین دوتا درد گفتم :حالا....

و دیگه دردم تموم شد و توی چراغ های بالای سرم داشتم مراحل را می دیدم که یه پرده کشیدند جلوی صورتم و یه پرستار که همش بالای سرم بود با من حرف می زد و می گفت حالا اسمش چیه؟گفتم ترنج همه اتاق عمل گفتند چه اسم قشنگ اصیلی...بعد رشید اومد و همون موقع یه صدای گرفته گریه به گوشم رسید...خدایا به دنیا اومد!! باورم نمی شد این صدا چیه و بعد روی تخت کوچولوی کنارم یه موش کوچولویی را گذاشتند و دکتر اطفال معاینه اش می کرد و تمیزش کردند و من مبهوت که این همونه که توی دل من  بود و شبانه روز باهاش حرف میزدم و برام تکون می خورد؟؟!! این بچه منه؟؟...هنوز هم باورم میشه با اینکه یکسال از اون زمان میگذره...

دکتر گفت ببین چه دختر نازیه و من گفتم چقدر چروکه؟؟...خدا را شکر خیلی مکونیوم نخورده بود و ساااااااااااالم بود......

ساعت 4:05 بعد از ظهر بود و من 13 ساعت درد کشیده بودم...  دخترم صورتشو به صورتم چسبوند و ساکت شد و من هم همه دردها را فراموش کردم..خدایا سپاس....

الان که دارم اینا را می نویسم اشک توی چشمام جمع شده و بغض داره خفه ام می کنه درست مثل همون روز...رشید یه نگاه به نی نی مون می کرد و یه نگاه به من و با هیجان و چشمهای ترش هی میگفت مرسی چقدر نازه......

بعدش که نمیدونم زمان چقدر گذشت و ساعت چند بود من روی تخت یه گوشه ای خوابیده بودم و پرستار و ماما می گفتند سعی کن بخوابی...یادمه خوابم می برد و با صدای خرخر خودم بیدار میشدم و تعجب می کردم که این صدا مال من بود؟؟؟

بعدش بردنم برای بستری و توی همون حالت از من پرسیدند اتاق عمومی می خوای یا خصوصی و من گفتم خصوصی و رفتیم توی اتاق و مامان رشید و رشید اومدند و گفتند وااای چه دختر نازی...

گفتم رشید برو دنبال مامانم و بیارش اینجا دلم میخواد مامانم کنارم باشه...ساعت 7عصر بود...

ترنج را آوردند و گذاشتند توی بغلم و من اون لحظه باور کردم که مادر شدم.....


رشید جونم یک سالگی پدر شدنت مباررررررررک......

دخترم ترنج از اینکه شیرین ترین لحظه ها را برامون با اومدنت رقم زدی بی نهایت سپاسگذارم و خدا را شاکر....

تولدت مبارک همه هستی من ...تنها موجودی که مال خود خودم هستی....ترنج نازنینم فصل شکوفه های نارنج با عطر بهشتی نارنج برایم همه دنیا را هدیه آوردی......

بودن آنهایی که بودنشان را می خواهیم زمین را زیباتر می کند...

"همیشه باش"


نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:28 توسط مرسدس|

خیلی وقته که میخوام بیام و بنویسم اما مگه وقت میشه؟؟!! مگه وقت میذاره؟!! کلی وقته نوشته هامو به اختصار روی کاغذ نوشتم که یهو یادم نره و بیام اینجا بنویسم....

اومدم قبل از تولدش از شیرین کاری هاش بنویسم و از حال و هوای خودم....


جوجه من یادش بخیر پارسال این موقع دل تو دلم نبود که بیای و ببینم چه شکلی هستی...چقدرهیجان..چقدر آرامش...چقدر دلواپسی..چقدر عشق....

بذار اینا را بعدا بنویسم که نزدیکتر شده باشم به تولدت ..دلبندم...


خب.....

ترنج من حالا بلده که انگشت و زبان و دل و سر و موهاش را نشون بده....بلد شده وقتی بهش میگم : بزن قدش دستش را میاره بالا و میزنه کف دست من...چشم و دماغ و دهن و موی منم بلده البته

اینجا توی این عکس لپ هاشو دخترم داره میکشه

وقتی بهش میگم کلاغه چی میگه؟ میگه :قا قا قا.....ماهی چیکار میکنه ؟ تند تند لباش را باز و بسته میکنه.....اسب چیکار میکنه؟ خودشو تکون میده و یه چیزی شبیه پیتیکو میگه....

وقتی میگم اووخ میشی دستش را میذاره روی سرش (از بس بچه ام از ناحیه سر اووخ میشه الهی قربونش برم)

جوراب و کفش و شلوار و کلاهش را می شناسه و هر کدوم را بگم بده میده..

عاشق باز و بسته کردن زیپ شده و هیچ زیپی توی خونه از دستش به امان نیست...

وقتی بهش میگم بوس عشقولانه بکن مامانو لباشو میاره جلو که من لباشو بوس کنم بلا برده...

از توپ های بزرگ می ترسه.مثلا از توپ فوتبال باباش و توپ بدنسازی و...اینجا خواستم پز بدمااااااا!!!!

عاشق دیدن عکس های دوربین و گوشی و...هست و از بس میخواد عکس های دوربینو ببینه نمیذاره یه عکس درست درمون ازش بندازم...!!!

لی لی حوضک و موش موشک آسه برو را حسابی بلده و بازی میکنه..کلاغ پر و اتل متل را هم که طبق روال قبل که بازی میکرد بازی میکنه.

عاشق گوجه سبز و مغز وسط چاقاله اس و وقتی ظرفش را میبینه با چنان هیجانی میاد حمله میکنه که حواست نباشه چندتاش را باهم میذاره توی دهنش...

عاشق کتاب و کتاب خوندنه...منم به شیوه خودم براش کتاباش را میخونم و البته هرچند بار یکبار کتابها به جای خوندن توی دهن خانوم جا میمونن!!...توی کتاباش میمونا و اسب و دلفین و مرغابی و مار را می شناسه..

لبه تخت و مبل و میز و کابینت ها را میگیره و راه میره (البته خیلی وقته)

کلی سعی میکنه که حلقه هاش را بندازه توی میله شون ولی خب خیلی وقتها اوون ور میله میوفتند!!

همش در کابینت ها و کشوها را باز میکنه /..اون اوایل همش انگشت هاش لای در کابینت و کشوها گیر میکرد اما جدیدن یاد گرفته باید چه جوری ببنده که صدمه نبینه!

یادش دادم چه جوری از روی تخت بیاد پایین و ت بهش می گم بچرخ یا برعکس شو می چرخه و بعد عقب عقب میاد پایین و البته بسیار با ملاحظه و آروم میاد پایین.

از بازی با اسباب بازی ها فقط وارونه کردن سبد اسباب بازی هاش را بلده و تا خیالش راحت میشه که همش را خالی کرده میاد سراغ کابینت ها و کشوها.!...از اسباب بازی هاش توپ و حلقه ها و هاپو انگشتی و تدی و کتاباش را میشناسه و تا بهش بگم مثلا بدو برو هاپو انگشتی ت را بیار میره میاره.

وقتی بهش میگم جیگر مامان کیه؟ دستش را میزنه به سینه اش یعنی من! الهی فدات بشم جیگر من....

دیگه خیلی وقته پستونک نمی خوره و اگه نصفه شب بیدار بشه و من مثل قبلا پستونک را بذارم توی دهنش با عصبانیت جیغ میکشه و پاهاش را می کوبه زمین.

خوابش یه چند وقته که بهتر شده و به جای یک ساعت یکبار حالا ساعت 12.12:30 که بخوابه ساعت 4 اینا بیدار میشه شیر میخوره و دوباره ساعت 6 یا 7 بیدار میشه و شیر میخوره .باز هم خدا را شکر من یه کم می تونم بخوابم اگه نه خل و چل می شدم!

یاد گرفته اسباب بازی ها و وسایلش را جمع میکنه و دونه دونه می ریزه توی سبد و اینقدر این کار را دوست داره که همش همه چیز را داره جمع میکنه !!

عاشق اینم که وقتی میخواد خودشو برامون لوس کنه سرش را میذاره روی دست یا پامون و لوس میشه....وای که چقدر خوردنی میشه و میخوام بچلونمش.


توی این وقته چندتا مهمونی خوب رفتیم که خیلی خوش گذشت بهمون.

یه شب رفتیم خونه مریم و افشین و شانا جیگرم که مامی شانا خودشو خفه کرده بود از بس تدارکات دیده بود(عین من!!!!!!!!!!)...آخر شب هم که می خواستیم عکس بگیریم هی پز دوربینشان را میدادند که البته بعد از دوتا عکس شارژش تموم شد و دیگه با گوشت کوب فرقی نداشت!! و ما هم با همان گوشی زاقارتمان عکاسی کردیم چنااااااااااااان!

یه شب هم رفتیم خونه سعیده جون و فرشید که پسر گلشون را فرستاده بودند خونه ننه جونش! که دوتایی پز مجردی به ما بدند که البته پانته آ جون و فرشاد و دوقلوهاشون(آرتا و آرتین) اومدند و عیش مجردها را منقص کردند!!! مونا جون و سعید و باران عروسکم هم بودند و مون بارداری دومش را به خوبی داشت طی می کرد.

یه روز هم من و ترنج خانوم رفتیم خونه مهرنوش جون(از دوستان جدیدم در موسسه بادبادک) و ماهور دخمل گلش و طناز جون(همچنین) و رایان پسر عسلش هم بودند و این سه تا بچه چه آتیش ها که نسوزوندند! و دیگه اتاق ماهور داشت شبیه میدون مین می شد که رشید جون اومد دنبالم.

آخرین جلسه کلاس های بادبادک هم تولد رایان عزیزم بود(همون که گفتم) و حسابی بچه ها بازی و نانای کردند.اینم چندتا عکس از اون روز:

اینجا دخترم داره موی رایان را میکشه!!!

اینجا هم ترنج داره با آروین ماشین بازی می کنه.....

تولد ترنج خانوم خانوما را هم تصمیم گرفتیم که اصفهان و با حضور فک و فامیل جفتمون بگیریم که حدودا میشن 23نفر....

خونمون را که نگاه میکنم باورم نمیشه روزگاری دیزاینی داشته و طراحی دکوراسیونی!دیگه کم کم دارم عادت می کنم به اینکه هرجای خونه یه اسباب بازی ببینم و صدای جیغ یه اسباب بازی را وقتی پام میره روش بشنوم.دیگه دارم به کوسن های روی میز و کشوهای چسب خورده و فرش های رنگی رنگی کنار هم(جهت سر و کله دخترکمون) و ...عادت می کنم.انگار نه انگار روزگاری بود که من وقتی یه چیزی به خونمون نمی اومد سر به نیستش می کردم و همش حواسم به طراحی رنگ و نور خونمون بود!

ای بابا .....مادررررررررررررر بی خیال ...همین که همسرت سالم و دخترت سلامت  تورا کفایت...



پی نوشت1 : من برنده شدم و دخترم به صورت جدی به من میگه:مامایی..... شرطی که با رشید بسته بودمو بردم.....هورررررررراااا

پی نوشت 2: در مورد حال و اوضاع الان خونمون هم با اینکه خوشم نمیاد خونم اینجوری باشه ولی عوضش خیالم از بابت زمین خوردن و بدو بدو کردنای ترنج راحته ...چون میدونم هیچ چیز خطرناکی توی خونه نیست والبته برای بچه هایی که میان خونمون هم راحته و البته ماماناشون!


نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:12 توسط مرسدس|

بعد از مدتها با کلی تاخیر اومدم اینجا .....

اول از همه اینکه سال نو به همه هممممممممه مباررررررک باشه و ایشالا امسال سال خوبی باشه.

نمیدونستم عنوان این پست را چی بذارم! "یازده ماهگی ترنج" یا " سال نو" یا .....

دیگه ترنج اصلا به من فرصت نمی ده که من بخوام بیام اینجا و آپ کنم.کلی خوابش کم شده و موقعی هم که بالاخره با زحمت می خوابه من اینقدر کار ریخته روی سرم که به تنها چیزی که فکر نمی کنم وبلاگ و این چیزهاست.

خب مجبورم اتفاقات از نوروز تا حالا را تند تند بگم:

برای سال تحویل که رفتیم اصفهان خونه مامان اینام و من تمام وسایل سفره هفت سین ترنج را با خودم بردم اونجا ولی از بس خسته بودم خیلی خوب نشد و اون چیزی که می خواستم نشد.

خاله بهار اینا هم اومدن اونجا و اونا هم برای خودشون یه سفره انداختند و خلاصه 3تا سفره کنار هم !!!! انداختیم .انگار مسابقه گذاشته بودیم.

ترنج جوجه هم که بی خوابی به سرش زده بود و هم شب قبلش و هم شب عید تا ساعت 2.30 بیدار بود و هایپر شده بود بچه ام و هی از این طرف به اون طرف چهادست و پا میدوید..بعد صبح هم ساعت 7 بیدارشد و برای سر سفره و لحظه تحویل سال سرحال نشسته بود سر سفره....

اینم گوشه ای از نوروز 91


خلاصه بعدش هم دید و بازدید و اصفهان گردی.... من و رشید یه شب هوس ساندویچ آرابو را کردیم و رفتیم مثل قدیما ساندویچ رست بیف خوردیم جاااااااای همه خالی...

یه روز هم رفتیم میدون نقش جهان و بعدش فرنی خورونی کردیم و بعدش هم رفتیم بریانی و جای همه خالی بریون خوردیم البته ترنج جوونم کباب کوبیده با دوغ میل فرمودند! فقط پیازش کم بود!!!

بعد هم پیاده روی کنار رودخونه که مدتها بود دیگه آرزو شده بود برامون


ترنج جونم هم هرجا می رفت عیدی می گرفت البته من فکر می کردم چون سال اولش هست همه بهش عیدی توووپ میدن اما بجز بابا عباس و مامان زری(بابا و مامان من)که یک سکه 1گرمی دادن بهش بقیه چیزهای معمولی دادن...البته دستشون درد نکنه(:

خلاصه تا 4فروردین اصفهان بودیم و بعدش با مامان و بابای من و دایی مهرداد و عمه طاهره اینا و عمو سعید راه افتادیم به سمت تهران که بریم شمال...

توی ماشین ترنج خسته شده بود دیگه آخراش و بهونه می گرفت ...تا رسیدیم خونمون ترنج تا خونه و سبد اسباب بازی هاش را دید خل شده بود و هی میرفت اینور و اوونور و جیغ می کشید از ذوقش و اصلا نمی شد کنترلش کرد چند بار خودشو از روی تخت ما انداخت توی اون جایی که پایین تختمون براش درست کردیم و قهقهه می زد....

خلاصه شب هم خاله بهار اینا به ما پیوستند و فردا صبح راه افتادیم به سمت شمال..

توی شمال هم وقتی می رفتیم کنار دریا ترنج یه ذره که دریا را نگاه می کرد خوابش می گرفت و می خوابید...البته یه کوچولو ماسه بازی کرد ولی چون سرد بود نمی شد حسابی بازی کنه..

اونجا یه چندتا لباس خوشگل برای ترنج خریدیم که بدون سوغاتی برنگشته باشه.

اینم یه عکس از سنا (دختر خاله ترنج )-ترنج - تارا(دختر عمه ترنج) روی تاب توی ویلا

و اينم با عمو سعيد توی سوغاتی فروشی های شمال

خلاصه جای همه خالی خیلی خوش گذشت و یه دلی از عزا درآوردیم دیگه....دو روز قبل از 13 بدر هم برگشتیم تهران

ترنج که دوهفته ای دور و برش شلوغ بود و اصلا مامانش را یادش میرفت تا موقعی که خیلی خوابش میومد توی خونمون همش به من آویزون بود و وابستگیش چندین برابر شده بود....

شبها هم که خوب نمی خوابید(کماکان نیز.)و هر یک ساعت یکبار بیدار بود و شیر می خواست...پستونکش را هم که میذاری دهنش پاهاش را می کوبید زمین و جیغ بنفش میکشید....خلاصه من که دیگه رسما دیوونه شدم...مدام می گه من پیش شما بخوابم و شیر بخورم....هیییییییییییییییییی وااااای من!


دخترمون یک زیتون خوری شده که حد نداره ولش کنی چندتا زیتون را میخوره  دیگه کلا هم که غذای سفره را می خوره و خیلی غذاهای شل وآبکی دوست نداره...

بلد شده وقتی یه چیزی نمی خواد میگه نه نه نه!!

از سی دی های آموزشیش یاد گرفته دستشو میذاره روی چشماشو بعد برمیداره میگه دا..(همون دالی)البته توی سی دی میگه peekabo وهمین را هم بلده.

اینجا داره دالی بازی میکنه:

گوش و دهان و دل و دست و پاش را نشون میده ...

برای سیصد و سی و سه روزه گیش بابا عباس توی باغچه خونشون یه نهال زیتون کاشت....دستت درد نکنه بابا عباس مهربون...

از همه چیز بالا میره و دستش را به لبه چیزها میگیره و راه میره(البته چند قدم!!)....چند روز پیش صندلی کانتر را گرفته بود که صندلی لیز خورد و افتاد روش...وااااااااااااااااااای من مردم دیگه ...الهی بمیرم برای وروجک من که اینجوری گریه میکرد و جیگر منو خون میکرد...بعدش که آروم شد من تازه دیدم زیر چشم و روی بینیش کبود شده ...وای خدایا شکرت که توی چشمش نخورد اگه نه من چیکار میکردم؟ واااااای خدایا خودت نگهدار دخترم باش و به من تحمل بیشتر......


خلاصه سیزده بدر هم رفتیم توی پارک خوارزم با عمو سهیل و خاله سارا...جای همه خالی...عصر هم فرانک جون و آقا نادر و شهرزاد جون و رژینا جون اومدن پیشمون و بعد هم آش خورون داشتیم  و...خلاصه خیلی خوش گذشت

اینم چندتا عکس از اولین سیزده بدر ترنج جیگر مامان



يادم رفت بگم

دختر عسل من 19 فروردین یازده ماهه شد و باورم نمی شه که فقط یک ماه دیگه تا تولدش باقی مونده....

خدایا چقدر زود گذشت...همه چیز چقدر زود داره میره...واااای من هنوز طعم شیرین اولین لبخندش را درک نکردم که حالا شاهد راه رفتن و ...باشم......

دختر عزیزم...یکی یدونه مامانی ...ترنج نازم یازده ماهگیت مبارررررررررررررررررررررررک........

همیشه با لبخندهات خوشبختی را به من بچشان....




نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 14:6 توسط مرسدس|

حیفم اومد این چند روز آخر سال را ننویسم که دخترم چه کارها کرده....اول از همه که 4شنبه سوری رفتیم پیش هاله جون اینا که همه بچه ها اونجا بودند و بعد رفتیم توی کوچه شون و فانوس آرزوهامونو هوا کردیم و همه از روی آتیش پریدند و سرخی تو  و اینا گفتند اما من چون ترنج خانوم ترسیده بود از صدای ترقه ها  و .... و همش گریه می کرد چند لحظه وایسادم و بعد رفتم توی خونه...ای بابا امسال هم نپریدم از روی آتیش!!! پارسال که بی بی توی شیکم و امسال هم که بی بی بیرون شیکم.....هیییییییییییییییی

سبزه ترنج هم بالاخره دراومد و حالا ببینیم سفره اش چه شکلی از آب درمیاد...!!!

رفتم براش بلز خریدم واز این اسباب بازی ها که با چکش میکوبند روش!!! و اسباب بازی های فکری دیگه از گلدونه...حالا فعلا باهاشون سرگرمه ..تا کی خدا میدونه!

وقتی به ترنج می گم پا بزن.مچ دوتا پاهاشو می گیره و میکوبه به هم...ههههه

ترنج خانومی من دیشب یعنی 27 اسفند وقتی داشتم وسایلمون را جمع می کردم و یهو برگشتم دیدم که ایستاده !!!!!!!!!!!! خودش تنهایی!!!! برای 5 یا 6 ثانیه ایستاده بود و من از خوشحالی جیغ کشیدم و بیچاره افتاد روی زمین!!

وااااااااااااااااای دختر کوچولوی مامانی باورم نمی شه اینقدر زود داری بزرگ می شی...تو رو خدا صبر کن اینقدر تند نرو وایسا من لذت ببرم...من دارم کم لذت می برم.....مامانییییییییییییییییییی عاششششششششششششقتم عزیزززززززززم

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 13:17 توسط مرسدس|

دخترکم اولین ماه دو رقمی عمرت مبارررررررررررک...ایشالا اولین سال سه رقمی عمرت هم جشن بگیریم جوجه من!

باورم نمی شه دوماه دیگه تو یکساله می شی و دیگه برای خودت خانومی شدی و من خیلی خیلی دلم برای اون کوچولوی نازنازی که حتی نمی تونست سنگینی سرش را تحمل کنه و حتی بلد نبود چیزها را توی دستش بگیره و... تنگ می شه.....

مامان من ...دخترکم ...یه روزی وقتی این نوشته ها را می خونی نمی دونم با خودت چه فکری می کنی مثلا شاید بگی اااااااااااااه چقدر این مامان من وررررررر می زده یا ...اما اینو بدون که من زیباترین و شیرین ترین خاطرات عمرمو برای تو می نویسم تا تو بدونی حتی اگه یه روزی فرصت نشد که بهت بگم "دوستت دارم" ولی خیلی خیلی دوستت داشتم و دارم و تو زیباترین و ناب ترین هدیه خدایی به من...

ده ماهه شدی و هر روز یه شیرین کاری می کنی عسل من...

یه دندون دیگه هم در آوردی و حالا 6 تا دندون داری و دیگه چلو کبابی می خوری برای خودت...مبارررررررررکت باشه جیگر من که اینقدر قیافه ات با نمک شده...

رنگ چشمات هم که هر روز تغییر میکنه و البته بگم که از اون رنگ های تیله ای هستی که با هر رنگ لباس رنگ چشمات هم عوض میشه..الهی مامان به قربون اون چشمهای ناز و پر از حرفت بره.

دایره آواهاش زیادتر شده و بغیر از "دیقون دیقون" میگه:"قو؟"بدو بدو"...دعوا می کنه وقتی صدات بلند میشه...

حالا دیگه دست و پا و گوش و چشم و بینی و ...را می شناسی و تا بهت می گم پاهات کو تندی پاهات را نشون میدی ...

دیگه از همه جا می گیری و میری و چندین بار هم اساسی خوردی زمین...عاشق اینی که دست و بازو و پاهای منو هی بخوری و بوس کنی...الهی مامان قربونت برررررررررررررررررررره...

همچنان عاشق بند و نخ و....جوری که جرات نمی کنم بهت یه لباسی که بند داشته باشه بپوشونم چون دیگه اینقدر بندش را میکشی به دهنت که کناره های لبای خوشگلت زخم میشه اما بازهم دست بردار نیستی...مثلا همین دیشب ساعت 4.30 صبح بیخوابی زده بود به سرت و نشسته بودی وسط رختخواب و بند لباست را می خوردی اونهم با چه ولعی که هرکی نمی دونست فکر میکرد سه روزه هیچی نخوردی...

برای چک آپ ماهیانه اش که بردیمش دکتر گفت چون خیلی تحرکش بالاست و شیطونه به نسبت کالری که دریافت می کنه کمه و باید همش یه چیزی دستت باشه و بذاری دهنش!...وزنش هم 8.500 کیلوگرم بود.برای تبریک نوروز هم از اون کارت تبریک های عید که درست کرده بودم یکیش را به دکترش دادم که کلی ذوق کرد و گذاشت روی میزش...

ترنج خانوم ما عاشق اینه که من وقتی اسباب بازی هاش را جمع می کنم و می ریزم توی سبد بدو و بره سبد را چپه کنه و همه را بریزه بیرون...روزی سی بار کار ما اینه!!

4شنبه هفته پیش رفتیم آتلیه عکاسی و دخملک کلی عکس خوب گرفت..واقعا همه عکس ها خیلی خوب و زیبا شده بودند و دقیقا همون چیزی بود که می خواستم.....آخی یادش بخیر پارسال این موقع من و رشید جون رفته بودیم آتلیه بارداری...هییییییییییییییی چه زود می گذره....

این هم چندتا از عکس های دخترکم 






بالاخره تصمیم بر این شد که سال نو را بریم اصفهان پیش مامان اینا و من اونجا برای ترنج خانوم سفره بندازم..البته امیدوارم سبزه اش سبز بشه تا اون موقع چون با دسته گل مامان جونش(یعنی من !)دیر سبزه انداختم...آخه بین خودمون بمونه برداشتم جو پوست کنده ریختم توی آب  وبعد هم ریختم توی پارچهو بعد هرچی نگاش می کردم می دیدم هیچی ازش نزده بیرون!!! یعد فهمیدم نباید پوست کنده میبوده...ههههه


رفتم برای لباس عید دخترم دوتا جوراب شلواری خریدم و یه بلوز توی خونه ای...

مدیر شرکت رشید جون هم سوغاتی برای ترنجم یه پالتوی خیلی خوشگل  و یه لباس شب سورمه ای خیلی جیگر زحمت کشیده بودند...هورااااااااااااااا دوباره کلی لباس دار شدیم....

خب دیگه خوابم گرفته برم که کلی خسته ام ...آخه رشید جونم بدجور سرما خورده و پرستار بودن اون هم با این بچه خیلی کار سختیه...

راستی فکر کنم این آخرین پست من توی امسال باشه چون چند روزی بیشتر به آمدن بهار و نوروز نمونده...امسال خیلی سال جالبی بود من عجیب ترین و شیرین ترین و دوست داشتنی ترین حس دنیا را تجربه کردم و مادر شدم.....و از ته دلم آرزو می کنم که همه زنان دنیا این حس را تجربه کنند...

سال نو و نوروز زیبای ما به همه دوستان گلم و به همه ایرانی های مهربون شاد باش....

دختر قشنگم..دختر بهاری من آمدن بهار برایت پر از شادی و زیبایی و عشق....بهارت و نوروزت میمون و پیروز...

دوستت دارم عزیزکم...تا همیشه

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 0:57 توسط مرسدس|

اینجا کلاس های هنر و خلاقیت که ترنج هفته ای یکبار میره هست.اینجا هم تولد یک سالگی مانی از بچه های هنرکده بادبادک هست....

نوتریگا و آرتا که دارند اوون طرف را نگاه می کنند- امیر طه که اون ته نشسته - امیر سالار که بغل مامانشه و سرش توی کادر نیست! - ماهور که داره می خنده - مانی (صاحب تولد) که بلوزش چهارخونه هست و لنگه کفشش هم دستشه - ترنج که داره میاد دوربینو بگیره و رایان که با لنگه کفش مانی شیطنت وار نشسته با دهن بااااز

از بالا سمت راست:

ترنج و مامانش- ماهور و مامانش -امیر سالار و مامانش - آرتا و مامانش - مامان نوتریگا و خاله اش و نوتریگا

پایین سمت راست:

آروین و مامانش -مانی و مامانش -رایان و مامانش - دیبا و مامانش - امیر طه و مامانش که زحمت عکس را کشیدند و پرند جون(مربی بچه ها) که داشت با شعر سر بچه ها را گرم میکرد....ممنون همگی...

ترنج در حال خوردن کش کلاه تولد!!!


خب و اما سیصد روزگی خانوم خانوما که مصادف شد با 14 اسپند ماه و چون فردا هم روز درختکاری هست ما تصمیم گرفتیم یه نهال کوچولو برای ترنج خانوم خونه مامان اینا بکاریم...من تصمیم داشتم عدس سبزه اش هم امروز بریزم توی آب ولی خاله بهار گفت زوده الان....چشم خاله جونم...

نصفه وسایل سفره هفت سین ترنج را نقاشی کردم اما مگه این بچه میذاره من به کارهام برسم!!! ایشالا بقیه اش هم تموم کنم..حتما عکسش را خواهم گذاشت.

برای 4شنبه 17 اسپند هم وقت آتلیه گرفتم برای دخمل ناز نازیم که می خواد برای اولین بار بره عکاسخونه.

دیروز هم برای اولین بار خانوم کوچولو ماکارونی خوردند که خیلی هم دوست داشت.دیگه سوپ و اینا خیلی نمی خوره.صبح ها هم گاهی وقت ها پنیر و نون کوچولو می زنم توی چای و می ذارم دهنش که خیلی دوست داره.


این هم از غذاخوردن ترنج خانوم که هنوز مثل بدوی ها غذا می خوره در واقع غذا می پاشه!!!


اين هم ترنج در حال لباس جمع كردن از روی بند رخت!!!!!

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 17:39 توسط مرسدس|

یه روز موقعی که داشتم با ترنج خانوم قلقلی بازی می کردم و زیر گلوش پخخخخخخخخ می کردم دیدم ااااااااااااا یه دندون دیگه کنار دوتا دندون بالاییش درآورده....آخییییییییییییییی عزیزم مبارررررکه...پس نگووووو اون همه غرهای الکی و سوختن پا و بی اشتهایی.....عزیزم پنجمین مروارید سفید و تیزت هم مباررررررک......

هرچقدر از این اتفاقات بیشتر می بینم بیشتر دلم می سوزه که دختر من نی نی من داره چه زود بزرگ میشه...خیلی خیلی دلم می گیره و مطمئنم بعدها همش یاد این روزهای بامزه میوفتم....

دیگه خیلی خیلی شیطون شدی و من دارم فکر کنم از دستت ضعف اعصاب می گیرم دختررررررررررر.....

دونه دونه موهام را می خوام از دستت بکنم وقتی به حرفم گوش نمی دی و لجبازی می کنی و یه دنیا خسته میشم از بس باید هزار و یکی کار را باهم انجام بدم...ولی تا بهت میگم مامانو بوس کن و تو با اون دهن باز یه بوس بی صدای خیس محکم می چسبونی روی لپم همه خستگی هام درمیره و از اینکه مادر شدم کلی لذت می برم و میرم توی ابرهااااااااا تا یهو یه گازم می گیری و من تالاپی از روی ابرها میوفتم پایین و .....


آهان تا یادم نرفته تبرررررررررررریک فراوان به خاطر اسکارگرفتن فیلم جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی به همه ایرانی ها که مطمئنم همه خیلی شاد شدند و برای یک بار هم که شده به ایرانی بودن خودشون افتخار کردند...(گرچه من همیشه این افتخار را دارم که بگم من ایرانی و اصفهانی هستم).


عروسک من یه کوچولو سرماخوردگی پیدا کرد توی این هفته و برای اولین بار من معنی مریض داری را چشیدم...واقعا سخته که آدم مریضی این کوچولوهای مظلوم را ببینه و هیچ کاری هم نتونه بکنه...البته سرماخوردگی ترنج خانوم خیلی حاد نبود چون فقط گلوش ترشح خلط داشت و خدا را شکر نه تب کرد و نه آبریزش بینی داشت و نه بی حال شد و نه سرفه می کرد...دکترش هم گفت اوضاعش خوبه و خدارا شکر بچه قوی هست....آخیییییییییییش خیالم راحت شد وقتی گفت چیزیش نیست.


ترنج خانوم حالا دیگه با سرعت چهاردست و پا میره و به همه جا هم سرک می کشه...کشوها را می کشه جلو و توی اونا را خالی می کنه.دریخچال که باز میشه که اونقدر با هیجان و تند تند میاد که من واقعا گاهی اوقات سرعتم کند میشه درمقابل اون و توی یه چشم به هم زدن داره سعی میکنه از یخچال بالا بره....اینم شاهدش:

دیگه از همه چیز شروع کرده بگیره و خودش را بکشه بالا که وایسه اما هنوز خیلی توانش را نداره و خیلی اوقات می خوره زمین...بیچااااااااااااااره....

دیگه یادگرفته از حالت چهاردست و پا کمتر می خوابه روی زمین و بیشتر سعی می کنه از همون حالت بشینه...آفرررررررررررررررین مامانی من....آفرین دختر قوی مامان....

دارم برای نوروز امسال براش یه سفره هفت سین درست می کنم و روی ظرف ها و تنگ و جاشمعی هاش را نقاشی می کنم..فقط هنوز نمی دونم سبزه اش را چه شکل جالبی بدم که ساده نباشه!؟؟؟

چقدر برای عید کار دارم خدای من.......خونه تکونی که هنوز نکردم.خرید عید هم که نرفتم فقط امشب با رشید جون و مریم جون و شانا جیگری یه سر رفتیم بنتون که خیلی چیزی نداشت و گفت هفته آینده چیزهای جدید میاد برامون ...من هم فقط یه بلوز شلوار خونه خریدم برای ترنجم.

توی هفته گذشته هم 4شنبه شب که رفتیم خونه آقای سنمار و ترنج برای اولین بار بعد از بچه گیش از نزدیک یه هاپوی بامزه را دید اولش کلی ترسید و رفت توی حالت گریه اما بعدش که ما هی شروع کردیم به ناز کردن سگ بامزه کیوان(اسمش اپل هست) دیگه ترنج هم یواش یواش دوستش داشت و...به طوری که آخر شب انگشت تو گوش و چشم و ...اون بیچاره می کرد اوون هم که حیوونی حتی یه واق هم نکرد!

5شنبه هم سه تایی رفتیم رستوران سالسا که یه رستوران مکزیکی هست و کلی حال کردیم و دیگه حساااااابی ترکوندیم...جمعه هم که از صبح درگیر بودیم .من و ترنج که رفتیم افتتاحیه نمایشگاهمون و تا عصر اونجا بودیم و بعدش هم که تولد هیراد از دوستانمون بود و فقط بدو بدو آماده شدیم و دیگه همهبچه های دانشگاه هم بودند و کلی جای همه خالی خوش گذشت....

این هم از آخر هفته ما....

وااااااااای الان یادم افتاد که فردا توی کلاس ترنج برای مانی که یکساله میشه تولد میگیره مامانش و من یادم رفته براش یه هدیه بگیرم......الان چیکار کنم نصفه شبی؟؟؟؟؟ ای باباااااااااااا از دست این حافظه!!

برم که فردا یه خاکی به سرم کنم ......

شب خوش



نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 1:39 توسط مرسدس|

کلی هورااااااا .......

اول از همه یه هورررررررا و تبریک گنددددددده به همه مامانای مهربون و خانوم های خوب ایرانی به خاطر امروز یعنی 29 بهمن که روز سپندارمذگان و روز مادر ایرانی هست و امید که هممون یه روزی یاد بگیریم که ما ایرانی هستیم و نه آیین عربی و نه آیین خارجی و غیر ایرانی را پاس نداریم....

خب دومین هورررررررررررررررررررااااااااا که خیلی خوشحالم اینه که بالاخره ترنج روز 27 بهمن صبح که از خواب پاشد در یک حرکت غیرمنتظره شروع کرد به چهاردست و پا رفتن.......و اینقدر بامزه راه می رفت که من کلی جیغ و ویغ کردم و به همه عالم زنگ زدم و خبر چهاردست و پا رفتن دخملی نانازمو به همه دادم....

حالا با اینکه هنوز خیلی سریع حرکت نمی کنه اما تا یه لحظه ازش غافل میشم می بینم سی دی ها را پخش و پلا کرده یا رفته دم در دستشویی!!

تا در یخچال را باز می کنم که مثل گوله بدو بدو میاد ببینه چه خبره تو یخچال...ای شیکم گنده!!!!

همش لباشو عین ماهی می کنه و خودش خوشش میاد از این کارش...

دیگه خیلی وقته که آب را با لیوان فقط می خوره و کلی هم غرغره می کنه...

حالا دیگه صبحانه های جدید و غذاهای جدید می خوره..مثلا صبح ها حریره بادوم با سرلاک گندم و تکه های خرما می خوره و وسطش هم بیسکوییت های کوچولو که پنیر بدون نمک روش می ذارم را برمی داره و میخوره. ناهار هم کته با مرغ یا ماهیچه یا استانبولی و.... بدون اینکه دیگه بریزم توی میکسر می خوره...شب ها هم املت که بدون سفیده تخم مرغ باشه یا همون ناهار را می خوره..

اعتراض کردن بلد شده و مثلا من اگه یه کم دیر بهش غذا بدم یا اینکه ماست بیشتری بخواد خیلی قشنگ با اعتراضش به من می فهمونه...

دیگه خیلی روروئکش را دوست نداره چون به خاطر اینکه چهاردست و پا میره بیشتر کف خونه را فرش پهن کردیم جون سنگ ها خیلی یخ بودند و حالا خونمون شبیه مسجد! شده و با روروئک همش به فرش ها گیر می کنه  اما چهاردست و پا که می ره همش لبه های فرش ها را میاره بالا..نمی دونم اون زیر چی می خواد پیدا کنه.

همش هم که با اون صدای بامزه ریز ریز داره حرف میزنه..به رشید می گم این به حرف بیوفته از اوناست که کله من و تو را می خوره......

خونمون پر از بادکنک شده از بس ترنج بادکنک دوست داره و همش با اون ناخونای تیزش اونا را فشار میده و من همش درگوشام را گرفتم از ترس اینکه الان می ترکه.....

کلی حیونا را می شناسه..مثلا ماهی و آقا شیر و آقا ببری و جوجه و مرغ و پیشی و هاپو و اسبی و آقا فیلی و زرافه .

برای عید تقویم و کارت تبریک برای ترنج سفارش دادم که هرجا میره عیدی بده بچه ام....

خب فعلا هوراااااااا هام تموم شد! تا بعد

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 15:27 توسط مرسدس|

با تاخیر فراوان ما دوباره برگشتیم...........

جوجه مامان 19بهمن 9ماهه شد .....عزیزترینم ۹ماهگیت مبارررررررررررررررررررررررررررک......

الان یکسال و نیمه که من و تو با همیم و من حتی نمی تونم به یک لحظه بدون تو بودن فکر کنم....۹ماه توی شکمم بودی و شبانه روز به این فکر می کردم که چه شکلی هستی و... و ۹ماهه که اومدی توی بغلم و این لحظه ها را با هیچ چیز توی دنیا عوض نخواهم کرد و حالا به این فکر نمی کنم که چه شکلی هستی فقط و فقط به خاطر سالم و شاد بودنت از خدای مهربونم سپاسگذارم....

و این بار ما تنها نبودیم ...مامان زری و بابا عباس و دایی مهرداد و خاله بهار و سنا اومدند پیشمون و کلی خوش گذشت..فردا شب هم عمه طاهره و تارا و عمه طیبه به ما پیوستند و خلاصه حساااااااااااااااابی به هممون خوش گذشت و کلی دور و بر ترنج خانوم شلوغ شده بود و اونم کلی حال می کرد که از هرطرف که برمی گرده یکی قربون صدقه اش میره!!!

مهمونای ما تا شنبه که تعطیل بود پیشمون بودند و بعد برگشتند اصفهان..البته عمه طاهره اینا موندند تا 2شنبه و کلی رفتیم هایپراستار و ولنجک و برف بازی و ......

این هم ترنج خانوم درحال سرسره بازی!

و اما بگم از کارهای ترنج گلی من....

*کماکان چهاردست و پا نمی ره البته نه اینکه نره ها ولی دوتا پاهاش را باهم میاره جلو و بعد یا خودشو پرتاب میکنه جلو یا با دستاش میاد جلو اما چون خیلی انرژی می خواد زود خسته میشه و ...

این هم لم دادن خانوم خانوما

*دوتا دندون بالاش هم دراومد............هورررررررررررررررررررررررررااااااا و البته این دفعه اذیت نشد و اذیت هم نکرد. حالا دیگه کلی چیز می تونه بخوره و گاز بزنه..از جمله .....!!!

*عاشق آش رشته است و هرچندبار که بهش بدی خسته نمیشه و موقع خوردن غذاهایی که دوست داره برای هر قاشقش هی میگه: مممممممممممممممممممممم....دیگه دوست داره به جای سوپ هاش از غذای خودمون بدیم..

*به شدت تنوع طلبه و هر ۵دقیقه یک بار باید همه چیز براش عوض بشه از بازی هاش تا نحوه غذاخوردن و....هردفعه با یه شیوه ..با یک قاشق جدید...توی محیط جدید...خلاصه من گاهی اوقات خل می شم.

*عاشق توپ و بادکنک هست و همش داره توپ هاش را شوت میکنه و البته اغلب اوقات به پشت سرش!!!!

برای همین رفتیم یه عالمه توپ و بادکنک براش خریدیم!!!!

*هرروز صبح وقتی داریم از اتاق میایم بیرون توی راهرو من تا می گم "سلاااااام" تندی سرش را میاره بالا و با دستش میزنه به این بامبو که به سقف آویزونه تا صدا بده..

*تا کنترل های تلویزیون و ...را می گیریم دستمون شروع می کنه به نانای کردن و کلا معروف شده به دختر رقاص!

*اگه نزدیکش نشسته باشی دستاش را میذاره روی پا یا دستامون و روی زانوهاش بلند میشه...آفررررررررررررررین به دختر زرنگم....

*هر عروسک و تصویری که می بینه وقتی بهش می گی چشماش کو یا گوشهاش کو؟ با اون انگشت سبابه اش که همش درازه و داره همه چیزو نشون میده بهشون اشاره می کنه..

*کلاغ پر و اتل متل توتوله و تاپ تاپو را بلده و حسابی دوس داره...

*همش داره میگه: "دیقول دیقول.گیگو.دبو ....." که نمیدونم یعنی چی اما تا اداش را درمیاری کلی می خنده.


کلاس های ترنج هم فعلا داره خوب پیش میره و هر سه شنبه صبح ترنج خانوم شال و کلاه می کنن و میرن کلاس و با 10 تا بچه هم سن خودش کلی بازی می کنن و چش و چال همو درمیارن...این جلسه با آرد بازی کردند و کلی غلت زدند توی آردها و توی دهنشون خمیر ساختند.

هنوز عکس درست حسابی نگرفتم از کلاسشون ...اما خیلی کلاس بامزه ای هست...آرتا . دیبا .نگین . ماهور .رایان . آروین . امیر طه . امیر سالار. نوتریگا. همشون هم توی گروه سنی 7ماه و نیمه تا 12 ماهه هستند...

و یه خاله مهربون که کلی اطلاعات خوب میده به مامانا به اسم خاله پرند.

خب این هم ترنج درحال مطالعه مجله شهرزاد!

خب الان دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه...اگه چیزی رسید میام دوباره...عکس هم میذارم!


نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 20:27 توسط مرسدس|

انار عزیزم تولدت مبارک....

فردا تو 2ساله میشی و مامانی برات کیک میخره و روش شمع میذاره تا تو بیای و فوت کنی...اما تو اوون بالا بالاها با فرشته ها تولدتو جشن می گیری...خوش به حالت  انار جون

انار دردونه ما همیشه تولدت مبارک..هزار سال تولدت مبارک

فرشته ها مواظب انار ما باشین

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 23:48 توسط مرسدس|

دختر ناز من الان هشت ماه ونیمه هست و یک دنیا مهربون و شیرین شده ودیگه حساااااااابی دلبری میکنه...

این عکس هشت ماهگی ترنج هست که مامانش ازبس سرش شلوغه با تاخیر گذاشته

عاشق این نیم وجبی ام که هرروز یه کار جدید برای من و باباش رو می کنه..

کلی وقته یاد گرفته دست دسی می کنه و مدام درحال نانای کردن و دست زدنه...حتی وقتی من دارم با قاشق می زنم لب قابلمه!!!!! جیگرررررری فکر می کنه براش ضرب گرفتم

اینم وقتی داره دست دسی میکنه

ترنج نازم بوس کردن یادگرفته و وقتی بهش می گم مامانو بوس کن  تندی لباشو می چسبونه به صورت من و تندتند نفس می کشه..البته بماند که اندکی هم تیزی دندوناش را حس میکنی هااااا

موهاش هم داره یواش یواش!!!!! در میاد..البته هنوز هم برای همه جای سوال گذاشته که "پسره یا دختره؟"!!!!

عاشق اینه که موقع غذاخوردن دستاشو بکنه توی ظرف غذاش و بعد دستاشو بکنه توی دهنش..البته از هر ۱۰بار دو بار دستشو میکنه توی دهنش و هشت بار دیگه را یا می ماله به من یا شلوارش یا صندلی یا سفره یا گوشهاش و.......

این عکس هم ترنج خانوم ماست خور را نشون میده

هنوز حالت چهار دست و پا را می گیره اما راه نمی ره و فقط خودشو عقب جلو می کنه..از حالت نشسته هم می تونه خودشو به حالت چهار دست و پا و سینه خیز بندازه و البته کلی هم خودش هوای سرش را داره که مبادا محکم بخوره به زمین...خلاصه خودش خودکفا شده

یه قابلمه کوچولو داره که شکل خرسه و وقتی روی گاز هست کلی براش ذوق می کنه و باهاش حرف میزنه و می خنده براش..

 کلمات "بابا" و "دد" را از ۶ماه و نیمه گی شروع کرد به گفتن که دکترش گفت معلومه کلی توی خونه باهاش حرف می زنی که اینقدر زود زبون بازکردهوقتی میخوایم بریم بیرون و مشغول لباس عوض کردن هستیم با خوشحال و پشت سرهم میگه"ددددددددد" ای دختر ددری....

حدود ۲۰ روزی هم هست که "ماما"و "ن ن ن " را هم اضافه کرده..البته منو وقتی صدا میکنه که بیدار میشه و شیر میخواد...ولی اولین باری که شنیدم گفت "ماما" فکر کردم اتفاقی گفته و یا هنوز نمی فهمه چی می گه اما بعدش دیدم وقتی من از پیشش میرم یا پشتمو می کنم بهش و میخوابم پشت سر هم میگه"ماما" البته با یه لحن اعتراضی....خیلی لحظه شیرینی هست وقتی یه نفر بهت میگه "ماما"..انگار همه اون خستگی ها و شب بیداری ها یادت میره..وقتی بوست میکنه یا وقتی دستات را اینقدر ناز میکنه تا خوابش ببره باورت میشه که یه موجودی هست توی دنیا که همه وجودش فقط و فقط متعلق به خودته...توی همچین لحظات پرلذتی همیشه از خدا میخوام که دعای مادرشدن  و چشیدن این شیرینی را به همه اونایی که میخوان مامان بشن و نمی شن بچشونه...

دیگه اینکه معنی کلمه "نه" را خوب میفهمه و وقتی میخوام به چیزی دست نزنه یه "نه"محکم که میگم سرجاش میخکوب میشه و دست نمی زنه اما چند لحظه بعدش با یه نگاه معنادار و با یه خنده شیطنت آمیز دوباره همون کار را تکرار میکنه ناقلا که مثلا منو امتحان کنه...

صبح ها عاشق این صبحونه هست که من براش بیسکوئیت را تیکه های ریز میکنم و میذارم جلوش و اونم خودش هرتیکه را برمیداره(با دوتا انگشت!!) و میذاره دهنش و من یکی دوتا قاشق حریره بادوم یا فرنی میذارم دهنش.

دوتا دندون بالاییش داره درمیاد اما چیزی که ناراحتم کرده اینه که دوتا دندون پایینش از قطره آهن خال سیاه زده ...هرچقدر هم که ته حلقش می چکونم اما باز با زبونش میارتش جلو..منم قطره هاشو با آب فراوان رقیق میکنم و توی چند مرحله بهش میدم و بعدش هم با یه دستمال دندوناشو پاک میکنم.امیدوارم دیگه بیشتر سیاه نشه.خاله های مهربون اگه تجربه ای پیشنهادی دارین به من بگین که اون مرواریدای خوشگلش سیاه نشه...ممنون

جدیدا یه کارجدید دیگه اش اینه که با زبونش و چرخوندنش توی دهنش هی میگه "ل ل ل ل"..اینجا البته دقیقا نمیششه گفت چه جوری ولی خیلی بامزه میگه و وقتی اینجوری میکنه دلم میخواد اینقدر بچلونممممممممممممممممممش که حد نداره جوجه فسقلی را...

دیگه یادگرفته توی روروئکش جلو بره به جای عقب! مباررررکه بالاخره..و دوست داره بذاری دنبالش و اونم تندی در بره.

و اما مسافرت اصفهان:

جای همه خالی یه دوهفته ای رفتیم اصفهان و کلی خوش گذشت.

تولد آمنه دوستم رفتیم و ترنج خانوم اونجا کلی دلبری کردند و همه را عاشق خودشون کردند..سه قلوها هم بودند(آخه آمنه خاله سه قلوها میشه)..و اون سه تا چهاردست و پا می رفتن  اما بسیار بچه های خوبی بودند و مثلا بلد نبودند که میشه سفره را کشید و پاره کرد ولی طی یک آموزش که از ترنج که کنارشون نشسته بود سر سفره یاد گرفتند که میشه سفره را کشید و همه چیزش را وارونه کرد و بعدش هم پاره کرد....منم کلی از بدآموزی بچه ام عذرخواهی کردم...البته منم از آمنه کادوی تولدم یه کتاب دیوان اشعار عمادخراسانی گرفتم که خیلی دوسش دارم..

دیگه اینکه یه روز دوستم عصمت که از دوستیمون ۱۵سال میگذره اومد خونه مامانم اینا و کلی بیسکوئیت های خوشمزه برای ترنج درست کرده بود و یه خبر خوب بهم داد که داره مامان میشه و الان ۱ماه و نیمه هست...خلاصه کلی ذوق کردم.

عمه طیبه برای ترنج یک کت خیلی خوشگل با کلاهش بافته بود که خیلی بهش میومد..عکسشو بعدا میذارم.

اونجا برای اولین بار آب لیمو شیرین دادم به ترنج که خیلی دوست داشت و چون آب به آب شده بود و یه کمی یبوست گرفته بود خیلی بهش کمک کرد...

خب من برم که ترنج بیدار شد..عکساش را هم بعد میذارم. راستی مرسی از همه دوستای گل و خاله های مهربون که به اینجا سر میزنن و نظر میدن.....دوستتون داریم

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 22:47 توسط مرسدس|

داشتم عکسهای بارداری ام که رفته بودم آتلیه را می دیدم و با خودم فکر می کردم که اون موقع ترنج هشت ماهه بود و توی شکم من وحالا هم هشت ماه از به دنیا اومدنش می گذره...واااااااااااااااااااای که چقدر زمان داره زود می گذره .از بس همش درگیر کارهای ترنج هستم اصلا گذر زمان را نمی فهمم. هیییییییی واااااای من

عزیزدلمو بردیم برای چک آپ ماهیانه اش و دکتر گفت یه کمی وزن کم گرفته.شده ۸کیلو. گفتم از بس چندروزه غذا درست حسابی نمی خوره و میخواد اضافه وزن مامانش را جبران کنه رژیم گرفته جوجه...

قرار شد غذاهای پرکالری بیشتر بهش بدیم و البته دکتر گفت شاید مال دندون های بالاش باشه چون اونا داره درمیاد...

مامان جونم عزیزدلم تولدهشت ماهگی ات مباررررررررررررررررک باشه...ایشالا من باشم و تولد ۸۰سالگیت را برات جشن بگیرم

 

ترنج خانوم عاشق موبایل و کنترل تلویزیون و تلفن و علی الخصوص کیبورد هستند و خلاصه داره نشون میده که بچه عصر تکنولوژی هست دیگه..

عاشق آهنگ ملودی آرش(وقتی میشنوه نیشش تا بناگوشش باز میشه).عاشق آهنگ لالایی ویگن هست(البته این آهنگ را از زمان بارداری داره میشنوه) و وقتی براش میذارم بدون هیچ سروصدا و تکون خوردنی آروم فقط گوش می کنه.

یه دوهفته ای هست که ترقه میزنه و موش میشه..خیلی هم بانمک موش میشه....یاد گرفته همش نانای می کنه و خودش هم ذوق می کنه...سرسر کردن هم یاد گرفته و حتی موقع خواب هم این کار را می کنه.

اینم عکس موش شدنش البته من با تاخیر گرفتم و لبهاشو که جمع کرده بود توی عکس نیوفتاد

یادگرفته مامانش را بوس کنه که برای این کار دهنش را به لپ من می چسبونه و با یه مکش کوچولو یه ذره از لپ را می کنه توی دهنش و بعد خیلی آروم تیزی دندوناش را حس میکنی و بعد ول میکنه..

اینم یه عکس با دوتا دندون بامزه سفیدش

عاشق هدیه ژینا دوست منه که یه دونه از این سازهای کوچولو هست که با چرخوندن دستش موسیقی

la vie en rose ازش میاد بیرون...مثل اون مدل قدیمی هاشه....که خیلی زیباست

موقع شیرخوردن موهاشو می کشه و من همش دارم به این فکر میکنم که خدا یه چیزی میدونست که تو همچنان کچلی بچه!!!!....پاهاش را هم موقع شیر خوردن میگیره و شصت پاش را همزمان که داره شیر می خوره میذاره توی دهنش!

یه چیزی بین نیم ساعت تا سه ربع طول میکشه تا خانوم خانوما بخوابه...کلا خیلی بد می خوابه..وسط خوابیدن یادش میوفته میتونه چهاردست و پا هم بره!!!! گرچه فقط ژست اونو میگیره و باعث میشه خواب از سرش بپره....ای بااااااااااااااااااااااااااااابااااااا

یه ذره ازش غافل بشم یهو از زیر میز باید پیداش کنم.مثل چندروز پیش که داشتم با کامپیوتر کار می کردم یهو برگشتم دیدم سرجاش نیست..دلم یهو ریخت بلند شدم رفتم دیدم زیر میز داره می خنده.. همون موقع ازش یه عکس گرفتم..خیلی بامزه شده بوووووووووووووود...

من عاشق اینم که وقتی از خواب بیدار میشه  میرم پیشش می خوابم اونم خودشو می چسبونه به من و دستش را میندازه دوره گردنم..خیلی مهربونه عزیز دل من.الهی قرررررررررربونش برم

موقع غذاخوردن هم که باید همه جا را ریخت و پاش کنه تا چندتا قاشق غذا بخوره..

فردا هم میخوام برم برای کلاس های بازی و رشد بادبادک ثبت نامش کنم دخترمو و بعدش هم برم از گلدونه چندتا اسباب بازی براش بخرم بلکه این تنبل خانوم به شوق اسباب بازی جدید بالاخره چهاردست و پا راه بیوفته....اما بگما عاشق اینه که زیر بغلشو بگیریم و خانوم تاتی تاتی کنند....

این هفته خیلی سرم شلوغه.آخر هفته هم میخوایم بریم اصفهان و خلاصه من کلی کار دارم.

عکس ۸ماهگی اش هم ایشالا تا دو روز آینده میذارم...

از همه دوستهای خوبم هم خیلی تشکر میکنم که میان و به خاطرات ما سر میزنن و ما را شرمنده می کنند....سپاس دوستای گلم

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 0:36 توسط مرسدس|

امسال دومین تولد من با حضور ترنج خانوم بود..اولیش پارسال بود که من 6ماهه باردار بودم و امسال با ترنج خانوم 8ماهه درکنار هم بودیم....

دیگه دلم نمی خواد هیچ شمعی فوت کنم چون اینجوری همش دارم گذر ایام و پیرشدنم را به چشم می بینم اما اونطوری که شمعی در کار نباشه من همش 24ساله میمونم!!!(:

امسال تولدم نمیدونم چرا همش لحظه به دنیا اومدن ترنج جلوی چشمام تداعی میشد..همش اون درد همراه با گیجی و اشک همراه با شوق...نمیدونم سالها بعد ترنج اصلا تولد منو به یاد میاره یا نه اما امیدوارم همیشه توی اون روز کنار من باشه تا من با یه نگاه توی چشمای عمیق و قشنگش بهترین هدیه ام را بگیرم...

بگذریم.....

بابا رشید مهربون و عاشق امسال مامانی یعنی منو سورپرایز کرد و وقتی اومد خونه و دید من توی اتاق دارم ترنج را میخوابونم سریع دست به کارشد و ......

من هرچقدر صبرکردم رشید جون بیاد توی اتاق دیدم نیومد...یه بوهایی برده بودم...خلاصه بلند شدم و رفتم بیرون دیدم همه جا تاریکه و همون موقع یه شمع روشن شد و من دیدم بابایی یه کیک خوشگل و یه عالمه گل نرگس و بادکنک و ..... وااااااااااااااااااای چقدر خوشحال شدم...ترنج هم که نخوابیده بود به ما پیوست و خلاصه کلی عکسهای سه نفره گرفتیم و خودمون برای خودمون جشن گرفتیم...کادو هم که دیگه رشید جوون ما را شرمنده کرده بود.*:

ترنج هم همش چشمش به شمع روی کیک بود که توی یه فرصتی بتونه اونو بگیره و بکنه توی دهنش و کشف کنه چیه!!!

خلاصه اینم از سی و یکمین سالگرد تولد من با بهترین هدیه ای که تا حالا گرفتم...


توی هفته های گذشته  کلی مهمونی رفتیم وکلی مهمون اومد خونمون و...

جمعه 9 دی ماه صبح با اینکه شب قبلش تولد آرتا دوست دانشگاهی من بودیم ودیر خوابیده بودیم اما زود بیدار شدیم و رفتیم کله پزی!!! و یه کله پاچه دبش خوردیم و منم برای ترنج بیسکوییت برده بودم.. بعدش هم رفتیم هایپراستار و کلی خرید کردم چون شب مهمون داشتم  و قرار شده بود مریم و افشین و شانا کوچولو و سامان و رزیتا و آوا کوچولو بیان خونمون...

منم که قول داده بودم کاری نکنم و غذا از بیرون بگیریم فقط سالاد درست کردم و یه کم مزه اینا گذاشتم....

وااای که چقدر این بچه ها بامزه ان.شانا که اومده بود خوابیده بود روی تشک بازی ترنج و ترنج هم نشسته بود بالای سر شانا و هی همدیگه را نگاه می کردند و برای هم ذوق می کردند و جیغ میکشیدن..ناگفته نمونه که شانا خانوم جیگر ما 4ماه از ترنج کوچولوتره..عکساشونو بعد میذارم

آوا خانوم هم 9ماه از ترنج بزرگترهو حسابی حرف میزد و خلاصه یک مهدکودک جانانه توی خونمون برپا شده بود.

اون شب هم کلی خوش گذشت با اینکه یه مهمان ناخوانده هم اومد و من یه کمی معذب شدم اما خب گذشت دیگه.

این هفته هم کلا به مهمونی و ددر رفتن طی شد...5شنبه رفتیم خونه مرجان جوون که از دوستای کلاس های ورزش بیمارستان صارم بود و دخترش ژانیا 3ماه از ترنج کوچیکتره...اون شب هم کلی خوب بود و فردا صبحش هم که یعنی میشه جمعه16 دی به صرف صبحانه و ناهار رفتیم افتتاحیه آتلیه خاله مریم و خاله آزاده که یه عالمه بازی کردیم و خندیدیم..عصرش هم رفتیم خونه سهیل و سارا که باهم مسافرت بودیم و اونجا هم کلی خوش گذشت...جای همه خالی

کارهایی که ترنج خانوم دلبرک من جدیدا می کنه را چندروز دیگه که میام برای 8ماهگی اش بنویسم اونجا میگم که چه شیرین کاری هایی میکنه و دیگه حساااااااااااابی دل مامان و باباش را می بره...عکس هم بعد میذارم چون الان دیگه خوابم میاد و تا دختری بیدار نشده برم بخوابم...

این  عکس ترنج جیگررررررررررم منو در حال غذاخوردن نشون میده...بچه ام خیلی منظم و مرتب و تمیز غذا می خوره...نه؟!!!!!

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 1:15 توسط مرسدس|

بالاخره فرصت کردم که بیام با تاخیر از هفت ماهگی ترنج بگم..

در یه چشم بهم زدن هفت ماه از زندگی جدید ما گذشت..هفت ماه از لذت مادر شدن...هفت ماه از عاشق شدن دوباره...از آزمون صبوری...از لحظه لحظه بوئیدن پاره ای از وجودم گذشت و خوشنودم از اینکه این هفت ماه با خوبی های بسیار و با سختی های شیرین گذشت...هرلحظه دارم به زمانی که داره به سرعت سپری میشه فکر می کنم و به  تکرارناپذیری اوون! ای کاش زمان متوقف می شد و من و ترنج در همین لحظه سکون پیدا می کردیم و ترنج من همین ترنج کوچولوی شیرین دوست داشتنی میموند...

ترنج مهربون من همون ترنج خوش اخلاقی هست که همیشه وقتی توی شکمم بود ازش می خواستم که اینجوری باشه.که همه دوسش داشته باشند و خوش اخلاق باشه و همیشه بخنده و .....

موهای دخترم به سرعت بسیار کمی داره رشد می کنه و همه میگن آخی چرا کچله؟؟؟ اما من کچلی اش را دوست دارم و همش بهش بگم که وقتی مو دربیاری من دیگه هیچوقت این کله گرد بی مو را نخواهم دید...

حالا دوتا مروارید سفید کوچولوی تیز توی دهن دخترم برق میزنه و عاشق اینه که تیزی این دندوناش را به رخ ما بکشه و برای همین وقتی ذوق زده میشه لپ و بینی ما را گاز می گیره(البته نه محکم!)

وقتی دستمون را نزدیکش می گیریم با یه دستش دست ما را میگیره و با دست دیگه اش به زمین فشار میاره و بلند میشه شیطون بلااااااا

دیگه وقتی روی شکمش خوابیده میتونه شکمش را از زمین جدا کنه و وزنش را روی زانوها و دستاش بندازه و حالت چهاردست و پا را بگیره اما بیچاره دنده عقب راه میره و ما همش باید از پشت براش یه مانع بشیم تا به جلو حرکت کنه...

کلی عاشق سی دی های آموزشیش و بارون میاد جرجر شاملو هست...

غذاهاش را خیلی دوست داره مخصوصا وقتی با ماهیچه و عدس می پزم خیلی بیشتر از مرغ دوست داره..

عاشق حرف ی و ت هست و همش داره آرووووووووم با خودش میگه : تتتتتتتتتتتتتتت

اسمش را میشناسه و وقتی بیدار میشه تا کلی وقت داره با انگشتای خودش بازی می کنه و مثل وقتی که من براش بازی "این میگه بریم دزدی" را میگم خودش انگشتاش را دونه دونه میاره بالا و اددددددددددد بدددددددد میکنه! الان هم داره مثل نردبون از باباش می ره بالا!!!!!

اگه انواع اسباب بازی و عروسک های خوشگل را بذاریم جلوش فقط عاشق مارک هاشون و بند و نخ و مو و ریشه فرش و.....هست..

توپ بازی بلد شده و من می شینم جلوش و هی براش توپشو قل میدم و وقتی بهش می گم برام بندازه با تمام توانش توپشو میندازه...عزیزززززززززززززززززززم

این یه عکس از دخترم


امسال دومین شب یلدای دخترم بود اولیش که پارسال .وقتی توی شکمم بود و دومیش امسال بود که سهیل و سارا(همسفرهای بالی) اومدن خونه مون و ترنج وسط هندوانه و آجیل ها و میوه ها و شیرینی ها داشت خودشو میکشت که به یکیش دست پیدا کنه....فردا شبش هم با یه سری از دوستامون رفتیم رستوران سنتی لانه کبوتر که کلی شاهنامه خوانی داشت و نقالی و عمونوروز با اون صورت سیاهش و..... حیف که چون ترنج خوابش گرفته بود نشد عکس بگیریم...اما از اتفاق جالب اونجا این بود که ترنج و هستی برای اولین بار همدیگه را بغل کردند و ترنج لپ هستی را خورددددددددد...این هم سندش:

چند شب پیش هم رفتیم تولد 3سالگی هیراد خونه هومن و هاله جون که خیلی باحال بود و همه مهمونا بچه بودند ...یکی تازه ایستادن را یاد گرفته بود.. یکی تازه چهاردست و پا می رفت ..یکی مثل ترنج فقط سینه خیز میرفت و می نشست....خلاصه بی بی پارتی بود...هیراد هم که دم در کادوش را از همه می گرفت و میدوید توی اتاقش و سریع کادو را باز می کرد و با هیجان میومد کادوش را نشون میداد...خاله هاله هم زحمت کشیده بود و برای بچه ها هدیه خریده بود.هدیه ترنج یه بالش خوشگل گوسفندی بود و توپ و بادکنک....هوررررررراااااا


این عکس هفت ماهگی ترنج خانوم


نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 17:58 توسط مرسدس|

نکنه هواپیما را بذاره رو سرش؟!..اگه توی پرواز 10ساعته اذیت شد چی؟...اگه اونجا گرمازده شد چی؟!... سوپش را چیکار کنم؟..اگه دندونش اونجا اذیتش کرد چی؟......و......


اینها همه نگرانی ها و دغدغه های من بود برای رفتن مسافرتمون به بالی.ولی دیگه گفتم اگه سخت بگیرم سخت می گذره پس بیخیال..

قرار بود چهارشنبه 9 آذر ساعت 7 بریم فرودگاه که ساعت 11 شب پرواز داشتیم به ما یه جای خوب بدند.

صبحش مریم و آزاده اومدند اینجا کمک من که وسایلو جمع کنم.خوب شد که اومدن اگه نه به هیچ کاریم نمی رسیدم.دستشون درد نکنه واقعا

کلی لباس خنک و اسباب بازی و پودر بادوم و پودر تخم کدو و آردبرنج و .... برای دخملم برداشتم.

خلاصه توی فرودگاه به ما یه جای خوب دادند که جلوش بسکت خواب بچه وصل می شد و توی هواپیما هم ترنج یه ذره می خوابید یه ذره گریه میکرد یه ذره بازی میکرد ولی کلا خیلی اذیت نکرد فقط موقع پذیرایی ها من و رشید جون شیفتی غذا می خوردیم چون ترنج خانوم نمی ذاشتند که چیزی به دهن ما برسه!!

چون با پرواز قطر ایرلاین بودیم یه هدیه خوشگل هم دادن به دختری..

خلاصه بعد از 2ساعت پرواز به قطر و 1ساعت و نیم ترانزیت اونجا و 10ساعت پرواز تا بالی رسیدیم به یه بهشت بی نظیر...

خودمو آماده کرده بودم برای یه جای گرم چون قبلش هم آب و هواش را چک کرده بودم اما از انتظار من گرمتر و شرجی تر بود برای همین لباس خنک های ترنج باز هم گرم بود و بیچاره همش خیس عرق بود برای همین اولین کاری که کردیم این بود که رفتیم کلی لباس خیلی خنک برای ترنج خریدیم.

از فرداش هم همش ترنج خانوم مایوش که خاله بهار براش خریده بود را می پوشید وهمش توی آب و استخر بود و کلی حال می کرد.

ولی واقعا انگار خود بهشت بود من که خیلی جاها اصلا دیگه نمی تونستم هیچ حرفی بزنم و فقط مات و مبهوت بودم.

این عکس ترنج هم درکنار یه دریاچه بسیار زیبا بود که چون کمی باد میومد من دستمال گردن خودمو بسته بودم روی شونه های ترنج


هتلمون هم هتل ملیا بالی بود که خودش دست کمی از بهشت نداشت و واقعا دلت نمی خواست ازاونجا دل بکنی.

ترنج خانوم خانوما صبح ها صبحانه ماست با آب سیب یا پوره موز می خورد و برای سوپش هم اونجا یه نوع سوپ سیب زمینی داشت که خوب بود و یه رستوران ایرانی هم بود که از سوپش خوردم و دیدم خوبه گفتم برام میکس کرد و بهش میدادم.این هم عکس ترنج خانوم در صبحانه :

خلاصه خیلی سخت نگرفتیم و همه چیز هم خوب پیش رفت و دخترم هم خداراشکر دختر خیلی خوبی بود و باعث شد که اولین مسافرت سه نفره دور از وطن ما به هممون خوش بگذره.

مامان خانوم مهربون و بابارشید دوست داشتنی هم از روز اول تا 10روز مسافرت را هرجا فروشگاه لباس بچه می دیدند برای دختری خرید میکردند. خلاصه کلی خوش به حال ترنج خاتون شد...

اونجا هم اینقدر همه ترنج را دوست داشتند چون هم قیافه اش با اونا متفاوت بود و هم به محض اینکه نگاش می کردند نیشش تا بناگوشش باز می شد و کلی براشون حرف می زد و می خندید و اونا هم همش ترنج را بغلش می کردند و باهاش بازی می کردند تا ما مثلا غذا بخوریم یا خرید کنیم یا... بعضی وقتا که می بردنش با خودشون و من دیگه ترنج را نمی دیدم و همش به رشید می گفتم برو بیارش الان می دزدنش...

ولی خیلی آدمای خوبی بودند خداوکیلی...

جای همه خالی خیلی خوش گذشت و 19 آذر هم که دقیقا ترنج 7ماهه می شد برگشتیم تهران ولی ترنج به خاطر تفاوت ساعت اونجا با اینجا خوابش بهم ریخته بود و عصرها ساعت 6.30  که میشد 11شب اونجا می خوابید و نصفه شب ساعت 3.30 سرحال و خندون بیدار می شد ..من که می نشستم وسط تخت و دونه دونه موهامو می کندم!!!!(=  و بالاخره با رشید تصمیم گرفتیم چندشب مهمون دعوت کنیم و بریم مهمونی تا ترنج مجبور شه عصر نخوابه تا خوابش درست بشه و برای همین شب اول ایمان و شقایق و آنیتا کوچولو اومدن اینجا و ترنج تا 9.30 بیدار موند  فردا شبش هم رفتیم بیرون و ترنج تا ساعت 10.30 بیدار موند و خلاصه من از شب زنده داری نجات پیدا کردم گرچه همچنان برای شیرخوردن چندبار بیدار میشه...

این هم از مسافرت ما به بالی توی اندونزی.......

این هم چندتا عکس دیگه:


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 13:26 توسط مرسدس|

وبلاگ ترنج کوچولو و جیگرررم یکساله شد...هووووووووووووووووووووووووررررااااااا

چقدر دلم برای اون موقع ها که یه لوبیا کوچولو توی دلم بود و هردفعه که می رفتم دکتر یا آکواژیمناستیک صدای قلبشو می شنیدم تنگ شده...واااااااااااااای صدای قلبت...... هر روز گوشمو میذارم روی سینه کوچولوت و صدای تاپ تاپ قلب کوچولو اما محکمت را می شنوم..چه صدای دلنشینی هست این صدای زندگی....

پارسال این موقع ها من توی هفته ۱۷ بارداری بودم و دیگه یه تکونای کوچولویی گاهی اوقات حس میکردم و امسال ترنج ۶ماه و نیمه هست و دقیقا وقتی ۱۴ روز از ۶ماهگیش گذشته بود یه تیزی کوچولوی سفید توی دهنش نمایان شد..

راستی ۴ و ۵ آذر ماه ترنج خانوم اولین برف زندگیش را تجربه کرد چون دفعه قبلی که برف اومد ما اصفهان بودیم درنتیجه این اولیشه....

و اما ماجرای این نیم سالگی و این مروارید کوچولو که پدر من و بابا رشید را درآورد...

دقیقا بعد از واکسن ۶ماهگی ترنج تغییرات زیادی توی خلق و خوی دخترم رخ داد که اولش گذاشتم به حساب درد واکسن ولی کلاااااااااااااا همه چیزش یهو از این رو به اون رو شد...

دختر خوبی که شبا خوب می خوابید و فقط با یه اههه کوچولو منو برای شیردادن بیدار می کرد حالا با گریه های ناگهانی و بلند و هر ۲ساعت یکبار بیدار میشه..

ترنج که وقتی بدار میشد معمولا هیچکس نمی فهمید چون کلی وقت با خودش بازی  می کرد و حرف میزد حالا با گریه بیدار میشه...وقتی می ذاشتمش که بازی کنه خودش کلی بازی میکرد و نق نمیزد که منو بلند کنید اما حالا....

ترنج که از بغل کردن بدش میومد و وقتی بغلش می کردیم اینقدر نق می زد تا بذاریمش زمین اونوقت می خندید حالا همششششششششش میگه منو بغل کنید و راه برید.....

ترنج که همش بی دلیل می خندید و خوش اخلاق بود حالا هیچکدوم از کارهای قبل براش جذاب نیست و خیلی بداخلاق و بدعنق شده...

من نمی فهمم که چرا یهو اینجوووووووووری شده و اینقدر حال و احوال و کارهاش بهم ریخته..همه می گن مال دندونش هست اما من نمی دونم تا کی اینجوری میمونه..

این دخترک اینقدر گریه کرده دیروز که منم نشستم زار زار از دستش گریه کردم و واقعا لذت در آوردن اون دندون کوچولوی بامزه اشو اصلا نبردم...

خدایا من همون ترنج مهربون خوش اخلاق خنده رو را می خوام..این ترنج انگار یکی دیگه اس...امیدوارم واقعااااااااااا مال دندونش باشه و دوباره بشه همون ترنج کوچولوی مامانی...

واقعیتش اینه که من تا چندروز پیش سختی های بچه داری را نفهمیده بودم و همش لذت برده بودم اما حالا برعکس شده...و حالا مصیبت مسافرتمون هم اضافه شده.من نمی دونم با یه بچه گریه اییییی چطوری ۹ساعت توی پرواز و بعد یه کشور دور و تغییر ساعت و آب و هوا و......اصلا آمادگیش را ندارم و برعکس همیشه که برای مسافرت سر از پا نمی شناختم حالا اصلا دلم نمی خواد ۴شنبه بیاد!!!

خلاصه که نفس من بریده شده..منی که این همه انرژی داشتم و همه را تشویق می کردم حالا خودم کم آوردم و یکی را می خوام بهم انرژی بده...بازهم خوبه رشید مهربون و دوست داشتنی ام را دارم که همش هوای منو داره اگه نه که .....

خاله های مهربون با تجربه تو رو خدا اگه شما هم این تجربه را دارین به من کمک کنید......

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 11:39 توسط مرسدس|

اول از همه بگم که گفتم نباید به عادات خوب این دخملی دل ببندم و خوشحال باشمااااااا....از موقعی که از اصفهان برگشتیم ترنج خانوم که از 11.30 شب می خوابید و دیگه تا ساعت 6.30 صبح بیدار نمیشد حالا یه سانس وسطش ساعت 3.15 صبح بیدار میشه و من هرچقدر که تلاش کردم که بخوابه و شیر نخواد نشد که نشد و دوباره نیمه شب بیدار شدن های من خوابالو و .......

و اما در اصفهان...

کلییییییییییییییییی خوش گذشت...رودخونه دوباره پر آب شده بود و هرساعتی که میرفتی دم رودخونه غلغله بود از آدم..انگار آدما اصلا دلشون نمیومد برند خونه هاشون مبادا که دوباره زمین  خشک و ترک خورده  را ببینند.

ما هم یه شب بارونی با مامان زری اینا و خاله بهار اینا و یه قابلمه آش رشته داغ رفتیم دم پل خواجو نشستیم و ترنج خانوم اولین باری بود که رودخونه زیبا و نورانی زاینده رود را می دید. جای همه حسابی خاااااااالی.

خاله بهار از کیش برای ترنج خاتون ما یه مایوی دو تیکه خیلی خوشگل و دوتا لباس خوشگل دیگه اورده بود..

عمه طیبه هم یه پتوی خیلی خوشگل گرم و نرم برای ترنج بافته بود. خلاصه کلی کادو گیر دخترمون اومد.

یه شب هم با دوستامون  محمد و ریحانه و رومینا و رژینا کوچولوها و مهتاب و فرهاد و مانی کوچولو و دایی مهرداد رفتیم رستوران شب نشین توی جاده آتشگاه که خیلی خوشگل بود اما اونجا من تازه غذامو شروع کرده بودم که نمی دونم ترنج یهو چش شد که شروع کرد به گریه اون هم چه گریه اااااااااای.تا حالا حتی برای واکسن هاش هم اینطوری گریه نکرده بود که من و رشید کلی ترسیدیم و از همه عذرخواهی کردیم و اومدیم بیرون و به محض اینکه اومدیم توی ماشین دختر آروم شد و شروع کرد به حرف زدن و خندیدن!!!!

فکر کنم فقط می خواست آبروی ما را پیش بچه ها ببره شیطون خانوم...


یه روز هم من و ترنج رفتیم آتلیه خاله آمنه اینا و پاهای ترنج را با رنگ پارچه چاپ کردیم روی پتوی خودش که همیشه بدونه یه روزی چه قدر کوچولو بوده. اینم عکسش:


يه روز هم خونه مامان زری اينا رفته ماهي گیری


اینم ترنج در قابلمه!!!!


نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 23:45 توسط مرسدس|

خیلی وقته که دیگه فرصت ندارم بیام و کارهای جدید دخملی را بنویسم از بس که شیطون شده و همش میخواد که باهاش بازی کنی و تنهاش نذاری و بهش توجه کنی...خلاصه خیلی وقته دیگه خودمو نمی بینم وحتی بعضی روزا یادم میره صورتمو بشورم!!!

ترنج ما ۶ماهگیش تموم شد و دیگه حسابی بزرگ شده و بلاااااااااا.... اینم عکس تولد شش ماهگیش که در اصفهان بودیم و خونه مامان زری اینا

 

تولد ۶ ماهگیت مباررررررررررررررررررررررررررک عزیز دل مامانی....ایشالا همینطور که این شش ماه به خوبی و سلامتی گذشت همیشه و همیشه سلامت و موفق باشی..

 

ترنج خانوم ما این ماه وزنش ۷.۴۰۰ کیلوگرم شده و قدش هم ۶۵ سانت...

دختر نانازی ما حالا به خوبی سینه خیز میره و روی دستاش وزنشو میندازه.....به خوبی و بدون کمک میتونه بشینه و این اتفاق به صورت ناگهانی و فردای روز تولد ۶ماهگیش رخ داد و همه مونو سورپرایز کرد...

مداوم داره حرف میزنه و ذوق میکنه و جیغ های هیجانی میکشه و مرتب میگه:"با با با با" "دا دا دا دا" "فففففففففففف" "پپپپپپپپ"

واکسن ۶ماهگیشو با تاخیر و روز ۲۸ آبان زدیم..بیچاره با همه درد و تبی که داشت باز هم هیییییییی میگفت: با با با با...و می خندید..خدا را شکر که تا ۱۸ماهگی دیگه از دست این واکسن سه گانه راحت شدیم...

دیگه مثل اوون روزا مثل دخترای خوب و مودب نمی خوابه و همش داره برای تا آخرین لحظه بیدار موندن مقاومت میکنه..داره از خواب می میره هااا اما بازم دست از شیطنتش بر نمی داره..بعضی وقتها من دیگه میشینم وسط تخت و دونه دونه موهامو میکنم از دست این بچه!

دیگه دوهفته ای میشه که توی تخت پارکش نمی خوابه..از بس که خودشو می کوبید به در و دیوار تختشو و هر نیم ساعت بیدار بود و منم دیگه واقعا کلافه می شدم و نمی فهمیدم چرا اینجوری می کنه. تا اینکه یکی از دوستام گفت که بچه اش از موقعی که غلت می خوره توی تختش بند نمیشه و من تازه دووووووووزاریم افتاد!!!!!

حالا پایین تخت خودمون یه جای وسیع و نرم براش انداختیم و دور تا دورشو مثل قلعه بالش چینی کردیم و دخترک تا صبح هزاربار از این طرف میره به اون طرف و البته دیگه تا ۶.۳۰ صبح بیدار نمیشه...

اینقدر هرروز یه کار جدید و متفاوتی میکنه که دیگه یاد گرفتم اگه امروز یه کار خوب کرد خیلی بهش امید نبندم و افتخار نکنم چون فرداش همه چی عوض میشه!!!

ترنج خانوم عاشق آب بازی توی حمومه و کلی کیف میکنه..و عاشق بازی "این میگه بریم دزدی" که یهو وسط شیرخوردن دست منو میگیره و میاره بالا و انگشتامو نشون میده یعنی برام بازی کن.

دیگه دختر گلمون حسابی بوووف خور شده..صبح ها فرنی یا حریره بادوم میخوره ظهرها سوپ که یا با مرغ و سبزیجات یا با گوشت و سبزیجاته..و هر چندروز یه بار یه چیزی بهش اضافه میشه..حسابی هم عاشق سوپ هاشه مخصوصا اگه ترش باشند .. وعصرها هم فرنی یا پوره موز یا آب میوه..خلاصه دستمونو حسااابی بند کرده..اینم عکس ترنج که توی صندلی غذاش نشسته و کلی خودشو بوف مالی کرده

 

اینجا هم ترنج خانوم داره سیب میخوره..

قربونش برم حالا بیشتر از قبل با سی دی های آموزشیش ارتباط برقرار میکنه و وقتی میشینه پای تلویزیون دیگه تکون نمی خوره..(البته تا یه ربع)

خب من فعلا برم که دخملک خیلی داره غرغر میکنه..این عکس هم دلم نیومد نذارم

یادم رفت بگم که ۲۴ آبان تو ۲۴هفته هستی درحالی که پارسال دقیقا همین زمان من تورا ۱۵ هفته بود که باردار بودم وتازه رفتم سونوگرافی و دکتر به من گفت که دختررررررررره...ومن هزاران بار خدا را شکر کردم و حالا با تمام تلاشی که برای لحظه لحظه لذت بردن از تو می کنم باز هم زمان به سرعت در حال سپری شدن است و تو بزرگ و بزرگتر میشوی.....

خداوندا درک تمام این لحظات را به من عطا کن..

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 19:44 توسط مرسدس|

ترنج خانوم ما دیگه کلی خانوم و دلبر شده برای خودش...حدود 10روزی میشه که غذاخوردن را شروع کرده.5روز اول با لعاب برنج و مخلوط شیر خودم و بعدش هم با سرلاک برنج و شیر که عصاره بادوم هم توش میریزم.کلی غذاشو دوس داره ولی وقتی هوس می کنه موقع غذا خوردنش حرف بزنه واااااااای که همه چیز از توی دهنش می پاشه بیرون و من هنوز نتونستم با واقعیت کثیف کردن لباس و دور و برش و مامانش و......موقع غذا خوردن کنار بیام...

اولین بار که لعاب برنج را شروع کردم بهش دادم کلی قیافه اش بامزه شده بود وقتی اولین قاشق را خورد..فکر میکردی بیچاره چه چیزی داره میخوررررره ..بعدش هم یه چندتا حرف بامزه از دهنش اومد بیرون که من کلی خندیدم و گفتم داری منو فحش میدی که این چیه دادم بهت بخوری!!

5شنبه و جمعه با یه سری از دوستای من رفتیم فیروزکوه..خیلی خوش گذشت و دخملی هم خیلی دختر خوبی بود و کلی از هوای تمیز و پراکسیژن اونجا لذت برد.وقتی جمعه شب برگشتیم خونه ترنج هایپر شده بود و همش می لولید وانگار نه انگار که خواب توی چشماش بود و داشت پلکاش میوفتاد...وااای که چقدر سخته وقتی خیلی خسته ای و داغون تازه باید کلی با یه نی نی شلوغ بازی کنی و ....

و اما بگم از کارهای خانوم خانوما که هر روز که بیدار میشه انگاری توی خواب بهش یه کاری آموزش داده شده و وقتی بیدار میشه یهو مامانو سورپرایز میکنه...مثلا یه روز از خواب بیدار شد و وقتی می خواست که من بغلش کنم شکمشو میداد بالا و خودشو سیخ می کرد و صدای اگزوز ماشین در میاورد...و البته هنوز همین کار را میکنه.

خیلی وقته که وقتی میخواد بخوابه انگشتاشو باید بکنه توی دهن و بینی و گوش و چشم و صورت مامان و باباش تا یواش یواش خوابش ببره..دیگه مثل قبلاها که همینجوری میذاشتمش خوابش می برد نمی خوابه..کلی باید کنارش بخوابم که خوابش ببره.تازه کلی رختخواب و بالش و همه چیزو بهم میریزه و زیر و رو میکنه و خودش هم شصت دور می چرخه و ...

یه عالمه هرروز حرف میزنه اینقدر که گاهی اوقات صداش می گیره! با رشید جوون شرط بستیم که اولین کلمه ای که میگه چیه..من که فکر کنم اول میگه "بابا".. آخه همین حالا هی یه چیزایی توی همین مدل میگه.

لثه هاش حسابی میخاره و کلافه اش کرده و 3روزی هست که یه کم بدقلق شده و دماغ و چونه منو کلی با لثه هاش فشار میده.پاهاش هم حسابی سوخته و هرکاری میکنم خوب نمیشه .همه میگن مال دندون درآوردنشه.واااای الهی بمیرم که این مرحله هرچه زودتر تموم بشه و دخترم این همه زجر نکشه..

کلی موقع شیرخوردن با می میش بازی میکنه و نازش میکنه و گاهی اوقات یهو وسط کار درمیاره از دهنشو همینجوری با یه نگاه محبت آمیز به من خیره میشه انگار که داره ازم تشکر  می کنه...الهی مامانت قربونت بره جوجه شیطون من...

4روز پیش ترنج مامانی ما 5ماهه شد و مامان و ترنج باهم رفتند پیش خانوم دکتر مهربون ترنج که وزن و..چک کنند.مزنش شده 7کیلو و دور سرش 42سانت و قدش هم 64سانت.همه چی عالی بود و قرار شد یک هفته که از سرلاک خوردنش گذشت آب سیب هم شروع کنم.

اینم عکس 5ماهگی ترنج بانو


فرداش باهم رفتیم دیدن خاله مرجان که از دوستهای کلاس های بیمارستان صارم بود که ژانیا کوچولوشو که الان 2ماهه شده ببینیم..وااااااای چه موشی بود.برعکس ترنج کچل من اون کلی موی بلند و مشکی داشت.

خب فعلا برم كه كم كم بيدار میشه و شیر می خواد


نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 23:47 توسط مرسدس|

امسال تولد رشید جوون با هرسال فرق داشت چون امسال یه جوجه به زندگی دونفره ما قدم گذاشته بود و خانواده ما امسال سه نفره بود...

امسال من از قبلش برای رشید از طرف ترنج یه کارت تبریک با عکسهای دونفره خودشون (یعنی بابا و دختر) درست کردم و دادم چاپ که وقتی از اصفهان بر میگردیم اماده باشه و خودمم تصمیم گرفته بودم که یه گوشی براش بخرم....

رشید جوون از 28 شهریور رفت برای نمایشگاه ایتالیا و منم رفتم اصفهان وهمش به یاد پارسال بودم که من ترنج را باردار بودم و 2ماه و نیمه بودم و با رشید رفتیم ایتالیا و چقدر هرروز راه میرفتیم و من هیجان زده مبادا که یکی از اون مکانهایی که قبلا توی درسامون خونده بودم را جا بندازم و نبینم از اینور به اون ور......پارسال تولد رشید را توی ایتالیا جشن گرفتیم اما امسال رشید 6مهر برگشت و بعدش هم یه راست اومد اصفهان....الهی   دلش برای دخترش یه ذره شده بود و کلی هم سوغاتی برای من و دخترمون آورده بود...

ما باهم 8 مهر برگشتیم تهران و من سوغاتی های خوشگلی که رشید جوون برامون خریده بود و چیده بود توی خونه تا منو هیجان زده کنه  را دیدم...واااااااااااای دستش درد نکنه..یه عالمه لباسای خوشگل با یه کالسکه مسافرتی برای ترنج.....عالی بود...همیشه سلیقه اش حرف نداره...

شب تولد رشید جوون رفتیم پاتوق همیشگی مون و من هدیه شو و کارت تبریک ترنج را بهش دادم....کلی خوشحال شد و کارت ترنج را برد روی میز کارش تو شرکت گذاشت...

فردای اوون روز هم عکس خنده ترنج که قبلا برای مجله شهرزاد فرستاده بودم چاپ شده بود و اینم یه هدیه دیگه شد برای یه بابای مهربون.....


دخترم اولین پائیز زندگیت مباررررک....


نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 0:52 توسط مرسدس|

دیگه فرصت نمی کنم زود زود بیام اینجا و خاطرات و کارهای دخملمو بنویسم از بس که خواب این بچه کم شده و همش هم میگه بشین کنار من و با من حرف بزن....خلاصه از کار و زندگی افتادیم دیگه..

4ماهگی ترنج خانوم با یه مسافرت شمال مصادف بود و کوچولوی ما برای اولین بار دریا را دید و پاهای کوچولو و خوشگلشو توی آب دریا زد..نمی دونم از اون لحظه ها چه حسی داشت اما مطمئنم که از صدای امواج دریا لذت میبرد چون مامانش وقتی باردار بود بارها این صدا به گوش نی نی کوچولوش رسیده بود.

توی جاده 2هزار ترنج گرمازده شده بود و نه شیر میخورد و نه میتونست بخوابه و فقط نق میزد و گریه میکرد و من دیگه به غلط کردن افتاده بودم..بالاخره لختش کردم و تونست بخوابه....آخیشششششششش

از اتفاقای مهم این زمان بدنیا اومدن نی نی خاله مریم در 16 شهریور بود که اسمش هم شانا شد و کلی هم بامزه بود...بدنیا اومدن کنجد خاله شقایق در 22شهریور که اسم اونم آنیتا شد و اونم خیلی جیگره..

دیگه از دوستات بگم که....خاله مرجان (از دوستای کلاسهای بیمارستان صارم)در 17 مرداد ژانیا خانومی را بدنیا آورد..خاله نیروانا در 8 مرداد سپهر خان را بدنیا آورد..خاله شبنم در 23 مرداد ملیکا خانوم را بدنیا آورد...

دیگه خلاصه کلی دوستات همه به دنیا اومدن و ما هم برای خوش آمد گویی بعضی هاشون رفتیم و بعضی دیگه توی لیستمون هستند که ایشالا سر فرصت بریم ببینیمشون...

وااااای با دیدن این نی نی های تازه بدنیا اومده باورم نمیشد که ترنج منم یه روزی اینقدری بوده...آخی چقدر زمان داره تند تند میره و همه خاطرات ما و دخترمونداره تند تند ورق میخوره....هیییییییییییییی


خلاصه برای چک آپ ماهانه ترنج جونم رفتیم پیش خانوم دکتر مهربون و وزنش شده بود 6300کیلوگرم و قدش 62...همه چیز خوب پیش میره خدا را شکر و خانوم دکتر گفتند که از ماه 5 ایشالا کم کم غذاهاشو شروع میکنیم...البته من به خاطر اینکه توی آبان ماه میخوایم بریم تایلند دوست ندارم که غذا خوردنش زود شروع بشه چون اونجا خیلی سخته غذا دادن به ترنج....

حالا ببینیم چی پیش میاد دیگه....

این یه عکس ترنج در 4ماهگی و یکی هم در شمال کنار دریا




نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 12:50 توسط مرسدس|

خیلی وقته نرسیدم بیام و آپ کنم....

راستش 5شنبه 28 مرداد صدروزه گی دخترم بود اما من چون رفته بودم اصفهان نرسیدم بیام اینجا...

اصفهان خوب بود بغیر از اینکه مامان گلم مریض شده بود و از جاش نمی تونست تکون بخوره..دکتر استراحت مطلق داده بود و مامان مهربونم فقط ناله میکرد...الهی بمیرم که مامانی اینجوری درد داشت..ولی با این همه درد وقتی ترنج را میذاشتم توی بغلش کلی قربون صدقه ترنج میرفت و باهاش حرف میزد..

خیلی هوا گرم بود و منم ترنج خانوم خانوما را لختش میکردم تا گرمازده نشه.اینم مدرکش:

یه روز هم با دختری رفتیم دیدن 3قلوهای آزاده دوستم که از ترنج 1ماه بزرگترن و کلی بامزززززه...رها و آنا و یسنا...این یه عکس چهارنفره


ترنج مامانی من دیگه شبا دورش باید کلی بالش مالش بچینیم چون یهو از زیر میز سردر میاره.

کلی میچرخه و سر و ته میشه..کلی دیگه برای خودش حرف میزنه و آواز میخونه...کلی خودشو لوس میکنه برای مامانش و البته ناگفته نمونه که دختری یواش یواش داره شروع میکنه به غریبی کردن نسبت به آدمایی که کم می بینتشون.

دخترک من صد روزه گی و همه روزهای زندگیت مبارررک و شاد....

اینم یه عکس از ترنج خانوم در طبیعت تخیلی مامانش..

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 16:25 توسط مرسدس|

زمان چقدر زود میگذره...انگار همین دیروز بود که داشتم دنبال یه دکتر زنان خوب میگشتم که برم پیشش....عجب!!!!!

حالا دخترم سه ماهه شده و چشم روی هم بذاریم داره میره مدرسه و این روزای شیرینش تموم میشه...

هرروز دارم لحظه به لحظه بزرگ شدنش را میبینم و با اینکه دارم حسااااااااااااابی لذت میبرم اما میدونم که بعدها کلی دلم تنگ میشه برای این خنده ها و دست وپا زدنا و شیرخوردنای همراه با شیطنتش...

دیروز رفتیم پیش خانوم دکتر مهربونش برای چک آپ ماهیانه اش...خانوم دکتر وزنش کرد و گفت که خیلی ازش راضی ام.

وزنش5800کیلوگرم و قدش 60 سانتی متر بود.دکتر گفت خیلی هوشیار و باهوشه و بعدها پدرتونو درمیاره...

 

قربون دخمل جیگرم برم که اینقدر شیطوون و شیرین شده..

ورووجک خانوم وقتی حواسمون بهش نیست الکی سرفه میکنه که ما بهش نگاه کنیم و بعد به ما میخنده که ما را اینقدر راحت سر کار گذاشته...

هرروز کلی بازی باهاش میکنم و اینقدر حرف میزنم و شعر میخونم که دهنم خشک میشه....

پریروز برای دفعه اول ترنج خانوم رفتند آرایشگاه!!!! البته نه برای خودش که هنوز هیچی مو نداره بلکه برای مامانش که دیگه از بس داره موهاش میریزه داره کچل میشه...دختری توی بغل سعیده جوون بود و وقتی صدای سشوار را شنید خوابید!!

دیشب هم با رشید جوون گچ دستمو باز کردیم ..دستم هنوز کلی درد داره اما امیدوارم که خوب شه..بابا رشید توی این مدت که دست من توی گچ بود کلی کمک میکرد(البته هنوز هم کلی کمکم میکنه هاااااا)..هرروز دخترشو میبرد حموم و کلی با هم عشق میکردن و آب بازی میکردن و بعدش هم کلی ترنج را ماساژ میده...چه بابای مهربوونی داری ترنج خانوم.

یه کتاب بازی با کودک خریدم که توش کلی بازی دا ره و من هرروز کلی با دخملی بازی میکنم و حرف میزنم..اینقدر که دهنم خشک میشه!

این عکس سه ماهگی ترنج خانومی..

اینم عکس ترنج با هستی خانومی که 7ماه ازدختر من  بزرگتره...

اینم ترنج خانوم که عاشق اینه که دست خودش و هرکی دور و برش هست را بخوره!!

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 14:4 توسط مرسدس|

دختر کوچیک من که دیگه دارم بزرگ شدنش را به چشم میبینم خیلی شیرین شده و کلی ارتباط برقرار می کنه با همه...

هرروز که به مدت ۲ ت۳ ساعتی میره خونه همسایه مون و من توی این مدت به کارهام می رسم...

کلی همه عاشق دخملی هستند و دخملی هم با خنده ها و حرف زدناش کلی دل همه را میبره.

یه عکس از خندیدن قشنگش را فرستادم برای جشنواره خنده مجله شهرزاد و امیدوارم که چاپ بشه 

عاشق اینه که دست خودش و دست هرکی دور و برش هست رابمکه...جیگرشو برم مامانیییییی

۵شنبه جمعه رفتیم باغ سعید اینا که از دوستای خونوادگی مون هستند و توی کرج هست...

هستی دختر سعید و نسترن ۷ماه از ترنج من بزرگتره اما راه میره وکلی تپل و بامزه شده...البته داشت دندون در میاورد و برای همین تب داشت و کلا خیلی سرحال نبود اما توی همین حال و اوضاع هم می خندید......عکسشون را میذارم که بعدها دخترم همبازی کودکیش را ببینه 









نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 16:55 توسط مرسدس|

دخترم حدود دوهفته دیگه میشه 3ماهش....دیگه کلی کارها یاد گرفته..کلی عشوه میاد وقتی میبینه من از دستش عصبانیم و به قول معروف خرم میکنه دیگه   .

وااااااااااااااااای که مچ دستم آخرش کار داد دستم...رفتم دکتر گفت که از زمان بارداری تاندوم هاش کش اومده و تنها راهش اینه که 1ماه گچ بگیریش...منو میگی کلی اعصابم بهم ریخت اما چاره ای نیست دیگه برای اینکه از شر دردش خلاص شم مجبورم باهاش کنار بیام اما آخه من که اینجا دست تنهام و همه کارا را باید خودم بکنم چیکار کنم.....ماماااااااااااااااااااان):   


بگذریم....

برای دخترم یه مجموعه سی دی خریدم به اسم کودک باهوش(brainy baby) که خیلی خوبه و برای ترنج که میذارم و میشونمش توی بغلم جلوی تلویزیون با چشمای گرد نگاه میکنه..گاهی اوقات ذوق میکنه و دست و پا میزنه گاهی اوقات هم بیحرکت تماشا میکنه...خلاصه که کلی باحاله...


یک کتاب لالایی هم وقتی باردار بودم خریده بودم و براش میخونم...امشب موقع خوندنش خودش هم به جلد کتاب نگاه میکرد و ااااااادددد و آآآآآآآآ میگفت...فکر کنم اوون داشت برای من لالایی میگفت چون من داشت به جای اوون خوابم می برد..  

یه گوشه از لالایی اش را اینجا مینویسم که بعدها که بزرگ شدی خودت بیای به یاد اینروزا بخونیش


لالا لالا بهار اومد

چه گلهایی به بار اومد

به پابوس گل از هرسو

صدای جویبار اومد

لالا لالا گلم نازه

که شب هم چشم او بازه!

قشنگه مثل فروردین

به دنیا اومده تازه

لالا لالا بهشت من

گل اردیبهشت من

خدا با لطف آورده

تو را در سرنوشت من

لالا خورشید خوابیده

آخه از صبح تابیده

دیگه هرچی طلا داشته

به روی شهر پاشیده

لالا لالا تو خورشیدی

تو نور گرم امیدی

توی شهر دل مامان

تو هم از صبح تابیدی

لالا لالا گل گلدون

لالا کن با لب خندون

الهی خالی از لبخند

نشه یک لحظه لب هامون

شب ها وقتی که میخوابی

میآد بالا سرت بابا

می چینه از گل رویت

یه دونه غنچه زیبا

......


دختر ناز من قربون لحظه لحظه نفس کشیدنت برم ایشالا همیشه شاد و سالم و خندون باشی و با خنده های نازت من و بابا را تا اوج آسمونا خوشبخت کنی....









نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 22:41 توسط مرسدس|

اینجا میخوام از این به بعد هراتفاق جدید که برای بار اول برای ترنج اتفاق میوفته را بنویسم...جالبه

کاش ما هم میدونستیم اولین باری که خندیدیم..اولین باری که حموم رفتیم و....کی بوده...



اولین بار که نفس کشیدی روز 19 اردیبهشت1390 ساعت 4:05بعدازظهر بود که با یه صدای گرفته و با  یه گریه خفه نفس کشیدی...در واقع اولین گریه تو هم همون موقع بود...


اولین باری که حمام شدی روز 20ادیبهشت بود که توی بیمارستان خاله پرستارهای مهربون شما را حموم کردند و کلی لپات گل انداخته بود..  

ولی اولین باری که خودمون توی خونه حمامت کردیم که البته مامان رشید جوون اینکار را کردند در 24اردیبهشت یعنی 5روزه گی تو دختر گلم بود..

و اولین باری که خودم و البته با کمک بابایی حمامت کردیم 26روزه بودی و به محض برگشتن از اصفهان پریدیم توی حمام و اینقدر بهت خوش گذشت که حد نداشت...صدات درنمیومد و آروم من و بابایی را نگاه میکردی...


اولین باری که رفتی سفر 10روزه بودی که با ماشین خودمون و با بابایی و مامان زری و مادری رفتیم اصفهان تا عمه ها و عمو و ...شما را ببینن..خاله بهار و دایی مهرداد و دایی بابک و زن دایی نوشین و بابا عباس اومدن تهران و قبل از اینکه بریم اصفهان شما را دیدند دلبندم...


بند ناف دختری هم در 13روزه گی افتاد.مبارررررررررررررررررررکه عزیزدلم


اولین باری که یاد گرفتی با انگشتات بازی کنی 19 یا 20 روزه بودی که موقع شیرخوردن دیدم داری با انگشتات بازی میکنی و بعدش هم انگشت مامان را گرفتی  ...الهی قربونت برم مامانم..جیگرم...


اولین باری که یه صداهای عجیب و غریب درآوردی 42 یا 43 روزه بودی  و بعدش هم یه کم گوشه های لبهات اومد به سمت بالا....یعنی بالاخره به صورت ارادی لبخند زدی به مامان..ادددد بدددد هم میکردی که من دیگه میخواتم بچلونمت اما هنوز دلم نمیومد...


اولین بار که با هواپیما پرواز کردی 23تیر ماه یعنی وقتی 2ماه و 4روزه بودی بود که رفتیم اصفهان و من همشو بهت شیر دادم که گوشهای خوشگلت نگیرند...


اولین باری که به تنهایی رفتی مهمونی امروز یعنی 3شنبه28تیرماه بود که رفتی خونه همسایه مهربون خانوم رفیعی.... گویا بهت خیلی خوش گذشته بود چوون کلی وقت اونجا بودی و صدات درنیومده بود....

اولین باری که موقع خواب رختخواب و همه چیز را بهم ریختی و هر دفعه هی دمرو شدی روی شیکمت و بعدش جیغت دراومد که نمیتونستی دوباره صاف بشی 4ماه و نیم بودی حدودا...

اولین باری که رفتی شمال و دریا را دیدی 8شهریور 1390 بود که البته کلی گرمازده  شدی و توی جنگل مامان مجبور شد لختت کنه تا آروم بشی....

اولین باری که تونستی پاهاتو بگیری 4ماه و نیمه بودی که مامانی کلی ذوق کرد چون عاشق بچه هایییییی که پاشونو میخورن!!!.....


اولین باری که تو و من دوتایی تنهایی سوار هواپیما شدیم و بدون بابایی رفتیم اصفهان 28شهریور1390 بود که البته مامانی کلی استرس داشت که همه چیز خوب پیش بره که البته دخمل نانازش هم باهاش همکاری کرد و خیلی خوب بود...

اولین باری که با صدای بلند خندیدی همون28 شهریور بود و توی هواپیما که برای یه آقایی که کنار ما نشسته بودند و باهات بازی می کردند کلی با صدای بلند خندیدی..

اولین غذایی که خوردی 12مهر 1390 بود که مامانی لعاب برنج را با شیر خودش رقیق کرد و به ترنج خانوم داد و البته ایشون هم کلی دوس داشتند و 6.7تا قاشق خوردند!!...


اولین باری که خودت به تنهایی و بدون هیچ کمکی نشستی 22آبان 1390 بود و ما در اصفهان بودیم وخونه مامان زری اینا.تا روز قبلش 10 ثانیه می نشستی و بعد....اما فرداش یهو کلی وقت بدون اینکه بیوفتی نشستی و این دقیقا مصادف بود با 6 ماهگی شما...آفرررررررررررین مامانی


اولین دندون دختر گلم 30 آبان بود یعنی وقتی خانوم خانوما 6ماه ونیمه بودند و 4روز بعدش هم اون یکی دندونش دراومد....هوررررررررررررررراااااا....گرچه خیلی اذیت شد و مامانی را هم اذیت کرد!


اولین مسافرت خارج از کشور ترنج 9 آذر ماه بود که رفتیم با عمو سهیل و خاله سارا به مدت 10روز بالی و جاکارتا و وقتی برگشتم ترنج 7ماهه شد....


اولین باری که دست دسی کردی 8ماهه بودی..اولش صدای دست زدنت درنمی اومد اما بعدها با صدای بلند دیگه دست میزدی

اولین باری که سرسری کردی و نانای کردی و همش ترقه می زدی 8ماه ونیمه بودی و با هر چیزی نانای می کردی حتی قبل از اینکه دی وی دی را روشن کنم !!!!....عاشق آهنگ ملودی آرش و گروه بر و بکس بودی و تند تند نانای می کردی....خیلی موش می شدی وقتی نانای می کردی


اولین باری که چهاردست و پا رفتی 27بهمن بودیعنی شما 9ماه و یک هفته سن داشتی..تا قبلش به مدت 2یا 3هفته ای زانوهات را با هم می کشیدی جلو و با سینه خودت را می انداختی زمین ولی اون روز یهو صبح که از خواب پا شدی دیدم داری پاها و دستات را درست مثل چهاردست و پای معمولی میاری جلو....آفررررررررررررررین مامانی.... کلی جیغ کشیدم برات.









نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 22:52 توسط مرسدس|

امروز دخترمو بردیم برای واکسن دوماهگی...صبح کلی زودتر بیدار شدم و دخترمو شیر دادم و آماده اش کردم و بعد هم قطره استامینوفن بهش دادم که کمتر دردش بگیره....

تا رفتیم درمانگاه کلی شلوغ بود همه اومده بودند برای واکسن 6سالگی...

تا نوبت ما شد من بغض گلوم را گرفته بود..خواستم برم بیرون و نبینم اما دلم نیومد دخترمو تنها بذارم .دستاشو گرفتم توی دستام....وااااااااااااااااااااااای الهی مامانت بمیره نبینه دخترش اینجوری گریه میکنه...خیلی بد بود..منم پا به پای دختر کوچیک و مظلومم گریه کردم...حالا یکی میومد جلوی اشکای منو میگرفت!!!!

سریع بغلش کردم اما هق هق میکرد...اومدیم خونه و من تا خوابیده بود و هنوز دردش شروع نشده بود کارهامو کردم و کمپرس سرد هم درست کردم و نشستم کنارش تا بیدار شد...

الهی قربون دختر خوش اخلاقم برم که اصلا انگار نه انگار که درد داره..کلی خندید و حرف زد و برای عروسک خرسیش کلی ذوق کرد...

بعد از ظهر یکم غر غر کرد و گریه کرد اما نه خیلی..منم بهش دیگه دارو ندادم..

حالا هم خوابیده و تب هم خداراشکر نکرده ..گرچه باید مرتبا نصف شب چک کنم ببینم تب نکنه...


الهی مامانت بمیره مامانی من که اینقدر دختر خوب و آرومی هستی..قربونت بره مامانت...

حالا واکسنش رفت تا دوماه دیگه...

راستی میخوام یه قسمت اولین ها درست کنم و هر اتفاقی که اولین بار رخ میده را توش بنویسم...

نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 22:22 توسط مرسدس|

ترنج خانوم ما امروز دوماهه شده و الان دیگه کلی کارهای بامزه میکنه...دیگه خوابش منظمه و ساعت 12 که میخوابه 4.30 تا 5 صبح بیدار میشه و بعد 7 بیدار میشه و بعد تا 10 خوابه اما بعدش همش 2ساعت یه بار شیر میخوره...

دیروز هم رفتیم پیش دکترش و وزن و همه چیزش عالی بود...الان 5کیلو شده و کلی جوون گرفته...

دخترم کلی با خودش و با من و باباش حرف میزنه و ذوق میکنه...میخنده و ناز میکنه...

دوتا دستاشو بهم میرسونه و دستاشو میخوره..اونم با ملچ مولوچ فراوان...

حباب درست میکنه با دهنش و عاشق موی بلنده که بریزی توی صورتش و براش سوت بزنی.

روی بالشش کلی موهای ریز ریز ریخته و داره رنگ موهاش یه کم روشن میشه(خدا را شکر این یکیش به مامانش داره میره)..

عاشق حمومه و آبتنی...هرروز زیر دوشه عین مرغابی...

عاشق ماشین سواریه و کلا ددریه...همش با باباش میره بیرون...باباش هم که کلی عاشقشه و کلی باهاش بازی میکنه..

واااااااااااای فردا باید برم برای واکسن دوماهگیش...کلی میترسم و نگرانشم...کاشکی خیلی دردش نیاد..کاشکی تب نکنه یا خیلی کم تب کنه...

4شنبه هم میخوایم بعد از کلی وقت بریم اصفهان...همه دیگه خودشونو دارن میکشن....

اینم دوتا عکس از دوماهگی دلبرک من

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 16:0 توسط مرسدس|

ترنج مامانی من امروز ۴۸ روزه شده و هر روز داره کارهای جدیدی یاد میگیره...

دخملم ناز کردنو یاد گرفته و با چشماش عشوه میاد برای همه...

اگه یکم شیر دادنش طول بکشه و مامانش دیر به سراغش بیاد قهر میکنه و لب ورمیچینه اگه یکم دیگه دیر بشه جیغ بنفشی سر مامانش میکشه که حد نداره دیگه مامانشو کامل میشناسه و وقتی من از جلوش رد میشم بین همه منو تشخیص میده و با نگاهش منو دنبال میکنه..

دیگه کم کم میخواد کامل بغلطه و کلی خطرناک شده و دورشو باید کلی بالش مالش بچینیم..

از چند روز پیش یاد گرفته نسبت  به حرفامون عکس العمل نشون بده و حرف بزنه و لبخند بزنه....

 

الهی قربونش بره مامانش که دخملم اینقده نانازی شده و حسابی غرغرووووووو.....

 

با تاخیر عکس یک ماهگیش را میذارم..

 


اینم از اولین خنده خوشگلش...

اینم عکسش با لب ورچیده اش...









نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 14:28 توسط مرسدس|

بعد از کلی وقت بالاخره فرصت پیدا کردم که بیام و بلاگ دخملمو آپ کنم....ماشالا مگه میذاره من نفس بکشم!!! الان هم خوابش کردم که بیام اینجا.

ترنج مامان 2روز دیگه 1ماهه میشه...دخمل نازم کلی عوض شده و کلی بزرگ شده..دیگه خیلی خوب شیر میخوره..سرش را از روی بالش بلند میکنه ..موقع شیر خوردن با انگشتای کوچولوش انگشت منو میگیره که مبادا از دستش در برم...

دیشب هم که دیدم توی تختش 90 درجه چرخیده...دکترش که خیلی ازش راضی هست میگه خیلی باهوشه باید مواظبش باشین....

25روزه بود که از اصفهان برگشتیم خونه خودمون تا یاد بگیریم چه جوری باید بچه داری کرد....خیلی سخته..مخصوصا شب تا صبح که باید همش بهش شیر بدی..

2روز هم هست که دخملمون دل درد داره و دکتر میگه باید تحمل کنید تا 3ماهگییییییییییییییی.....

واااااااااااااااااااای آخه چه جوری میشه گریه های این کوچولوی ضعیف و ناز را تحمل کرد...؟؟؟؟

الان وزنش رسیده به 3800 و رنگ و روش باز شده...

منم یواش یواش دارم وزن کم میکنم و تا الان 10 کیلو وزن کم کردم...


بابایی رشید هم که کلی عاشق دختر ناز نازی و کوچولوشه...هرروز به عشق دیدن دخترش بدو بدو میاد خونه و تا شب با ترنج مشغولن....دیگه 2روز هم هست که بیچاره شب و صبح زود ترنج را میبره ماشین سواری تا آروم شه و مامانش بتونه یه کم بخوابه........

فعلا دخترم بیدار شده و من باید برم......تا بعد که عکس بیام بذارم

نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 13:47 توسط مرسدس|


آخرين مطالب
» یک سال گذشت....
» چند روز مونده به یکساله شدن دخملم
» اولین پست سال 91
» آخرین پست سال 90!!!!!
» ده ماهگی جیگرررررر مامان
» سیصد روزه گی ترنج خاتونی من + چندتا عکس
» پنجمین دندون کوچولو
» هوررررررررررررررررررررررررررررررررراااااااا!!!!!
» و اما 9ماهگی ترنج شیطون بلا.....
» تولدت مبارک

Design By : Pichak