CafeMom Tickers CafeMom Tickers ترنج و سهند
دو ماه اخیر
دیگه نمی نویسم.......اعصابم خورد شد .تا الان سومین بار هست که با این وقت کم با کلی شرح و بسط می نویسم وبعد ثبت نمیشه و می پره!!!! اشکم دراومد دیگه!!


دیگه با کلی آب و  تاب نمی تونم بنویسم فقط اتفاقات این دوماه را تیتروار می نویسم.

سهند که 15مهر به دنیا اومد تا آخر مهر تهران بودیم و بعدش به مدت دوهفته رفتیم اصفهان.

6 آبان توی بیمارستان عسگریه اصفهان ختنه شد و یک هفته سختی را گذروندیم.دو روز قنداق شد که پاهاش را تکون نده و خیلی سخت بود.

بعد هم که دل دردها و ریفلاکس شروع شد و دکتر گفت کولیک هست و هیچ کاریش نمی تونی بکنی تا 6 ماه و فقط لبنیات را نخور که کمی بهتر بشه...منم که معتاد شیرررررررررر......

همش سهند گریه وجیغ و بالا میاره هرچی میخوره و اوایلش هممون اعصابمون خورد میشد ولی حالا دیگه عادت کردیم حتی ترنج هم که اوایل با صدای گریه سهند بیدار میشد و می ریخت بهم و گریه می کرد هم عادت کرده و با همه جیغ و گریه های سهند می خوابه و بازی میکنه و...

ترنج توی اون یک ماه اول که دورش شلوغ بود و هر خواسته ای داشت همه بهش گوش میدادن و اجابت میشد خیلی بد شده بود بسیااااااااااار سرکش و لجباز و غیرقابل پیش بینی...همش جیغ میزد و گریه میکرد و همه هم به حرفش گوش میدادند و البته درصد زیادی از این رفتار به خاطر کم خوابی هایی هم که داشت بود چون ترجیح میداد نخوابه و در شبانه روز 7ساعت بیشتر نمی خوابد و همین آشفته ترش می کرد...ولی از وقتی برگشتیم خونه با اینکه برای من دست تنها سخت تره اما چون اوضاع تو دستمه آرامش بیشتری داریم و ترنج هم دوباره خوب شد. البته یه سری سرکشی ها و لجبازی ها که مخصوص این سن هست و البته اجتناب ناپذیر به خاطر ورود بچه دوم....

این عکس یک ماهگی سهند با مادربزرگ مهربون من

این عکس یک ماهگی سهند پسر گلم

و اما بگم از شیرین زبونی های ترنجکم که دلمون میخواد لهش کنیم اینقدر قشنگ و به جا حرف میزنه.

بهش میگم: چرا نمی ری پیش آقای توکلی و میترا(همسایمون) که اینقدر دوستت دارن و برات هدیه می خرن؟ میگه:آخخخخخخخخخخه دوست ندارم چووووووون آقای توکلی زیاد سیبیل داره!! میگم: خب بابا عباس هم سیبیل داره! میگه: سیبیل آقای توکلی خیلی چاقه!!!!

دیروز به باباش میگه:بابا برام یه دامن پرچین زرد می خری؟ برای عیدی؟!!!!


حسااااابی مستقل شده و دیگه همه کارهاش را خودش میکنه...خودش خیلی وقته که غذاش را می خوره .خودش می خوابه . خودش شورت و شلوار و جوراب و کفشش را درمیاره و میپوشه. کمک من سفره و وسایلش را میاره.لباس و پوشک برای سهند میاره و سرش را گرم می کنه و البته بماند که خیلی وقت ها هم وقتی سهند خوابه یهو می پره روش و حالا ماچ نکن و کی ماچ بکن و بیدارش میکنه !!!!

بعدا سر فرصت میام و از بازی هایی که میکنیم میگم.فقط این را بگم که همه اسباب بازی هاش را جمع کردم و بردم توی انبار از بس دیدم بازی نمیکنه و حالا فقط یه لگو و یه سری وسایل آشپزی و یه کالسکه و دو سه تا عروسک داره که کلی روزا باهاشون سرگرمه و گاهی نیم ساعت از اتاقش بیرون نمیاد و با خودش مشغوله.

سهند هم که در 40 روزهگیش اولین خنده و ذوق کردنش را تحویل ما داد و کلی خستگی ما را به در برد و حالا هم کلی حرف میزنه و آآآآآآآآ می کنه...

سهند و ترنج خیلی باهم متفاوت هستند..یکی آروم و اون یکی نق نقو...ولی هر دوتاشون عشق های رنگی زندگی من و رشید هستند و خوشحالیم از داشتن دوتا جوجه رنگی دوست داشتنی..

خداوندا تحملمون را زیاد و زیادتر کن.......


[ پنجشنبه چهاردهم آذر 1392 ] [ 17:16 ] [ مرسدس ] [ ]
تولد سپند

سلام به همه دوستهای مهربونم

اینقدر سرم شلوغ شده که واقعا دیگه نمیرسم بیام و وبلاگ را آپ کنم.

سپند کوچولوی ما هم بالاخره به دنیا اومد.قرار بود پنج شنبه 18 مهر به دنیا بیاد اما دوشنبه 15 مهر خودش تصمیم گرفت که پا به دنیا بزاره.

صبح با درد از خواب بیدار شدم و لباس های ترنج را پوشوندم و وسایلم را برداشتم و رفتم بیمارستان.فقط من بودم و رشید و ترنج.

من رفتم برای بستری و ترنج هم با یکی از دوستهامون رفت خونه خانم رفیعی همسایه مون.خلاصه اینکه سپند ما در ساعت 3:50 بعدازظهر دوشنبه 15 مهر پا به دنیا گذاشت.دکتر مژگان کرم نیا دکترم بود و دکتر بیهوشی بسیار خوبم هم دکتر فتاح پور بود، خیلی درد کشیدم تا دکتر کرم نیا بالاخره اومدند.

سپند با قد 50 سانتی متر و وزن 3 کیلوگرم و با صورتی سفید و موهای بور به دنیا اومد.




بعدا با جزییات بیشتر میام.

[ جمعه بیست و ششم مهر 1392 ] [ 17:54 ] [ مرسدس ] [ ]
ترنجم بیست و هشت ماهه شد
بعععععععععععععععععععععله...ترنج شیرین زبونم 28 ماهه شد و من 28 ماهه که مادرم....

چه شیرینه این لحظه هایی که میبینی مامان هستی و چه شیرین تر که دوباره مامان میشی!

همش به رشید جون می گم خدا را شکر که از اول دوتا بچه می خواستیم و الان دوباره از اول همه چیز را تجربه می کنیم چون خیلی حیفه که می بینی ترنج داره بزرگ میشه و دیگه این شیرین کاری ها و مهربونی ها و حتی خراب کاری ها را نداری و نمی بینی....

دختر نانازم خیلی خیلی مهربونه و به جرات می تونم بگم از همه بچه های دور و برش خیلی مهربون تر و منطقی تره. وقتی یه چیزی را براش توضیح میدم اینقدر قشنگ گوش میکنه و هینقدر خوب عمل میکنه که خودم شاخ درمیارم.!

همش میاد منو بوس میکنه و صبح ها که از خواب بیدار میشه هنوز چشماشو باز نکرده میگه: "صب بخیییییییر قربونت برم من!!!!!!!"

دیگه حدود 10 روزی هست که کنارش نمی خوابم و خودش میگه تو برو سر جای خودت بخواب منم سر جای خودم بخوابم هی هم نمی گم مامان مامان مامان!!!

البته امیدوارم این عادتش با اومدن سپند خراب نشه.

خیلی حواسش به بچه های کوچیکتر از خودش هست و همش بهشون سرویس میده  و میگه آخه این نی نی ها از من کوچیکترن. امیدوارم با داداشش هم همینطوری باشه واقعن

وقتی بهش می گیم با داداشت می خوای چیکار کنی؟ میگه " میخوام بپر بپر یادش بدم و براش کتاب بخونم"

تا بهش میگم بیا دستت را بذار روی شکمم ببین داره سپند لگد می زنه میگه"داداشی خیلی باهوشه هی می لوله!!!"

یه شعر از خودش سروده و هی راه میره و می خونه:"پرچما را نگاه کنین برفهای خونمون داره!!!!"

اینم یه عکس با لباس محلی:

دیروز براش شوید پلو گذاشتم بعد شویداش را برداشته و میگه اینا اسمشون چیه؟ گفتم شوید. گفت همون شوید که برامون گیتار میزنه؟!!! من داشتم غش می کردم از خنده گرفتم حساااابی چلوندمش.گفتم مامان اون که برامون کمونچه میزنه اسمش شروین ه نه شوید!!!!!!!!

در حال تشخیص جنسیته بچه م.همش هرکس را میبینه میگه این دختره این پسره ..پسرا گل سر نمی زنن دخترا ریش ندارن و ..........

به هر بچه ای میرسه حالا در هر سنی که باشه میگه: من اسمم ترنج ه اسم تو چیه؟!

وااااای امان از وقتی که حال یه کاری را نداشته باشه مثلا نشسته باشه روی مبل و من بگم بیا فلان چیز را ببر توی اتاقت تندی خودشو ولو می کنه و یه آه بلند می کشه و  میگه : بذار خستگی م در بره!!!!!!

داشتیم با ناهارمون فلفل می خوردیم هر فلفلی که من برمیداشتم بخورم می گرفت از من و می گفت: بذار تست!!!!!کنم ببینم تنده یا نه!!!!! و من و رشید با چشمای از حدقه دراومده نگاش میکردیم....آخه بچه من باید تست کنم بدم به تو یا تو باید تست کنی آخههههههههه!!!!!!!

داشتم از توی بشقاب ترنج چند تا سیب زمینی که نخورده بود را میخوردم با تعجب منو نگاه کرد و گفت بخور بخور من اجازه میدم بخوری!!!

یه چند وقتی هست که یه کم بد ادا شده توی غذا خوردن یعنی مثل قبل همه چیز را نمی خوره.مثلا گوجه توی غذا را نمی خوره و فقط گوشت می خوره علی الخصوص اگه حالت کبابی باشه!


حالا دیگه وقتی مهمون داریم کلی کمکمون می کنه. این دفعه میوه ها براش ریختم توی ظرفشویی و مایع هم ریختم و گفتم فقط برای اینکه سرش گرم باشه و بذاره کارام را بکنم بگم بیاد بشوره.آخر سر همشونو خودم شستم اما دخترم کلی از فعالیتی که کرده بود خرسند و خوشحال بود و تا سه روز برای همه تعریف میکرد.

اینم عکس ترنج و سنبله!:

توی یک کتبی خوندم که هر روز یه زمان مشخصی را معلوم کنید و اسم اون زمان را بذارید وقت خاص و حدود 10 دقیقه تا یه ربع هر بازی و کاری که دلش خواست باهاش بکنید یعنی تمام توجه تون را بدید به اون و تلفن و همه چیز را هم خاموش کنید. حالا منم 1هفته ای هست که این کار را میکنم و البته 20 دقیقه و قبلش یه شعر می خونم که ترنج بفهمه داریم وارد وقت خاص می شیم و بعد با تمام وجود باهاش بازی می کنم و...و وقتی میگم خب وقت خاصمون تموم شد و مامان باید بره سر کاراش خیلی بامزه قبول می کنه و بعدش خیلی خیلی راضی هست و خوشحال و دیگه هی غر نمی زنه که بیا با من بازی کن و....

چنر روز پیش سر غذا یهو به من گفت: دلم می خواد پیانو داشته باشم!!! منم کلی خوشحال شدم که ایوول چه بچه با فرهنگ و هنری دارم من و بهش قول دادم وقتی بزرگ شدی برات می خرم. حالا هر چی که میخواد اول به من میگه بعدش خودش میگه:وقتی بزرگ شدم برام می خری.....الهی مامان قربون بچه باشعورش بره.

آهنگ مورد علاقه ترنج خانوم این روزا "جونم" هست و همش درحال رقصیدن هست.چند شب پیش رفته بودیم تولد شانا دختر مریم و افشین و کلی خوش گذشت و ما سه تا همش اوون وسط داشتیم می رقصیدیم.

جدیدن یک اسم هایی از خودش درمیاره و وقتی میگه این چی هست یا کی هست میگه: دختر خاله م  یا دوستمه.

توی این مدت به خودم چندباری حال دادم و تنهایی اینور و اونور رفتم . آخه وقتی دست تنها باشی این کار خیلی اتفاق نمیوفته...یه شب با مهرنوش مامان ماهور بچه ها گذاشتیم پیش باباهاشون و رفتیم کنسرت شهرام ناظری که خیلی خوب بود جای همه خالی خیلی خوش گذشت فقط اونجا سپند خودشو کشت از بس تکون خوردو لولید.

یه روز صبح زود رشید میخواست بره اصفهان یه کار یه روزه داشت گفتم تو را خدا این دخترت هم ببر با خودت من یه روز نفس بکشم.خلاصه با کلی دردسر بلیط براش گیر اومد و ترنج با باباش ساعت 6.30 صبح رفتند اصفهان.منم برگشتم خونه و خوابیدم با خیال راحت و بعدش تا شب کلی برای خودم حال کردم.رفتم ورزش و بعد با مریم رفتیم کافی شاپ و بعدش رستوران و ....خلاصه کلی بهم انرژی داد...شب هم ساعت 2 رشید و ترنج خواب اومدند خونه...


و اما بگم از سپند که الان هفته 35 بارداری هستم و دیگه حسابی کار و حرکت سخت شده.مخصوصا بلند شدن و خم شدن که دیگه می خوام بمیرم انگاری. تاریخ زایمانم هم فکر کنم شد 19 مهر.گفتم روزش با روز تولد ترنج یکی باشه البته اگه با این کارها و فعالیت های من زودتر نیاد بیرون!!

فکر کنم من یک ماهه دیگه اگه برسم بیام اینجا با عکس سپند بیام!


و اما از همه دوستانم عذرخواهی میکنم چون توی این چند وقته من میومدم سر وبلاگ هاشون و می خوندم اما نمی دونم چرا اصلا نمی تونستم نظر بذارم براشون.حمل بر کوتاهی من نکنین.ممنون

[ دوشنبه هجدهم شهریور 1392 ] [ 16:36 ] [ مرسدس ] [ ]
بیست و هفت ماهگی دخترکم
بالاخره اومدم و ناراحتم از اینکه اینقدر دیر به دیر اپ می کنم.فکر کنم سپند به دنیا بیاد کلا این وبلاگ تعطیل بشه دیگه!!!

توی این مدت من و ترنج حدود 3هفته ای رفتیم اصفهان و من چون دیگه خیلی دارم سنگین میشم گفتم آخرین اصفهانم را برم تا مهر که معلوم نیست کی بشه برم.خوش گذشت جای همه خالی فقط یه بدی که داشت این بود که اونجا من خیلی کار نمی کردم و همش در حالت استراحت و بخور و بخواب بودم و همین باعث شد که هم وزنم زود بره بالا و هم همش کمر درد داشتم اما از وقتی برگشتم تهران چون فعالیتم زیاده و ماشالا ترنج خانوم نمی ذاره که اصلا روی زمین بشینی چه برسه به اینکه استراحت کنی کمردردم بهتره...


من الان وارد ماه 8 شدم و تا الان 9کیلو اضافه کردم.سپند یک لحظه استراحت نداره و تمام وقت داره تکون می خوره فکر کنم از اون بچه های بی خوابه.کمدش را چیدم و تقریبا همه چی آماده اس برای 10 مهر که به امید خدا سپند از دنیا بیاد!!(به قول ترنج)

ترنج خیلی پر تحرک تر از قبل شده و من واقعا نفسم بند میاد.دیگه تقریبا همه کارهاشو خودش میکنه.خودش غذا می خوره.خودش لباساش را درمیاره و میره توی دستشویی و بعدش هم خودش شلوارش را می پوشه.موقع پوشیدن شلوارش میگه:اول پای راست بعد پای چپ. والبته گاهی اوقات برعکسشو انجام میده!

کلی توی آشپزی به من کمک میکنه و خودش هم عاشق مامان بازی کردن و غذا درست کردن و معاینه کردن عروسک هاشه.

یک عالمه شعر حفظه و تازه یه سری از ترانه ها را هم حفظ شده.به غیر از شعر های کتاباش که وقتی میخونه و ورق میزنه انگار سواد داره و داره از روی کتاب می خونه! حدود 13تا شعر حفظ شده.وقتی یکی بهش میگه یه شعر بخون بدون هیچ خجالتی بلند بلند شروع می کنه به شعر خوندن.همه می گن در حد یه بچه 4ساله حرف می زنه و البته دایره لغاتش خیلی وسیعه از بس که کتاب می خونه.

سه تا عروسک انگشتی داره که اسمشون را گذاشته :علی جون و مینا جون و خانم جون! همش با این 3تا مشغوله و باهاشون قایم موشک بازی می کنه و کلی داستان داریم با این موجودات...

عاشق بازی باتبلت و نقاشی کردن توی اونه و البته شیفته دیدن عکس و فیلم های خودش!!! خود شیفته ای دیگه مامان جون

و اما بگم از سن سخت 2سالگی که به قول "جری ساینفلد":داشتن یک بچه 2ساله مثل داشتن یک مخلوط کن بی در است!

یه لحظه مهربون و یه لحظه نق نقو و لوس  لوسی حرف زدن و گریه الکی و زمین و زمان را بهم دوختن....

یه لحظه هایی فقط می گم خدایا منو نجات بده روانی شدم....خداییش ناشکری نمی کنم اما با این وضعیت الان من خیلی اوضاع سخت تر شده و تحمل منم کمتر...

6.7تا کتاب ریختم دورم و وقتی ترنج می خوابه می شینم می خونم اما بدتر خل میشم.

تازه اوجش موقعی هست که ترنج مواجه بشه با یک نوزاد...فقط هر لحظه دارم می گم خدایا تحملم را زیاد کن.

بگذریم....

توی این مدت همه خونه را رنگ کردیم و اتاق بچه ها را لیمویی کردیم که خیلی خوب شد.یه کمد سه متری برای اتاق خودمون دادیم ساختند و خیلی خیلی جام باز شد.تخت و تشکم را عوض کردم و کمد و میز آرایشم را بردم توی اتاق ترنج و شد برای لباس های سپند و اسباب بازی هاشون.خیلی اتاقشون منظم شد.

تعطیلات عید فطر را هم با ماهور اینا و آراد اینا و سهیل و سارا رفتیم فیروزکوه و خیلی هوا خوب بود و بچه ها حسابی بازی کردند.

امروز هم رفتیم افتتاحیه خانه بازی یکی از دوستامون که خیلی خوب بود و کلی کلاس های خوب برای مادر و کودک و همسران داشت.

اینم چند تا عکس از روزی که توی اصفهان با ترنج و خاله بهار و سنا رفتیم باغ پرندگان و ترنج خیلی خوشش اومده بود و حالا برای همه از فلامینگوها که به بالشون چسب زده بودند و از پلیکان که سرش را هی می چرخوند تعریف می کنه.



اینجا هم ترنج داره عروسک مورد علاقه اش ":زینب" را حمام میکنه


چند وقته پیش رفتم شهر کتاب و کلی با فراق بال برای خودم لای کتابها چرخیدم به یاد اون روزهای بی دغدغه قبل و کلی کتاب برای خودم(این دفعه فقط برای خودم!) خریدم و سرخوشانه اومدم خونه....وای که چقدر نیاز دارم به این لحظه های مال خودم.....

[ سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392 ] [ 21:35 ] [ مرسدس ] [ ]
دختر 25ماهه من
گوشه ای از مکالمات من و ترنج خاتونم:

من: بیا این قاشق تخم مرغت هم بخور

ترنج: نه ....آخه دلم پر از تخم مرغی شده!!!!!



ترنج از دستشویی اومد بیرون و نشست روی رختخوابش.هنوز شلوارشو نپوشیده بود.

ترنج: واااااااااااااااااای!!!!!!!!

من:چی شده؟؟!!!

:فنگلم(اسمی که خودش روی جایی که ازش جیش میکنه گذاشته!!!) کفیث شد!

:چرا؟؟؟؟

:الان برات میگم من..قصه اش تو این کتابه!!!!(قسمتی از شعر می می نی یه عالمه شیرینی!)

من دهنم باااااااااااااااااااز........



وقتی من عصبانی میشم میاد به من میگه: تو الان دعوایی ؟؟؟ من میگم :بعللللللللللللله بعد ترنج میگه: ببخشید که این کار بد را کردم  و میاد بوسم میکنه......ای خداااااااااااااااااا ما مامان ها هم که استاد خر شدن اینجور مواقع.

وقتی میخواد بشینه توی بغلم خودش میشینه روی پاهام و بعد میگه عقب بشینم که داداشی له نشه!!!!!

ای به فدای این زبون تو.......

دخترم شاعر شده و هرچیزی چشمش بهش بیوفته سر هم میکنه و شعر میگه.

کلی کمک من سفره میبره پهن میکنه و جمع میکنه و میذاره توی کشو....

تعطیلی دوشنبه نیمه شعبان را رفتیم از صبح تا شب باغ یکی از دوستان دانشگاهی من با اکیپ بچه های دانشگاه و خیلی خوش گذشت.استخر بادی ترنج هم برده بودم و ترنج کلی آب بازی کرد و البته بزرگ ها هم به مناسبت عید تیرگان همه همدیگه را خیس کردند و حسااااااااابی آب بازی کردیم البته من از همه کمتر چون همه به خاطر بارداریم و اینکه لیز نخورم منو خیس نمی کردند و در ضمن ترنج فکر کرده بود با هم دعوا میکنن و گریه می کرد!!

شب هم از بس خسته شده بودم و اصلا استراحت نکرده بودم سپند همش لولید و نذاشت تا نیمه شب بخوابم...



[ سه شنبه چهارم تیر 1392 ] [ 15:59 ] [ مرسدس ] [ ]
کلی اتفاق.....
تولد دخترم با دوهفته تاخیر در 2خرداد برگزار شد و خدا را شکر همه چیز خوب پیش رفت ...من تا حالا به عمرم میزبان 70 نفر مهمان نبودم...خیلی سخت بود ولی با کمک همه مخصوصا رشید مهربون و مامان و بابای عزیزم همه چیز به خوبی پیش رفت....

تم تولد ترنج عزیزم باب اسفنجی یا به قول خودش باب اسنی بود و نصف بیشتر چیزهاش را خودم درست کردم.عکس های خوبی از تولد ندارم چون متاسفانه سر خودم شلوغ بود و مجبور شدم دوربین را به یکی از دوستانمون بدم که اون هم خیلی عکس های خوبی نگرفته و حالال منتظر عکسهای دوستان دیگه هستم...

حالا چندتا عکس همینجوری میذارم



ترنج خیلی با ما همکاری کرد و بعدازظهر خوابید تا حسابی سرحال باشه.توی خونه و حیاط را هم صندلی چیدیم که جای همه بشه. بچه ها توی حیاط با یه عالمه توپ کلی خوشحال بودند و لذت بردند.

شام هم از رستوران هانی گرفته بودیم که البته برای بچه ها ماکارونی و البته سالاد و ژله و دسر را  خودم درست کردم و از دیروزش کلی درگیر درست کردن این چیزا بودم.

آخر شب هم ترنج با اینکه رسما خواب بود اما هدیه هاش را باز کرد و کلی ذوق کرد و البته مامانش هم!!

امیدوارم اول از همه به خود ترنج و بعد هم به همه مهمونامون این تولد خوش گذشته باشه....

مامانم تولدت مبارررررک گل کوچولوی من....


خب و اما از اتفاقات این مدت:

اول از همه اینکه یک هفته مونده بود به تولد ترنج که یهو زد به سر منو صبح ترنج را پوشک نکردم و گفتم دیگه باید بری توی لگنت جیش کنی!!!.... دو روز اول کلی خطا داشت و همکاری نمی کرد و من خسته و داغون شده بودم والبته نا امید.فکر کن در عرض 4 ساعت من 7تا شلوار عوض کنم!!!!!....

اما بعد از دو روز به خوبی یاد گرفت که بره دستشویی و بعد از 4روز شب ها هم موقع خواب دیگه پوشک نشد و دخترم بعد از یک هفته بدون خطا یاد گرفت و با پوشک بای بای کرد....حالا دیگه خیلی راحت شده و یه موقع هایی من می بینم شلوار پاش نیست نگو رفته خودش جیش کرده و بعد به من میگه...خیلی دخترم همکاری کرد  و کلی من بهش افتخار کردم......

توی این مدت ما تقریبا هر هفته تولد یکی از دوستای ترنج دعوت بودیم دیگه من که کم آورده بودم مخصوصا که من دیگه خیلی لباسی اندازه ام نیست و شکمم یهو خیلی اومده جلو...اما خیلی خوب بود.تولد ماهور که توی رستوران سیمرغ بود.تولد رایان خونه مادربزرگش بود.تولد امیرسالار توی هپی هاوس بود.تولد نگین توی یه سالن اجتماعات بود  و این قصه سر دراز دارد....

از سرگرمی ها و شیرین کاری های ترنجم هم اینکه دیگه از همه جا بالا میره.مثلا از ماشین لباسشویی بالا میره از میز اوپن بالا میره و تاب میخوره...

عاشق اینه که عروسک های مورد علاقه اش را بچینه و خودش هم بغلشون کنه و بعد به من بگه بیا عکس بگیر!!

به همه میگه توی دل مامانم داداشی دارم اسمش سپند ه .. بعد هی میاد دستش را میذاره روی شکمم و میگه داداشی خوابه؟ میگم نه ...میگه بیا دیگه داداشی میخوام بهت لباس بپوشم!

عاشق اینه که دکتر بشه و با وسایلش منو عاینه(معاینه) کنه...عروسک هاش را روی پاش لالا میکنه و غذا میده و روی لگنش میشونه و بهشون جایزه و ستاره هم میده!

دیگه بزرگ شده و کلی خانوووووم....دارم دنبال مهدکودک میگردم که تا زایمان نکردم بذارمش عادت کنه.هنوز جای خوبی پیدا نکردم.

تعطیلات چند روزه خرداد هم رفتیم شیراز خونه یکی از دوستامون که خیلی خوش گذشت.


و اما بگم از نی نی توی دلم که بسیاااااااااااااار وول می خوره و یا شیطونه و یا از اون بچه های نا آررووم که امیدوارم اولیش باشه.از بس که من اصلا استراحت ندارم این بیچاه هم همش تکون می خوره و مشت و لگد میزنه.اسمش بالاخره شد سپند و الان من در هفته 22 بارداری هستم و تا حالا 2کیلو و نیم اضافه کردم اما شکمم اندازه 8 ماهگی ترنج شده و نمیدونم تا کجا میخواد بیاد جلو!!!!.

کلاس های آکوا را نامنظم و هروقت یکی پیدا بشه ترنج را بذارم پیشش میرم و کلی یاد قدیم ندیما می کنیم مخصوصا با تهمینه جون مربی شنا...

[ دوشنبه بیستم خرداد 1392 ] [ 2:54 ] [ مرسدس ] [ ]
دوساله من...
دخترک شیرین و بی همتای من تا 10دقیقه دیگر 2ساله می شود و من نمیدانم چرا انقدر مضطربم!!

انگار قرار ملاقات مهمی دارم و هر لحظه چشمم به ساعت روی دیوار است.

با خود عهد بسته ام هر سال 19اردیبهشت ساعت 16:05 بعدازظهر تحت هر شرایطی که بودم و بود آن لحظه را با عکسی ثبت کنم.اگر می خندید یا اگر گریه می کرد یا حتی اگر مثل حالا خواب بود....

تولدت مبارک شیرین تر از جانم...این روز شاید سالها بعد برایت شیرین تر و زیباتر از حالا که کوچکی باشد.روزگاری که با عشقت هستی و بوسه ای بر لبانت خواهد نشاند و هزاران تبریک از دوستانت و ....

اماهمیشه به یاد داشته باش برای مادرت یگانه دختر بی همتا و شیرین دنیا هستی ..


دوستت دارم دخترک بی مانندم...تولد 2سالگیت مبارک

[ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 16:10 ] [ مرسدس ] [ ]
مادر بودن
مادر بودن چه لذتی دارد به خدا

همین که یک نفر هی مدام راه میرود و بی دلیل می گوید مامان ...همین که میدود و از دور خودش را توی بغلت پرتاب میکند....همین که وقتی دارد می خوابد اگر صورتم را به صورتش نچسبانم با دستان کوچکش صورتم را فشار میدهد به صورتش تا نفس هایمان با هم قاطی شود و من نفس کم بیاورم و کمی خودم را عقب بکشم...

همین که وقتی مشغول کارهایم هستم یک صدای ریزی می گوید "میخوام بوست کنم"!!! و من با اشتیاق هم قد او می شوم تا فشارش دهم و بچلانمش با این حرف زدن هایش....

همین که هرکس را می بوسد انگار که فکر میکند نکند من غصه بخورم می آید و دهها بوسم می کند و به قول خودش ماچ مالیم میکند.

چه شیرین است این روزها و روزهای قبل تر که وقتی فیلم هایش را می بینم اشک در چشمانم حلقه می بندد که چه زود بزرگ شدی و من انگار در خواب بودم.

و چه شیرین است روزهای آتی که من باز هم "مادر" خواهم شد و باز هم از نوزادی شیرین لذت خواهم برد و این بار واقعا لذت خواهم برد.

من 24ماه است که مادرم...خدایا سپاس...............

ترنجم..دختر نازنینم خوشحالم که تو هم روزی مادر خواهی شد و این لذت شیرین را خواهی چشید.

مامان مهربونم روزت مبارک و هزاران بار سپاس که چون تویی مادرم است و فقط می توانم بگویم من را به خاطر تمام بی توجهی ها و غرورها و ...ببخش....

همه مامان ها روزتون مبارک....

ادامه مطلب هم خالی از لطف نیست


ادامه مطلب
[ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ] [ 16:12 ] [ مرسدس ] [ ]
اولین ماه سال 92
بعد از مدتها تونستم وقت کنم و بیام اینجا...این دفتر خاطرات همیشه دوست داشتنی....

از همه دوستان معذرت خواهی میکنم که دیر اومدم....

حدود 10 روز دیگه به تولد دوسالگی ترنج خانومم مونده و من حسابی کار دارم و مشغولم.امسال میخوام یه تولد با دوستاش براش بگیرم و امیدوارم همه چیز خوب و مرتب پیش بره.

خب حالا بریم سراغ اتفاقات و کارهای این دوماه اخیر

قبل از عید نوروز که چون رشید جون میخواست برای سفر کاری بره چین من رفتم اصفهان و تا یک ماه یعنی تا 12فروردین اونجا بودم و البته دیگه خسته شده بودم و دلم حساااابی برای خونه زندگیمون تنگ شده بود.

نوروز امسال خونه مامان رشید بودیم و تقریبا همه اونجا بودند و خیلی خوش گذشت.ترنج هم که داشت توی عیدی هاش غرق میشد از ذوقش.

تقریبا همه نوروز را به دید و بازدید گذروندیم و یک روز هم رفتیم نائین و روستاهای اطرافش و یه صحرا نوردی حسابی و باحال هم توی صحرایی بنام "ریگ سرا" کردیم ...ترنج که مثل قرقی از این تپه ماسه ای ها بالا میرفت و حسابی کیف کرده بود.

سیزده بدر هم که تهران بودیم و من نقش مامان داشتم و باقالی بار گذاشتم و برنج و ...بعد رفتیم توی مجتمع پردیسان و با دوستامون حسابی کیف کردیم و بچه ها هم حسابی بازی و کثیف کاری و.....

از شنبه که رشید جون رفت سر کار و من و ترنج توی خونه تنها شدیم حسااااااااااابی ترنج منو داغون کرد.توی این مدت عادت کرده بود همش دور و برش شلوغ بود و تنها نبود و حالا یهو تنها شده بود! هر 30 ثانیه یک بار با بغض و گریه می گفت :بریم اصفان..بریم تارا...بریم بابا...

خلاصه داستانی داشتیم تا بعد از 10 روزی بهتر شد و دیگه کمتر بهونه می گرفت.

دیگه از اتفاقات این ماه اینه که من بالاخره به همه خبر بارداری دومم را دادم و همه گفتند خیلی خوب کاری کردی و تو که دوتا میخواستی بهترین فاصله سنی را داری براشون.دکتر گفت به احتمال 70درصد پسره و من غصه خوردم که دلم می خواست ترنجم خواهر داشت که بعدها به دردش بخوره اما بعد دیگه پذیرفتم.

الان که دارم این پست را مینویسم 16 هفته هستم و از حدود 14 هفته تکون خوردنهای این جوجه را حس می کنم.دوباره همون بیمارستان و دوباره کلاس های آکواژیمناستیک و ...خیلی حال و هوای خوبی به من میده.

وقتی میخوام برم چک آپ یا کلاس مجبورم ترنج را بذارم پیش همسایه مون که واقعا خدا براشون همیشه خوبی و خیر بخواد که اینقدر ترنج را دوسش دارند و بیشتر از یه مامان بزرگ و بابا بزرگ براش انرژی و عشق میذارند.

خیلی سخته با یه بچه که از دیوار راست بالا میره حامله هم باشی چون دیگه مثل اولی نمی تونی هروقت خواستی استراحت کنی و ...ولی شاید مهمترین خوبیش این باشه که تا الان من یک گرم هم اضافه نکردم که هیچ تازه یک کیلو هم کم کردم و امیدوارم مثل سر ترنج که از بس خوردم 18کیلو اضافه کردم نباشم و کم اضافه کنم که زود هم برگردم.

ترنج دیگه خودش کامل غذا میخوره بدون کمک من و از این لحاظ خیلی راحت شدم و سه تایی باهم غذا میخوریم!

البته بماند که بعد از هر وعده کل لباساش باید عوض بشه اما به لذت مستقل شدنش می ارزه.

وقتی نقاشی میکشه یه دایره می کشه و بعد به خیال خودش چشم می کشه و مو و دهن و دست و پا و میگه ببین نی نی کشیدم....

یه بار اومد کنارم و به من گفت چشمات چقدر زیبایین!!! من فکم افتاده بود که از کجا همچین کلمه ای در آورده.

هفته ای یک جلسه می ریم کلاس رقص مادر و کودک که خیلی برای بچه ها جذابه.

در حال حاضر هم دنبال مهدکودک خوب می گردیم که از هفته ای سه روز روزی یک ساعت بچه ها را بذاریم اونجا که هم وابستگیشون به ما کمتر بشه و هم خداییش ما دیگه چیزی برای آموزش دادن توی خونه بلد  نیستیم.

ترنج الان 8 یا 9تا رنگ را بلده ...تا 12 را درست و به ترتیب و تا 20 را غلط غولوط حفظه و می شماره.تمام متضاد ها را بلده و بسیار درست سر جاهاشون به کار میبره.تمام اشکال را حتی استوانه و ..را بلده.

هرچیزی که  بهش میدیم میگه:مرسی...تازه وقتی غذا میخوره به من میگه مامن مرسی که برام غذا پختی و البته اسم غذا را میگه.هر وقت بهش بگم چی غذا درست کنم ؟ یا میگه: عدس پلو یا ماکاناری یا کتلت یا آبگوشت!

شب ها دیگه 11.30 تا 12 می خوابه و صبح ها 9 بیدار میشه بعد از ظهرها هم 2 یا 3 ساعتی می خوابه.

اینم یه عکس از ترنج و زاینده رود


[ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 17:16 ] [ مرسدس ] [ ]
بيست و دو ماهگي ترنجکم
دخترم ببخش که دير به دير ميام اينجا.واقعا فرصت نمي کنم و حسابي مشغولم کردي..

توي بهمن ماه به مدت ده روز  رفتيم مسافرت تايلند وخيلي به هممون مخصوصا ترنج خوش گذشت.

دخترم هرروز که از خواب بيدار ميشد مي گفت بريم استخر! و ما به زور براي صبحانه نگهش مي داشتيم و فقط هندونه مي خورد و مي دويد طرف استخر.کلا اونجا خيلي غذا نمي خورد و فقط ميوه ميل داشت,اما همش با هستي دختر نسترن و سعيد که هفت ماه ازش بزرگتره مشغول شيطنت و بازي بودند و فکر کنم ما که از اونجا رفتيم دربان هتل دو روز مرخصي بدون حقوق گرفت که بره استراحت کنه بيچاره از بس که دنبال اين دوتا وروجک ميدويد.

اما خيلي اونجوري که دلم مي خواست نتونستم خريد کنم,چون خيلي همه چي گرون شده بود البته قيمت هاي اونا فرقي با قبل نکرده بود اوضاع پولي ما افتضاح  شده بود.

بعد که برگشتيم تا دوهفته ساعت خواب و خوراک ترنج بهم ريخت و ما به سختي تونستيم درستش کنيم.صبح ها ساعت۵صبح که بوقت اونجا ميشد ٨:٣٠صبح بيدار ميشد و مي گفت بريم صبحانه بخوريم,ساعت ١١ناهار ميخورد و ١٢ تا ٢ظهر خواب بعدازظهرش را ميرفت و دوباره يک کله تا ٩شب بيدار بود.وااااااي که چقدر روزا طولاني بودند.

بالاخره من فرصت کردم يه تقويم و کارت تبريک براي عيد نوروز ترنج طراحي کنم و از ١۴اسفند هم چون رشيد رفت چين منم اومدم اصفهان و در حال حاضر با دخترم توي شهر مادري مون داريم خوش مي گذرونيم.

متاسفانه فعلا دسترسي به عکس هام ندارم تا اينجا عکس بذارم.ايشالا بعدا سر فرصت ميام با يه عالمه عکس  خوشگل.


دختر نازدونه من بيست و دو ماه از زندگيت گذشت و من هنوز در حسرت روزاي نوزادي تو....... باورم نميشه....وايسا دنيا وايسااااااااااا.......

[ یکشنبه بیستم اسفند 1391 ] [ 14:54 ] [ مرسدس ] [ ]
روز عشق
سپندارمذگان روز عشق ما ایرانیان مبارک...

ما را با ولنتاین کاری نیست.ما آریایی ها از دیرباز روز عشق و عاشقی داشته ایم و داریم..

روز عشق به همه اونایی که عاشقونه دوستشون دارم مبارک ...دختر شیرینم ..همسر مهربان و یاورم..مامان مهربون و دوست داشتنی م..بابای محکم و دوست داشتنی م....خواهر همیشه مهربونم و برادرهای دوست داشتنی م و همه دوستهای گلم...........

فقط اومدم بگم عاشقتووووووووووونم و دوستتون دارم...

بعدا مفصل میام.

[ سه شنبه یکم اسفند 1391 ] [ 0:25 ] [ مرسدس ] [ ]
بیست ماهگی و اتفاقات تازه
بعد از کلی وقت بالاخره تونستم بیام و به امید خدا آپ کنم!!

این ماه دی عجب ماه شلوغی بود.

از 11 دی مامانم و بهارک و سنا اومدندتهران و کلی خوش گذشت بهمون و ترنج هم کلی با مامان زری و خاله بهار حال می کرد و از صبح تا شب راه می رفت و حرف میزد و ادای همه را درمیاورد.

بهش می گیم خاله بهار چی میگه؟ میگه: دورت بگردم!

عمه طیبه چی میگه؟  میگه: موش بخودتت(بخورتت)!

مامان چی میگه؟  میگه: عش من(عشق من)!

امیرسالار چی میگه؟  میگه: دددددد( چون هنوز درست بلد نیست امیر سالار حرف بزنه میگه دددد و این دختر پرروی منم اداش را در میاره..هرکی ندونه فکر میکنه اینا را ما یادش میدیم)

خیلی خیلی قشنگ جمله بندی می کنه  و صداش هم مثل گوگوجی شده!!

وقتی داریم از خیابون رد میشیم میگه:خط کشی! و چراغ راهنمایی را که میبینه میگه: چیاغ ماهممایی!

کلاس های پیکاسوش تمام شد و من برای ترم بعدش دیگه ثبت نام نکردم چون به نظرم دیگه همشون تکراری و مثل هم شدند و هیچ چیز جدیدی نداشت . بعدش هم  به قول رشید ما برای کنکور هم اینقدر کلاس نرفتیم که این نیم وجبی از الان میره..

خلاصه داشتم میگفتم.... 14 دی هم که تولد من بود و با مامان م اینا کلی خوش گذشت و کلی سورپرایز شدم.به همه می گم تازه شمع 24 را فوت کردم و همه می گن چند سالی هست همین شمع را فوت می کنی نه!!!!!!!!!؟

20 دی مامان و بابای رشید و فاطمه و مهدی و طیبه و نرگس و شوهرش و محمد و تارا اومدند اینجا و  تا شنبه 23دی اینجا بودند و کلی خوش گذشت و هی می نشستیم مونوپولی بازی می کردیم و ...

وقتی اونا رفتند شبش بابام اومدند تهران و تا 4شنبه پیشمون بودند..تلافی هرچی همه فامیل نمیومدند یهو دراومد و ما یهو تنها شدیم دوباره.

فرداش یعنی 5شنبه 28 دی ترنج بعد از بیست ماه و یک هفته شیر خوردن از شیر گرفته شد...

وااااااااااااااای که چه چند روز سخت و غمناکی بود.ترنج وقتی چسب زخم ها را دید اینقدر گریه کرد و هی گفت اووووخ شده که دل همه براش کباب میشد.منم خودم عصبی شده بودم و حساس...هی اشکم الکی الکی درمیومد..دلم نمیومد دیگه این حس را تجربه نمی کردم.خیلی حس عجیب و قشنگی بود شیر دادن وقتی با همه وجودش سرش را فشار میداد توی سینه و دستاش داشت نوازش میکرد.... الان هم که دارم مینوسم غصه م میشه و دلم برای شیر دادن تنگ میشه.

امروز 6روزه که ترنج توی ترک به سر میبره و خیلی براش سخت بود خودشو بتونه بخوابونه بدون شیرخوردن.. همش گریه میکرد و می گفت بغلم کن..منم محکم بغلش میکردم اما باز هم میگفت بغلم کن .الهی بمیرم دنبال یه چیز دیگه می گشت ...منم خودم انگار یه چیزی گم کردم. یک ساعت یا بیشتر طول میکشید که اینقدر سرش را به در و دیوار میزد و روی بالش و زیر بالش و روی پا و دست و .......میغلطید که دیگه بیهوش میشد و صبح ها هم برحسب عادت که 7 بیدار میشد شیر میخورد و دوباره می خوابید بیدار میشد اما چون دیگه شیری درکار نبود گریه کنان می رفت توی اتاقش به بازی کردن و کتاب خوندن.منم که کمبود خوا ب دیگه داشت خلم میکرد. اما از دیروز خیلی بهتر خوابیده و دیگه یاد گرفته روی بازوی من می خوابه و من براش لالایی می گم و خوابش میبره. ایشالا خوب بشه حال روحی ش و خوابش و دوباره تنظیم بشه.

امروز ترنج از 1 تا 11 را تند تند شمرد البته 8 را نگفت ولی خیلی بامزه و تند همه را درست گفت ..منم که انگار بچه م انیشتن ه زنگ زدم به خاله بهار و گفتم پشت تلفن برای خالهش بگه.....خوبه واقعا انیشتن نداریم اگه نه چیکار میکردیم...

دختر عسلم یاد گرفته که زمان بیشتری را توی اتاقش با خودش و اسباب بازی ها و کتاباش بگذرونه و من از این بابت خوشحالم چون بیشتر به کارهام میرسم و دوباره مطالعه کردنم را شروع کردم و کلی انرژی می گیرم.

کلی شعر بلده و تند تند همشو میخونه..مثلا تند تند همه شعر الکم و دولکم را تا ته می خونه ...

بهش میگم صورتت زبر شده از بس همه بوست میکنن.میگه: گورخر کو؟(zebra)!!!!!!

از اشکال مستطیل و استوانه را هم علاوه بر مربع و مثلث و دایره که میشناخت میشناسه.

از بس کتا ب می می نی یه عالمه شیرینی را خونده و حفظ شده وقتی خودش هم شکلات یا شیرینی میخوره میگه :می می نی شدیاااا!!! و بعدش چند قسمت از اشعار کتابش را میخونه.

دیشب رفتم براش از شهر کتاب چندتا سی دی خریدم که خیلی خوبن.یکی "لطف تنبک" که آموزش ریتم به کودکان با تنبک هست و عااااااالیه. یکی دیگه هم "ورجه وورجه" که اونم کار خوبیه. پیشنهاد میکنم دوستان استفاده کنن از این موسیقی اصیل و دستگاههاش.

ما ه مدیگه یواش یواش داریم خودمون رابرای مسافرت آماده میکنیم .18بهمن برای 10 روز میریم تایلند.با اینکه قبلا دوبار دیگه اونجا را دیدم اما بازهم هیجان دارم و البته از اینکه این همه تلاش میکنم ساعت خواب ترنج درست بشه و بعد دوباره اونجا که میریم همهچیز بهم میریزه ناراحتم اما میدونم اونجا خیلی بهش و بهمون خوش میگذره..جای همه دوستان خالی.....

راستی یه کتاب مفید هم معرفی میکنم به مامان های خوب که خیلی خیلی خوب بود و  مفید: " مادر کافی" نویسنده اش هم جو فراست هست و مترجمش دکتر محمدولی سهامی...

خب اینم دوتا عکس از ترنج خانوم...راستی الان ترنج همش به خودش میگه ترنج خانوم!! مثلا میگه : مامان ترنج خانومو عوض کردی؟!! یا  ترنج خانومو بغلش کن!! بچه م چه احترامی برای خودش قایله!!

توی این عکس ترنج تازه از خواب بیدار شده و رفته روی لگنش نشسته که مثلا جیش کنه اما اینجا هم دست از کتاب خوندنش برنمی داره!

توی این عکس هم ترنج و امیرسالار رفتند توی سبد اسباب بازی های ترنج و با هم بازی میکنن



[ سه شنبه سوم بهمن 1391 ] [ 15:46 ] [ مرسدس ] [ ]
یلدات مباررررک دخترکم
سلااام.....اول از همه یلدای همه دوستای گلم مبارررک باشه و دومین یلدای دخترم هم...

امسال من مثل هر سال که نقش بزرگ فامیل دارم!!! با رشید جون کلی مهمون داشتیم شب یلدا و این بار از همیشه بیشتر.دوستان ترنج اومده بودند خونمون و من از 3شنبه در تدارک کار ها  و تزئینات و ....

6تا بچه هم قد ترنج با مامان و باباهاشون و شروین دوست رشید جون که افتخار داده بود و اومده بود با کمانچه اش برامون موسیقی زنده داشت.

خیلی خسته شدیم هر دومون چون همه کارها را تنهایی کردیم اما واقعا خوب بود و خیلی خوش گذشت.

من یه سری کارت های کوچولو طراحی کردم که عکس ترنج با لباس هندونه ای روش بود و از دوستهامون برای اینکه بلندترین شب سال را درکنار ما بودند تشکر کرده بودم و به هدیه هایی که به بچه ها می خواستم بدم نصبشون کردم.هدیه بچه ها گلدون گل بود که خودم همشونو کاشتم و خیلی خوشگل شده بودند.

یه سری تزئینات برفی با مقوا و پنبه درست کردم و به دیوار و لوستر ها آویزون کردم که باحال شد.برای بچه ها کلاه با شکل آدم برفی درست کردم و برای روی خوراکی ها لیبل هایی با شکل آدم برفی.

وسط اتاق کرسی گذاشتیم که حس و حال زمستون و سرما را بیشتر بده.

یه عالمه فال حافظ هم هی گرفتم و نوشتم روی کاغذ و لوله کردم که هرکس برداره چون میدونستم ما فقط فرصت کنیم دنبال این بچه ها بدویم و دیگه فرصت حافظ خوانی و اینا نداریم.

من و رشید جون لباس های سفید پوشیده بودیم که زمستونی زمستونی شده بودیم.

کلی هم مزه درست کردم: کاناپه پنیر و خیار - کاناپه ژامبون و پنیر - سیب زمینی و شوید - کالباس لوله ای - هویج و زیتون و ماست و ....هم که بود. برای شام هم چون میدونستم همه اینقدر خوراکی  و میوه و آجیل  و ...میخورند که دیگه جا ندارند فقط یه کشک و بادمجان و یه ماکارانی درست کردم با سالاد سزار و ژله که از ژله بیرنگ با یه عالمه دونه های انار استفاده کرده بودم.توی قالب های یخ هم دانه های انار ریخته بودم که همه خیلی حال کرده بودند.

این هم چندتا عکس:

هدیه های بچه ها که گلدون گل بود

اين هم سيب هاي جدید!!!!

چند شب قبلش هم رفتیم خونه مریم و افشین و شانا کوچولو که اونجا مراسم تزئین درخت کریسمس داشتیم و کلی با آهنگ های کریسمس رقصیدیم و رشید لباس بابا نوئل پوشید ولی من متاسفانه دوربین نبرده بودم که عکس بگیرم! جای همه خالی خیلی خوش گذشت.


يه عالمه عكس دیگه هم توی ادامه مطلب هست



ادامه مطلب
[ دوشنبه چهارم دی 1391 ] [ 17:17 ] [ مرسدس ] [ ]
شیرین زبونی های دخترک نازم
ترنج نوزده ماهه من حالا دیگه کمتر می خوابه و همش می خواد از همه چیز سر دربیاره و همه چیز را یاد بگیره.. این بچه ها عجب موجودات عجیبی هستند چقدر برای آموزش و یادگیری عجولند..

ترنج خانوم من حالا عین جملات ما را تکرار می کنه و کاملا هم درست و بدون غلط..

وقتی میره سر یه چیزی و داره فضولی میکنه من بهش میگم :چی میخواد دخترم؟...حالا وقتی خودش میره سر یه چیزی و یا یه جایی خودش میگه : چی میخوای دخترم؟!!!!!!! الهی فدای اون زبون و صدای قشنگت بشم مامانی....

وقتی بهش آب میدادم می گفتم : تشنه بود دخترم.... حالا خودش وقتی آب می خوره میگه:  تشه بود دخترم..قربووووووونت برررم مامانی جونم...

وقتی بیدار میشه بلد شده سلام می کنه و خیلی خوشگل هم میگه : سلوووم

وقتی میخواد خداحافظی کنه میگه: خدافس...جووونم عشقم...

به من میگه : عشگ(عشق) من دوووست دارم..

الان بعضی از کلمات دیگه ای را که اشتباه میگه را مینویسم:

پی پش(pi pash): پیش بند

دفتر: دستمال

قوغاده: قورباغه

بگشید(begashid): ببخشید..... بچه م وقتی یه کار اشتباهی می کنه بعدش میگه ببخشید


گوشی منو میاره و سفارش آهنگ درخواستی میده.اول میگه: ملودی...بعدش میگه:دیگه! یعنی یه آهنگ دیگه بذارم.

وقتی بهش میگم چه شعری برات بخونم؟ میگه: عروسک یا میگه خرگوشه یا حسنی!

بهش میگم اسم خاله چیه؟ میگه : بهار  میگم: اسم دختر خاله چیه؟ میگه: سنا  میگم اسم بابای سنا چیه؟ میگه:فهود(فرهاد)...ماشالاااااااات باشه عشق من

چند روز پیش اومده توی آشپزخونه و میگه : کلافه شده!!! با چشمهای از حدقه بیرون زده میگم:جوووووووووووووون!!!!!!!!! بعد میفهمم که منظورش کتاب خرسی کوچولوه که کلافه شده بوده و سردش بوده....قربون اون کلمه های قلمبه سلمبه ای که میگی..

راه میره و میگه: تبلد مقارک (تولد مبارک)..

رنگ سبز را درست میگه اما به بقیه رنگها میگه: قرمز. صورتی!

وقتی بهش یه کاری میگم بعدش میگم: باشه؟ میگه: باشه!

تازه گی ها جملات چهار کلمه ای هم میگه: مثلا میگه: بیم حموم بشوییم باشه؟(بریم حموم بشوریم باشه)

غیر از مواقعی که واقعا حرص منو درمیاره و البته دادم را بقیه مواقع واقعا به مادر شدنم می بالم و خوشحالم که دختر عسلی دارم مثل ترنج....

یاد گرفته وقتی احساس پی پی یا جیش داره به من میگه:بدو بدو لگن.. و البته دو سه باری هم این کار را واقعا توی لگن کرد و ما هم براش جایزه خریدیم.یه تاب و یه کالسکه برای عروسکاش.. البته اصلا من نه اصراری دارم برای این کار و من بهش فشار میارم چون میدونم الان زوده برای این کار.اما خودش دفه اول شروع کرد و منم وقتی میگه سریع بهش عمل میکنم و البته اکثر مواقع سر کارم!

فعلا درگیر درست کردن وسایل و کار و بارهای شب یلدا هستم که دوست های ترنج مهمون ما هستند.یعنی با مامان و باباهاشون که میشیم جمعا 18 نفر..امیدوارم همه چیز خوب پیش بره.حتما عکساش را بعدا میام می ذارم.

[ پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391 ] [ 18:55 ] [ مرسدس ] [ ]
18 ماهگی و...
الان که دارم این مطلب مربوط به 18 ماهگی ترنج را مینویسم 10روز دیگه ترنج 19 ماهه میشه!!!! خسته نباشم واقعااااااا....

از همه دوستهای گلم که اینقدر دیر به دیر آپ می کنم معذرت خواهی میکنم..از بس که این دخملک وقت نمی ذاره برام..

دخترم یک سال و نیم از با هم بودن من و تو میگذره و من هنوز باور ندارم که مادر شده ام. چه نام پرشکوهی که امید دارم همه این نام را بر دوش داشته باشند...

تولد یکسال و نیمه گیت مبارک دخملکم...هرچی میگذره تو شیرین و شیرین تر می شی و ما بیشتر و بیشتر عاشق...

عشق من حالا یک هفته ای میشه که جملات 3حرفی میگی و خیلی هم کامل و گویا با اون آوای بچه گانه ات حرف می زنی..تقریبا همه کلمات را درست ادا میکنی جوری که اگر کلمه ای را اشتباهی بگی و من دوباره تکرار کنم درستش میکنی و میگی و برای همین من بعضی اشتباهاتت را درست نمی گم که تو همونطوری غلط و غولوط بگی...آخه من همیشه عاشق بچه هایی هستم که اشتباهی حرف میزنن و تو بدبختانه همه را درست میگی!

حدود دو هفته ای هست که بلد شدی میگی: دوسیییییییییییت دایم(دوست دارم) و چنان با عشق میگی و از ته دل که هرجور که باشه میگیرم و لهت میکنم توی بغلم...مثلا داری می می میخوری یهو می می را از دهنت درمیاری و توی چشمای من نگاه میکنی و میگی:دوست دارم....  منم میگم: چندتا؟ میگی: دوو تا.....عاشقتم مامانی که اینقدر مهربون و با محبتی جیگرم.

10 روز قبل از تعطیلات تاسوعا عاشورا رفتم اصفهان و یه تعطیلات دوهفته ای تووووووپی را پیش مامانم اینا گذروندم.توی این مدت رشید جون هم هی میرفت و میومد و وقتی هم که تهران بود با تمیزکارم مشغول خونه تکونی بودند..خسته نباشی عزیززززم.

واکسن 18ماهگی ترنج را اصفهان زدم که خیلی بد بود و بچه م تا 4روز که لنگان لنگان راه می رفت و هی نق میزد و میگفت: پاش دد گرفت...الهی بمیرم مامانی برررررات که اینقدر اذیت شدی.یه 24 ساعت هم همش تب داشت و من همش بالای سرش و هر 3ساعت قطره استامینوفن را بهش میدادم..بیچاره جوری تب داشت که نصفه شب فکر کنم هذیون می گفت: هی بیدار میشد و همه آموخته هاش را یادآوری میکرد و هی میگفت :چش.گوش.دماغ.کله.یوسری(روسری).دست.انگشت.و....

هر روز صبح هم ساعت 8 بیدار میشد و چون می دونست بیرون از اتاق همه هستند دیگه نمی خوابید و می رفت بیرون و بلند بلند میگفت:مامان زری...عباس(به بابام میگه عباس!!)..مهداد(مهرداد).   یا اگه خونه مامان رشید اینا بودیم میگفت: مادر...آقاجان..نرگس...سعید

بیچاره دخترم اولین روزی که رفت خونه مادر و اقاجان تا حالا بخاری ندیده بود و در یک چشم بهم زدن دستش را چسبوند به بخاری...الهی بمیرم اینقدر بد سوخت که حد نداشت.تاشب گریه کرد و نمی ذاشت هیچ پماد و کرمی روی دستش بمالم یا اگه میشد هم اینقدر دستش را به لباساش میکشید که همه چیز پاک میشد.خلاصه یه ظرف ماست گذاشتیم جلوش و یه ذره گذاشتیم با دست ماست بخوره که سوزشش آروم بشه وبعدش هم تنها چیزی که آرومش کرد و هواسشو پرت کرد رقص بود .براش آهنگ گذاشتیم و هی نانای کرد ویادش رفت!

یاد گرفته خودش میگه :قرررررررررر و بعد دوتا دستشو میذاره روی کمرشو میاد تا پایین و قر میده و خودش هم مثل توی عروسی ها میگه:اوووووووووووووووووووووووه!!! تا یه آهنگی قری شروع بشه میدوه و میگه: اوووووووه و شروع میکنه به رقصیدن.همه میگن یه نصفه ژن هم که از مامان و باباش برده باشه کافیه که رقاص بشه!

اواسط آبان رفتیم برای عروسی بهمن دوست قدیمی مون شمال و یه عالمه بهم خوش گذشت.تا حالا عروسی به این خوبی و منظمی ندیده بودم.همیشه عروسی ها یه جاشون می لنگه و خرابکاری میشه ولی این عروسی عاااالی بود.ترنج هم از اول تا آخر روی سن رقص با دوقلوهای یه دوستهای دیگه مون می رقصید و من و رشید هم بعد از مدتها حال کردیم.همه به ترنج میگفتن کجا اومدی؟ اونم میگفت: عسوری(عروسی) میگفتند:عروسی کی؟ میگفت: سیپیده با بهن(بهمن)...دیگه همه توی عروسی یاد گرفته بودند!

اينم دخترم توی عروسی:

ماشین عروس یه کالسکه خیلی خوشگل با یه اسب خیلی خوشگل بود که ترنج تا مدتها بعد از اینکه کالسکه رفته بود هی میگفت:ابس..رفت!

دیگه اینقدر دیر به دیر میام اینجا که یه سری چیزها یادم میره که بنویسم...حالا هرچی یادم اومد میگم


از فرهنگ لغات ترنج خاتون من این کلماتی که مینویسم را اشتباه میگه ولی بقیه کلمات  را کاملا درست میگه که من دیگه اونا را نمی نویسم:

پقولا(poghola): پرتقال

نفوتی: نیوفتی

عسک: عکس

کپشوزک: کفشدوزک

حیار: خیار

دیگه به خودش میگه: تو انج(to anj)

آدف دنی(adaf dani): آدم برفی

سید ددنی: سیب زمینی

باکونو: بادکنک

خرگوزه: خربزه

تخودا(tokhoda): تخم مرغ

چن کولو: چند کیلو......وقتی میره روی ترازو خودش میگه:چن کولو بعدش میگه:ده

محند(mohanad): محمد

قبل:قلب

یباشه(yabashe): زرافه

شکلاک: شکلات

دخودا(dakhoda): رختخواب

از یک تا پنج را بلده بشماره.هرچی کتاب داستان و شعر تا حالا براش خوندم آخراش را حفظه و دیگه نمیشه سرشو کلاه گذاشت و یه صفحه درمیون خوند!! شعر حسنی را حفظه و وقتی بهش میگم :میخوای برات شعر بخونم؟ میگه: آره..میگم:چه شعری؟ میگه: خرگوشی....یا عروسک....یا حسنی و همه را هم بلده

sit down , stand up , clap , shake , stomp , dance , jump را هم که خیلی وقته بلده و همشو انجام میده .غیر از اینا چند تا کلمه اصفهانی هم بلده..مثلا میگیم: ووخی..بلند میشه.....میگیم: خوبس؟ میگه خوبس! کبوتر را بهش نشون میدیم میگیم این چیه: میگه کفتر(با کسره ت)!!

تازه قراره رشید هم بهش نایینی یاد بده!!

یه کتابخانه توی اتاقش درست کردیم که این همه کتاب های خانوم خانوما سرجاشون مرتب باشه اما امان از وقتی یک کتاب میخواد همه را میریزه پایین تا یکیشو برداره! دیگه کتاباشو پاره نمیکنه و عاشق مجموعه کتابای می می نی هست.البته یکیش بدآموزی داشت! ترنج تا حالا نمی دونست که روی دیوار هم میشه نقاشی کرد اما از روزی که کتاب: می می نی گل میکشه یا نی نی  را خوندم براش با مداداش روی دیوار و یخچال و کابینت و سنگ های کف خونه و تخت و .... را نقاشی میکنه  و بعد هم با ذوق میاد میگه: نقاشییییییی

منم به کابینت ها کاغذ بزرگ زدم و براش توضیح دادم که فقط اجازه داره روی اینا نقاشی کنه.

اينم از هنرنمایی های دخترم توی حمام:

به همه رنگ ها میگه: قرمز ولی شکل های دایره و مثلث و مربع و مستطیل را به خوبی بلده و سعی میکنه که بکشه.خط راست هم بلده و وقتی یه خط راست می کشه خودش میگه:خط!

وقتی اسباب بازی هاش پخش و پلا میشه بهش میگم بدو بدو که مثل می می نی شلخته نشیم..بعد میدوه و همه چیز را جمع میکنه(البته 3% چیزها را.بقیه را من جمع میکنم) و میریزه توی سبدش

دیگه وقتی بهش میگم:بابا کجاست؟ کامل میگه: رفته اداره..هندونه بخره..دنت بخره..موز بخره..پم پت بخره.

عاشق بلالی هست:

خیلی مامانی شده و من هم که می خواستم پروژه از شیرگرفتن را اصفهان انجام بدم نشد چون به خاطر واکسنش خیلی کوتاه اومدم اون چند روز و بعدش هم که بد عادت شد و هی به من می چسبید.نمی دونم حالا کی بشه دیگه...

دیگه وقتی پی پی داره میگه: پی پی  و من تندی شلوارشو در میارم و میشونمش سر لگنش ولی فقط 2 یا 3بار شده که واقعا توی لگنش یا توی توالت پی پی کرده و بقیه مواقع یا کاذب بوده یا بعدش توی پوشکش کرده.اشکال نداره و منم فقط می خوام که با لگن و کاربردش آشنا بشه و نمی خوام حتما به خواسته من عمل کنه.

دیگه اینکه کمی لجباز شده و گاهی اوقات به حرف های من گوش نمیده و منو عصبی میکنه با اینکه میدونم این کارها جزء مراحل رشد بچه هاست اما گاهی اوقات هم دیگه یه داد سرش کشیدمااااا...

همه کارهاشو میخواد خودش انجام بده .موقع غذا خوردن میگه:خودش! و بعد قاشق را از من میگیره و همه غذاها به جای دهنش روانه لباس ها و زمین و ... میشن.  شلوارشو خودش باید دربیاره.جوراب هاش هم.

عاشق اینکه عروسک هاشو بنشونه توی کالسکه کوچولو و به قول خودش "الکی" ببره پارک..مخصوصا زینب(عروسک مورد علاقه ش)!!! حالا دیگه 5 یا 6تا از لیوان های هوش را روی هم میذاره و تندی هم میریزتشون زمین.

چراغ اتاقش باید همش روشن باشه و تا میرم خاموش میکنم: میاد میگه: یوشن کونه(روشن کن)

یه کار بامزه دیگه اینه که من یکبار دسته یکی از اسباب بازی هاش را که شبیه عصا بود را برداشتم و با صدای پیرزن دستم را گذاشتم روی کمرم و هی گفتم:مادررررر...وای کمرم...

حالا ترنج هی اون عصا را برمیداره و دستش را میذاره روی کمرش و کمی هم قوز می کنه  و می گه: مادررر..کمرم!!!!! قربون اون ضبط کردنات برم که ما همش باید مراقب ذره ذره کارها و حرکات و گفتارمون باشیم مامااااااااااااااانی...

اینجاهم که دختر خواهرم سنا را مجبور کرده براش کتاب بخونه:

دیگه فعلا چیزی یادم نمیاد و البته خیلی هم طولانی شد اما چاره ای نیست دیگه!!!

دوستان نظر یادتون نره...ممنون



[ چهارشنبه هشتم آذر 1391 ] [ 18:13 ] [ مرسدس ] [ ]
این روزهای ترنجم به روایت عکس
ترنج خانوم ما عااااااااااااااااااااشق هندونه هست..اینم مدرکش:

و بعددددددددددد:


یه روز خیلی خوب توی مهرماه 91 که با گلسا جون و امیرحسین و امیر سالار کوچولو رفته بودیم فیروزکوه

اینم بازی بچه ها اونجا که برای اینکه سرد بود و اونا همش می خواستند برند توی آب ما یادشون دادیم که سنگ و برگ ها را از روی زمین بندازند توی جوی آب.!

جشن مهرگان-آغاز فصل پاییز-11مهر1391....ترنج و امیرسالار و ماهور و رایان و البته بعدش نوتریگا هم به جمع بچه ها پیوست. خيلي خوش گذشت و بچه ها کلی با برگ های پاییزی بازی کردند و آهنگ های پاییزی گوش دادند. قرار بر اینه که آغاز هر فصل را جشن بگیریم..هورااااااا. جشن آغاز فصل زمستان و شب یلدا قراره خونه ما باشه چون من مثل هر سال کرسی میخوام بچینم که خالی از لطف نیست.

اینجا البته بچه ها رفتند توی لباس خونه ای دیگه:

اینم از تولد بابا رشید که سورپرایزش کردیم و کلی حال کرد...

اينم از کیک خوردن دخترم!!!!

 اینم اولین تیپ سرد پاییزی دختر گلم.....

اینجا هم روز جهانی کودک هست که با یه عالمه از دوستانمون که نی نی های انقدری دارند رفتیم خانه بازی تماشا.کلی خوش گذشت به بچه ها

اينم يه روز خوب که شقایق جون با آنیتا اومدند خونمون و بچه ها دو روز کلی با هم بازی کردند و خوش گذروندند و البته ماماناشون که بچه ها را گذاشتند پیش باباها و رفتند کنسرت سنتی و کلی حااااااااااال کردند.. اينجا من و شقايق جون داریم بالش بازی میکنیم با ترنج و آنیتا و اونا هم که غش کردند از خنده.به قول ترنج "یوگ" (ذوق) می کنن!!!

اینجا هم ترنج دیگه بیهوش شده توی بغل من..الهی من به فدااااااااااااات مامانم.....

خب اينم از روزگار ما در این فصل پاییز قشنگ...راستی دو روز پیش اولین قطرات یه بارون دلچسب صورت دختر گلم را نوازش کرد و ترنج با صدای بلند داد زد: بایوووووووووووون!!

هفته دیگه هم داریم برای یه عروسی(به قول ترنج عسوری) میریم شمال.و اگه خدا بخواد بعدش که برگشتیم می خوام دیگه ترنج را از شیر بگیرمش.وابستگیش داره خلم میکنه..

راستی ترنج حدود دو هفته ای هست که دیگه جملات دو کلمه ای میگه: خاموش شد. تموم شد. بابا نیس. یوشن (روشن)شد. اینو بده . و وقتی میخواد بگه بگیر هم باز هم میگه بده!

هرچی ازش می پرسی هم سرش را تند تند تکون میده و میگه "آیه" (آره)..پی پی کردی؟ -آیه  گشنته؟ -آیه

گوشه ای از مکالمه من و ترنج:

من: اسمت چیه؟   - تونی!!

فامیلت چیه؟   - باقولو!!!!!(باقری)

چند سالته؟   -دوتا!!!!   بعدش سریع میگه: ایکی(یکی)


مامانی اینقدررررررررررررر خوردنی شدی با این حرف زدنات که حد نداره.....موش من...


[ پنجشنبه چهارم آبان 1391 ] [ 1:11 ] [ مرسدس ] [ ]
داره غصه ام میشه اینقدر زود بزرگ میشی...
ترنج قشنگ ما 10 روز دیگه 17 ماهه میشه و کلی دیگه برای خودش بزرگ شده و خانووووم...حیف که به یک چشم بهم زدن داره زمان میگذره و حسرت این روزهای شیرین و ناب به دل ما می مونه..

دیگه هرچی که می گیم میگه و حتی اگه با تلفن حرف بزنیم یا تلویزیون روشن باشه هرچی که می شنوه میگه و همه چیز هم با همون ریتم و آوای خودش و درست به زبون میاره.

بهش میگیم اسم مامان چیه: میگه میسیده..میگیم اسم بابا چیه: میگه یشید....به خودش هم میگه تونی!!

بهش که میگم بابا کجاست؟ میگه: اداله (اداره) من میگم: چی برامون بیاره؟ میگه: به...هنه(هندونه)..موس(موز)..پم موت(پوم پوت)...

وقتی از خواب بیدار میشه محکم و بلند فقط میگه:مامان مامانم....

اینم چند نمونه از فرهنگ لغاتش:

گلادی: گلابی               بلادی:بلالی             هماتاتا:هواپیما       اوتووبووس: اتوبوس    قطا: قطار(بعدش هم میگه هو هوچی)      به تمام حبوبات میگه:لو لو(یعنی لوبیا)      دویاب: جوراب      چوشووو: چوب شور

پیسه:پسته         پمیر:پنیر         حیار:خیار             صندن:صندلی    دسال:دستمال      دود:دوغ        دنون:دندون       دما:دماغ و بعدش هم میگه: نوس( nose)....همه اجزای بدنش را به انگلیسی هم بلده بعضی از افعال مثل sit down,jump,clap را هم بلده و وقتی میگی انجام میده.

فعل ها را درست و به جا استفاده میکنه:افعالی مثل: بده . بگیر . بخور . بپوش .بساز . بشین . بخون .نمی خوام( که میگه:نخام).ولی بقیه را درست میگه.

بقیه کلمات هم معمولا درست و کامل میگه که من دیگه ننوشتم.

همش پاش را میکنه توی دمپایی و کفش های من و باباش و راه میوفته و خیلی هم خوشحال میشه از اینکه راه میره باهاشون.

پوشک هاش را وقتی عوض می کنم خودش میگه سط و میدوه میره میندازه توی سطل.فدای دختر تمیز و با دیسیپلینم....

یه عروسک داره که لباس خودشو بهش پوشوندم و اسمشو گذاشتم زینب!  ترنج بهش میگه: سینب! و همه خوراکی ها را باید به سینب هم بده حمام هم با خودش ببرتش و... اینم عکس ترنج و سینب در حالیکه می خوان برن حموم:

مفاهیمی مثل کوچک و بزرگ. پایین و بالا . بیرون و تو . زیر و رو . سنگین و سبک را می فهمه و بلده.

به همه رنگ ها میگه: قمس(قرمز)

آخر اشعار کتاباشو خودش میگه.مثلا من میگم: تاتی کوچولو ترنج میگه:قشنه(قشنگه)..شیرینه مثل  ترنج میگه:قنه(قنده)...باورم نمیشد یه بچه اینقدری بتونه به این راحتی حفظ بشه..قربونت بررررم من عسلی مامان

وقتی بهش میگم:عزیزم میگه عسینم....ترنج عسینم خیلی دوست دارم مامانم...فکر نمیکنم هیچوقت توی زندگیم اینقدر عاشق بوده باشم که حالا تو منو این همه عاشق خودت کردی...به قول خودت :دوس(دوستت دارم)


رفتم توی این هفته کلی لباس پاییزه براش خریدم چون دیگه هیچ لباس گرم و آستین بلندی نداشت.موهام هم رفتم کوتاه کوتاه کردم.پسرونه! و البته همه گفتند خیلی بهم اومده و سنم را آورده پایین.منم گفتم خب از این به بعد ترنج توی خیابون به من نگه مامان بگه خاله!!!!!!!!! هههه

توی این مدت یه مسافرت ده روزه رفتم اصفهان و ترنج یه دلی از عزا درآورد و کلی کیف کرد...دایی مهرداد هم رفته بود قشم و سوغاتی برای ترنج یه بلوز و یه کاپشن بامزه آورده بود. ترنج به بابای من که همه نوه ها می گن بابا عباس میگه:عبوس!!! هرچی بابام میگن بگو بابا عباس ترنج میگه عباس!

یه بار هم با امیرحسین و گلسا جون و امیرسالار(دوست ترنج) رفتیم فیروزکوه و کلی خوش گذشت.

فردا تولد بابا رشید جونه و امسال دومین تولدشه که بابا شده و من و ترنج میخوایم تولدشو براش جشن بگیریم...بابا رشید جونم تولدت مبارررررررررک.....یگانه عشق زندگیم رشید مهربونم تولدتو بهت تبریک میگم: تولدت مبارک....


این چند روزه دوباره مچ دست من حسااابی درد گرفته بود و من اصلا نمی تونستم حتی یه قاشق بلند کنم و از شدت درد همش ناله می کردم و تا می گفتم آخ ترنج میدوید و دستم را بوس می کرد...عزیززززززم که اینقدر مهربون و دل رحمی مامانی.....کلا که همش در حال بوس کردن من و رشید جونه و واقعا یه اردیبهشتی مهربونه...


24شهریور آسمان دختر عصمت از دوستهای دوره هنرستان و دانشگاهم به دنیا اومد...28شهریور هم کیان پسر منا جون بدنیا اومد...هوررااااااا

راستی همین الان دیدم چهاردهمین دندون ترنج هم دراومده. دندون نیش پایین سمت چپ...مبارکت باشه عزیز دلم.همه عمر من......بزرگ و بالنده شدنت مبارک....





[ یکشنبه نهم مهر 1391 ] [ 14:24 ] [ مرسدس ] [ ]
شیرین زبون مامان..

جیگرک من حالا 15ماه و نیمه شده و یه عالمه شیرین شده و خوردنی....من که هر روز یه دور له ش میکنم!

امروز دیدم سیزدهمین دندون دخترم هم سر سفیدش از لثه های بادکرده اش زده بیرون و اولین دندون نیشش دراومد..

ترنج من صبح ها 8.30 تا 9 بیدار میشه از خواب و هنوز چشماش نیمه بسته و خوابالوه که میگه بابا و دنده عقب میگیره و از روی تخت میره پایین و تلو تلو خوران میره توی سالن البته قبلش در دستشویی را چک می کنه که اگه باز هست بره و سر از سوراخ فاضلاب و کاسه دستشویی فرنگی و دستمال توالت دربیاره واگه بسته بود بره توی سالن و بعد چشمش به یکی از کتاب هاش یا پازل هاش میوفته و بدو بدو میاره که من براش بخونم یا بازی کنم. بعد از صبحانه بازی می کنیم تا حدودای 12 اینا بعدش ترنجم دوساعت میخوابه و بعد بیدار میشه و ناهارشو میخوره و دوباره باااااااااااااااااازی و ...شامش را حدود9.30 میخوره و بازی تا  ساعت 11 شب که میخوابه و دیگه هم توی شب بیدار نمیشه بعضی وقت ها البته یکبار بیدار میشه که رشید جون می خوابونتش. عصرها توی حیاط میریم و توی پارک پشت خونه و ...

دیگه هرحرفی و کلمه ای که میگیم بعد از ما تکرار میکنه و ما باید حسابی مواظب بیاناتمون باشیم مبادا دختری کلمات نامربوطی یاد بگیره!(یوقت خدایی نکرده فکر نکنین ما بی ادبیماااا!)

صدای خیلی از حیوان ها را بلده البته خیلی وقته بلده ولی چندتا حیوون جدید هم یاد گرفته از جمله قورباغه و الاغ و خوک و جغد و دارکوب و بز و خروس که اضافه شدند به پیشی و هاپو و اسب و کلاغ و گاو و ببعی و ماهی و پروانه و گنجشک.

از اشکال دایره و مثلث را می شناسه و وقتی بهش میگم مثلا برو دایره را بیار میره  از توی اشکال چوبی دایره را پیدا میکنه و میاره.

یه کتاب از انتشارات قدیانی داره که توش انواع ماهی ها و حیوانات و میوه هاو گل ها و سبزی ها را داره.حدود سه چهارم کتاب را بلده و حیواناتی مثل قو و مرغ ماهیخوارو فلامینگو  و مرغ مگس خوار و عقاب و طوطی و ....ومیوه هایی مثل به و شلیل و ..را هم می شناسه.

همچنان کتاب هاشو از هرچیز دیگه ای بیشتر دوست داره و روی کتاب هاش هم تعصب داره و اگه یه بچه بیچاره ای یکی از کتاباشو برداره کلی عصبانی میشه و غرغر میکنه.ما هم یه چیزی شبیه یه کتابخونه کوچولو توی اتاقش تعبیه کردیم که خودش بره و هر کتابی که دوست داره برداره بیاره.

حالت های مختلف صورت را یادگرفته و مثلا وقتی بهش میگیم تعجب کن چشماشو گرد میکنه و ابروهاشو بالا میندازه و دهنش هم باز میکنه و خیلی بامزه میشه.من که روزی سی بار هی بهش می گم تعجب کن!!

از سرگرمی هامون توی خونه بازی با آرد و رنگ انگشتی و خمیر نون و گل سفال و بالا و پایین پریدن روی توپ بدنسازی و بالش بازی(پرتاب بالش به همدیگه) و رقصیدن و کتاب خوندن و ...

اینجا ترنجم داره آرد بازی و نقاشی میکنه:

اسباب بازی چکشی اش را بلد شده شکل های مختلف را دربیاره و بعد دوباره بذاره سرجاهاشون.پازل چوبی وسایل نقلیه اش را هم بلده سر جاهاشون بذاره و اسم و صدای هر وسیله نقلیه را میگه.مثلا ماشین قام قام میکنه و هواپیما هووووووووو و قطار هووچی چی و ....

کارش اینه که کشوهای لباس زیر و جوراب های من و باباش و کشوهای لباس های خودش توی اتاق خودشو هر روز بریزه بیرون و همه را سرش کنه و یا اگه نتونست سرش کنه توی دستش کنه و بیاره وسط سالن ولو کنه..یعنی اگه یه مهمون ناخونده بیاد خونمون اول از همه که وحشت میکنه بعدش هم آبروی ما رفته دیگه اینقدر همه چی اون وسط هست.!

صبح ها یک روز درمیان یک تخم مرغ آب پز سفت شده را دوست داره گاز بزنه و بخوره.غذاش خدا را شکر بد نیست مخصوصا اگه مامانش بهش اجازه بده خودش بخوره که کلی کیف میکنه ..البته ناگفته نمونه که از هر پنج تا برنجی که برمیداره بذاره توی دهنش چهارتاش میریزه روی زمین و یکیش میره توی دهن خاااانوم.

اینجا هم بعد از غذا خوردن خانوم کوچولو هست که بشقابش سر از کله اش دراورده و بعد هم...:

از فرهنگ لغات ترنج خانومی:

آب:آب

نون: نون

آنقو: انگور

قوجه: گوجه (بچه ام نمیدونم چرا یه رگ ترکی داره!!)

می:مو

با : پا

بیس: سیب

گول: گل و گلابی

بابا دون: بابا جون

پوپ: توپ

هنه: هندوانه

شی :شیر

آوو: کاهو

تتت:تخت

بالا: بالا

عینه: عینک

بال: بالش

لالا: وقتی خوابش میاد و یعنی من ببرمش بخوابه میگه لالا

دینگ دینگ: به نقاشی کردن میگه

باله:بله

باده :باشه

خوله: خاله

حول: حوله

قط: قطع (وقتی یه شبکه ماهواره قطع میشه خودش میگه قط)

م م(با فتحه): مریم

دایی: دایی

عمبو:عمو

عمه:عمه

تا تا ابابا:تاب تاب عباسی

قا: قاشق

ما: ماهور

قو: گوش - گوش پاک کن

آبوو: ابرو

تیش:آتش - چشم

نا: ناف


وقتی میخوره زمین یا دست و پا و یا سرش میخوره به جایی میاد و میگه:بیس یعنی بوس کن

وقتی جیش میکنه میگه:دیش و وقتی پی پی میکنه  میگه: بی بی!

توی این عکس ترنج داره به مامانش کمک میکنه و دیوارها را پاک می کنه!

دختر گلم تمام کارت های بن بن بن را بلده و اسم همشونو میگه و اینقدر بامزه میگه که خونه هرکس که میره همه اون کارت ها را میبرن که ازش بپرسن.

همه چیز را خیلی خوب می فهمه و دستورات تک امری هم انجام میده مثلا بهش میگم برو گوشی مامانو بیار برام میاره یا مثلا میگیم کنترل سیاهه را بده میگرده دنبالش و میاره.

تعطیلات عید فطر را رفتیم اصفهان و کلی خوش گذشت بهمون.ترنج هم کلی با مامان زری و بابا عباس و خاله بهار و دایی مهرداد و سنا و مادری و آقاجان و عمو سعید و عمه هاش و تارا حال کرد. یه شب رفتیم نایین و کلی خوش گذشت و منم یه کمی قالی بافی یاد گرفتم  و ترنج هم اونجا خودکشی کرد اینقدر که میوه و ...خورد.

اين هم عكس ترنج با نهال زيتون كه بابام توی باغچه كاشتند

یه شب رفتیم با مامانم و خاله بهار اینا کنار زاینده رود خشکیده و از آرابو ساندویچ های مورد علاقه مونو گرفتیم و ترنج هم کلی تاب بازی کرد.یه روز هم خونه خاله بهار اینا دعوت بودیم با دایی بابک اینا که خیلی خوب بود.

توی این مدت هم یه روز با مریم جون مامان شانا رفتیم خانه بازی باشگاه انقلاب که خیلی به بچه ها خوش گذشت.کلاس هامون که همچنان سر جاش هست و هفته ای دوبار میریم .یه روز رفتیم خونه فرین جون و نوتریگا پسر گلش با مهرنوش جون(مامان ماهور) و گلسا جون (مامان امیر سالار) و بعدش هم بچه ها را بردیم استخر و کلی آب بازی کردند .یه شب هم من پیتزا درست کردم و به مهرنوش اینا گفتم اومدند خونمون و کلی ترنج و ماهور بازی کردند.

اینجا ترنجکم داشته نماز میخونده:

برای این تعطیلی اجلاس هم قرار بر این هست که یا بریم تبریز یا ماسوله. حالا ببینیم چی میشه .


[ دوشنبه ششم شهریور 1391 ] [ 13:38 ] [ مرسدس ] [ ]
14 ماهگی
بالاخره اومددددددددم..

به همه دوستای گلم سلااام..من با یه عالمه تاخیر تونستم امروز بیام و اگه خدا بخواد آپ کنم.از دست این دخترک شیطون بلا که اصلا نمیذاره یه دقیقه بشینم دیگه چه برسه به این که کامپیوترمو روشن کنم و مطلب بنویسم و....


ترنج خاتون ما 19 تیر 14 ماهه شد و به همین مناسبت یهو 6 تا دندون درآورد!!! من میدیدم همش بی قراره و غذا درست نمی خوره و ...نگو مال این چندتا ریزقول دندون بوده!!!

مامانییییی 14 ماهگیت مبارک و این همه دندون سفید و خوشگلت هم مبارک.....

ترنج مامان حالا دیگه حسابی میدوه و تمام کابینت ها را  خالی میکنه و از میز و مبل و همه چیز هم که خیلی وقته صعود کرده و اگه یه لحظه ازش غافل بشم و در دستشویی باز باشه دراه توی توالت فرنگی شنا میکنه دیگه اینقدر آب بازی میکنه!!!!

وقتی در خونه را باز میکنیم خودش مسیر پارک پشت خونمون را بلده و میدوه اون طرفی و اینقدر باهیجان اینکار را میکنه که دلت نمیاد نبریش پارک.

عاشق رختخواب بازیه و هرجا تلی از رختخواب ببینه پریده روش...اینجا هم ما داشتیم کمد رختخواب هامون را مرتب می کردیم مثلا..البته اگه ترنج بذاره!!!

دیگه حالا همش دوست داره با مداد رنگی هاش نقاشی کنه و به قول خودش دینگ دینگ کنه!...

عاشق شعر ها و بازی های توی کلاس(موسسه اردیبهشت) شده و وقتی میخوام وول نخوره و ثابت باشه مخصوصا موقع عوض کردن پوشکش همش باید شعر بخونم ...گرچه قبلا هم خودم مداوم اینکار میکردم.

بازی عمو زنجیر باف و ما گلیم  ما سنبلیم و کدو کدو را خیلی دوست داره

روزی 40 بار من باید کتاب شادی کوچولو و یا فلش کارت های حیووناش را براش تعریف کنم اگه نه ما را کچل میکنه.

وقتی داره سی دی هاش را میبینه و مثلا توی اونا کلمه ها را میگن ترنج هم بعد از اونا به شیوه خودش اونا را مثلا تکرار میکنه..خیلی بامزه اس این کارش...

از صبح که بیدار میشه تا آخر شب بدون وقفه خیلی جدی حرف میزنه..یه جوری حرف میزنه که من به رشید میگم انگار ما نمی فهمیم خنگیم...

عاشق شلنگ هست و تا میره توی حیاط مستقیم میره سراغ شلنگ و کلی آب بازی میکنه باهاش.دست هرکس هم که ببینه کلی ذوق میکنه و میخواد که باهاش بازی کنه

از اتفاقات این چند وقته :

پنج شنبه 8 تیر ترنج صبح بیدار شد و با باباش دوتایی رفتند سر کار بابا!!!...کلی هم خوش گذشته بوده به دخترم و ظهر خسته و خواب اومد خونه.همه اداره را ولی ریخته بود بهم !

یه روز 5شنبه و جمعه با دوستان ترنج( رایان و ماهور و آنیتا ) و مامان و باباهاشون  رفتیم جای همه خالی فیروزکوه وحسااااااااابی خوش گذشت به هممون.

اینم چندتا عکس از اونجا:

بالا: امیر(بابای ماهور).ابراهیم(بابای رایان).رایان

پایین از راست: رشید جون.ماهور.مهرنوش(مامان ماهور).مرسدس(مامان ترنج).طناز(مامان رایان).شقایق(مامان آنیتا).ایمان(بابای آنیتا).آنیتا.

ترنج در حال بالا رفتن از پله ها!!

ترنج و رايان در حال آب بازی...کلی کیف کردنااا



23 تیر عقد دختر خواهر رشید بود و باری همین یه 4روزی رفتیم اصفهان و حسابی درگیر کار و سفره انداختن و اینا بودیم که اون هم خدا را شکر به بهترین نحو انجام شد و نرگس هم خیلی جیگر شده بود.

بالاخره پروژه شب شیر نخوردن اجرا شد و 4 شب سخت را گذروندیم اما در نهایت موفقیت آمیز بود و الان ترنج 11.30 شب که میخوابه دیگه بیدار نمیشه تا 7.30 صبح که اون موقع بهش شیر میدم و دوباره میخوابه تا 9.30.

خیلی سخت و درد آور بود .من توی اتاق نمی خوابیدم و رشید وقتی ترنج بیدار میشد برای شیر سعی میکرد آرومش کنه و بخوابونتش.شب اول که ترنج عسلم 25 دقیقه گریه کرد و به هق هق افتاده بود هی مامانم مامانم میکرد و منم بیرون اتاق گریه می کردم! چندبار وسوسه شدم که برم و بیخیال دندون خراب شدن و...بشم بذارم شیر بخوره اما مقاومت کردم.رشید عزیزم هم خیلی اذیت شد من همش براش آرزوی تحمل و صبر میکردم. اما خدا را شکر فعلا که با موفقیت انجام شد.ایشالا همینجوری بمونه.

البته صبح ها که بیدار میشه تلافی شب تا صبح شیر نخوردن را در میاره و دیگه ول کن نیست و همش چسبیده به من...برای این مورد نمیدونم چیکار کنم!

غذا خوردنش بد نیست اما مشکل صبحانه نخوردن دارم که از بس به من می چسبه و شیر میخوره دیگه میلی به صبحانه نداره.البته دکترش گفت میتونی ماست بهش بدی و منم تخم کدو و پسته و بادوم را پودر کردم و هر دفعه یه ذره اش را می ریزم توی ماستش که حداقل کالریش بره بالا.


منم چندین تا مهمونی دارم که لیست کردم و به ترتیب دارم دوستامون را مهمون میکنم.تقریبا هر 5شنبه و جمعه سرمون شلوغه و مهمونی دارم.


[ دوشنبه دوم مرداد 1391 ] [ 18:6 ] [ مرسدس ] [ ]
عکس های آتلیه ترنج




[ سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391 ] [ 0:5 ] [ مرسدس ] [ ]
400 روز با ترنج خانومی
امروز چهارصدمین روزی هست که من و رشید جون صاحب یه خونواده 3نفری شدیم...دخترک عسل و خوشمزه ای که روال زندگیمونو برای همیشه عوض کرد و حالا با یه وجب قد ما را به راحتی بازی میده و حرف هاش را به کرسی می نشونه..با همه جدیت من باز هم یه جاهایی ماجرا از دستم در میره و خانوم خانوما هرکار دلش بخواد میکنه....!!!!

حالا دیگه ترجیح میده بلند بشه و راه بره تا اینکه چهاردست و پا بره البته که هنوز خیلی یواش و بدون تعادل راه میره ولی همونش هم خیلی خوبه.مخصوصا از روز جمعه که رفتیم خونه طناز جون اینا(از بچه های بادبادک) وقتی میدید ماهور و رایان راه میرن کلی انگیزه پیدا کرد که راه بره.البته امیرسالار هم که یک هفته از ترنج کوچیکتره هنوز راه نمیره و من به مامانش میگم که این به خاطر رگ شیرازیش هست!!!

حالا وقتی میگم وای چه گرمه! تند تند با دستاش خودشو باد میزنه!(از بس من اینکار را میکنم)

عاشق ته چین مرغ و ماکارونی هست و ماکارونی ها را تند تند خودش برمیداره و میخوره.

از کلماتی که میگه:

تاتا: تاب تاب عباسی

دد: ددر

د: یعنی درش را باز کن

ماما: مامان

ممم: ممه

ففففف: بوف

ت: کفش

بابا: بابا

دا: داغ

نه: نه

عاشق موتور شده و توی خیابان همش موتورها را با هیجان نشون میده .

از حیوان هایی هم که می شناسه عاشق خروس شده و فقط توی کتاباش و سی دی هاش و اسباب بازی هاش دنبال خروس می گرده!!!

صبح ها یاد گرفته با خودم لقمه های کوچولوی پنیر و کره و گردو می خوره و همچنان چیزهای شیرین خیلی دوست نداره(نه کیک و شیرینی نه عسل و مربا) فقط خرما و گز میخوره ...

مثل باباش همه چیز را اول بو میکنه بعد میخوره! مثلا لیوان دوغ و شیر را وقتی نزدیک دهنش میکنم برای دوغ خودشو میکشه اما برای شیر اصلا دهنش را باز نمی کنه .نمیدونم چه جوری باید شیر خورش بکنم؟!

راستی 5شنبه 25 خرداد هم نامزدی دختر خواهر رشید هست باید بریم اصفهان و من یک هفته ای میمونم...

اینم چندتا عکس...

اینجا صبح اول صبح دخترم اومده از سر یخچال داره برنج میخوره!

اینم وقتی خانوم خانوما مستقل غذا میخورن!

اینم شمال کنار دریا هست که ترنج خانومم داره آب بازی میکنه

این هم بعدش درکنار آتش زیبا

اين هم توي ويلاي شمال با آوا جونم

ارتين و ترنج و آوا مشغول بازی کردن با کارت های حیوانات ترنج

شمال- يه هوای تمیز و آفتابی


[ دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391 ] [ 13:49 ] [ مرسدس ] [ ]
12+1
دخترکم 13 ماهه شدی ماماااااااااااااااااااانی.....باورم نمیشه هنوز که مادرم و یه موجود جیگر به نام ترنج یکی یدونه دلبند منه......

12 + 1ماهگیت مباررررررررررررررررررررررررررررررک دخترکم....

خیلی وقت ندارم که بخوام بنویسم پس تند تند می نویسم که دخملکم بیدار نشه...

ترنج خاتون ما در آستانه 13 ماهگی برای بار سوم رفت شمال و کلی توی دریا حال کرد.البته بماند که اصلا از اینکه پاهاش شنی بشه خوشش نمیومد و همش پاهاش را بالا می گرفت که شنی نشه(عجب سوسولی هستی مامان!!!)...

هنوز در حد 6 یا 7 قدم راه میره و ترجیح میده شیطنت هاش را با چهاردست وپا رفتن که خیلی تند میره انجام بده...از مبل میره بالا البته نه خیلی خوب.

بابام هر روز زنگ میزنن و میگن راه افتاد ؟ و من میگم نه!!!!

جدیدا همش عین کوآلا به من می چسبه و همش می خواد شیر بخوره مثلا 5دقیقه یکبار !!!!!!!!!! و من هم که درحال خل شدن!!!! نمیدونم چه جوری میخوام از شیر بگیرمش!

تمام چیز میزای روی میز آرایشمو جمع کردم گذاشتم توی سبد در دار که خانوم نتونه برداره.

نمیدونم چرا وقتی شعر عمو زنجیرباف را براش میخونم وقتی می رسم به اینجای شعر که "بابا اومده چی چی آورده نخود و کشمش بخور و بیا" توی هر حالتی که باشه انگشت های پاش را می کنه توی دهنش!!!

همچنان دلبستگی های قدیمیش را داره : یخچال و کشوی قابلمه ها و پمادهای سوختگیش و بند رخت و چاه فاضلاب و تاب بازی و تدی و کاغذ خوردن و ......

و اما بگم از تولد یکسالگی دخترم در اصفهان(بعد از گذشت یک ماه!!!!)

تولد ترنج را در اصفهان و خونه مامان رشید گرفتم و فقط در حد فامیل درجه یک بودیم که 23نفر میشدیم...

خیلی حرکت خاصی نکردم چون رشید که همش درگیر نمایشگاه بود و من با خاله بهار می رفتیم برای سفارش کیک و خرید وسایل و ....

برای شام هم ماکارونی و الویه درست کردیم و تزئینات و...را هم خودم و عمه طیبه درست کردیم.کیک را هم به نیوشا سفارش داده بودم که خوب شده بود.

ترنج هم با من همکاری کرد و بعدازظهر خوابید و وقتی مهمونا اومدند بیدار شد و تا آخر شب سرحال بود و کلی با نوشیکا و تارا و سنا بازی کرد و خوش گذروند. توی حیاط فشفشه روشن کردم و کلی همه حال کرده بودند..ولی با اینکه یه تولد معمولی بود و کار خاصی نکرده بودم خیلی خسته شدم.مخصوصا که تازه بعد از رفتن مهمونا مشغول بستن وسایلمون شدم چون صبح زود می خواستیم برگردیم تهران!

اینم چندتا عکس از تولد ترنج جونم

اینم ترنج خانوم و دایی مهرداد جون


راستی رشید عزیزم

بابای مهربون و یگانه ترنج

روزت مباررررررررررررررک.....به خاطر همه مهربونی هات سپاس...

[ سه شنبه شانزدهم خرداد 1391 ] [ 23:57 ] [ مرسدس ] [ ]
دخترک یکسال و دوهفته ای من....

عاشق دخترک شیرین و دوست داشتنی ام هستم که به زبان خودش هرلحظه در حال سخنوری است و من مدام به این فکر میکنم که چه سری از ما خواهد خورد وقتی که بفهمیم چه می گوید!!!

امروز یعنی 2خرداد و دقیقا دو هفته از نخستین میلادش اولین گام های لرزان اما با اراده و پرهیجانش را روی زمین پهناور خدا نهاد و دو قدم برداشت و بعد به زمین خورد تا بداند که هر شیرینی سختی به همراه دارد و بعد هر سختی امید دوباره به شیرینی و دوباره و دوباره ایستاد و تلاش و تلاش و تلاش.....

اراده محکمت را سپاس و تداومش را آرزو میکنم برایت مادرم.....

خداوندا این لحظه های شیرین و شیرین و شیرین را از من نستان که دلخوشم به این ثانیه ثانیه کشف کردن های دخترک کوچکم و شیرین تر آنکه میدانی خودت هم روزی این چنین کشف می کردی و این چنین گام برمی داشتی و حالا زمین و زمان را بنده نیستی!

خداوند مهربانم سپاسگذارم از این همه لطف بی کرانت و از این همه عظمتت که قاصرم در برابرش سخنی بگویم....درک لحظه لحظه زیباییت را به من و به دخترک کوچک و لطیفم ارزانی دار....


خوشحالم از اینکه هر ثانیه نگاهم به دنبال توست تا مبادا جایی و خطایی و بلایی بر سرت بیاید ...

خوشحالم از اینکه زانوانت را از هرچیز و هر جایی بالا می بری تا به بلندی ها دست پیدا کنی و از میز و مبل گرفته تا طبقه های یخچال همه را فتح می کنی!!

خوشحالم که به در یخچال و کابینت و ... بند می بندم و این نشان از این دارد که کودکی شیرین در زیر این سقف در حال تکاپوست...

خوشحالم که هر روز باید کل خانه را جارو کنم که این نشان از ریزبینی چشمان زیبایت دارد دلبندم که هر لحظه چیز ریزی را در دهانت مزه مزه می کنی....

و بی پایان شاد می شوم وقتی سرت را روی پاهایم یا بازوانم می گذاری و با چشمانت تمام خسته گی ام را به در میکنی زیبایم....

برایت آرزو می کنم که روزگار کودکیت چون من پر از شیرینی و تلاطم و هیجان باشد تا همیشه به ذهن داشته باشی لحظات ناب کودکی را و بازی هایش را  و زمین خوردن هایش و حتی کتک خوردن ها و دعوا شدن هایش را .... که روزی برایت زیباترین خاطرات را می سازند.

آرزو می کنم بازی با خاک و آب بازی و آش درست کردن با شاخ و برگ درختان و گل ها و از درخت توت بالا رفتن زیباترین بازی ها برایت باشند و دادن غذا و آب!!! به مورچه ها و چسباندن گلبرگ قرمز گل ها به ناخن هایت زیباترین تفریح تابستان هایت....

[ سه شنبه دوم خرداد 1391 ] [ 16:58 ] [ مرسدس ] [ ]
یک سال گذشت....
از دیروز تا حالا همش دارم توی گذشته سپری می کنم و همش دارم لحظه به لحظه یاد پارسال همین موقع میوفتم...دلم می خواست این حسم را بنویسم و برای همین دیگه خواب را تعطیل کردم و اومدم اینجا.

یادش بخیر پارسال این موقع (19 اردیبهشت ساعت 7:15) دیگه لباسامو با درد فراوان پوشیدم و از مامانم خداحافظی کردم و با رشید جون و مامان رشید راهی بیمارستان شدیم. شب قبلش مامانم و مامان رشید باهم از اصفهان اومده بودند و منم که از چک آپ دکترم از بیمارستان صارم برگشته بودم.دکتر شاه حسینی گفته بود تا شنبه صبر میکنیم و اگه اتفاقی نیفتاد آمپول فشار می زنیم.(امروز 18 اردیبهشت میشد 1شنبه) من نازنین جون(مامان آروشا) از مامانای آکوا را دیدم توی بیمارستان که 6روز پیش زایمان کرده بود و اومده بود برای لیزر زخمش و کلی تعریف کرد و گفت همه چی عالی بوده و به من کلی انرژی داد...

شب هم تا ساعت 1 بیدار بودیم و کلی با مامان هامون گفتیم و خندیدیم و من ساعت 1 خوابیدم...

دیشب هم دوباره من همون ساعت 1 خوابیدم با تفاوت اینکه پارسال ترنج هنوز توی شکمم آروم خوابیده بود و امسال در حال شیر خوردن داشت بازوهای منو نوازش می کرد...

خلاصه ساعت 3 از درد بیدار شدم و فهمیدم شروووووع شد....به سفارش دکتر و تهمینه جون(مربی شنای صارم) رفتم یه دوش آب گرم گرفتم و دوباره اومدم خوابیدم !!!.....امسال ترنج دقیقا سر ساعت 3 بیدار شد و من کلی حال کردم از این قضیه....

ساعت 7 دیگه دردم زیاد شده بود..به رشید گفتم حالا بریم بیمارستان...

توی راه به همه دوستام اس ام اس دادم که من دارم فارغ می شم برام دعا کنید و دیگه اس ام اس دادن همانا و زنگ پشت زنگ از طرف همه دوستامو و فامیل و....

رفتم بخش معاینه و اون لحظه شیفت داشت عوض میشد و من هرچی می گفتم یکی بیاد منو معاینه کنه هیشکی نبود..خلاصه بالاخره یه مامای مهربون که متاسفانه اسمش خاطرم نیست منو معاینه کرد و گفت 1 سانت باز شده باید  راه بری یا برو خونه یا همین جا توی لابی بیمارستان راه برو...

منم اومدم و توی لابی راه میرفتم...درد که شروع می شد لابی و صندلی هاشو و آدمهایی که نشسته بودند اونجا توی چشمم جمع می شدند و کوچیک میشدند و من می ایستادم و از درد خم میشدم و موقعی که آروم میشد دوباره همه چیز برام روشن میشد و من به راه رفتن ادامه میدادم...هیچوقت حس اون زمان را از خاطرم نمی برم....

خوابم گرفته بود و به رشید می گفتم برو بگو منو بستری کنند که حداقل بگیرم بخوابم اگه نه می رم توی نمازخونه می خوابم!...خلاصه منو بستری کردند و لباس و کیف و...دادند و من با رشید و مامانش خداحافظی کردم و رفتم توی بخش بستری که چندتا تخت بود و چندتا مامان دیگه هم خوابیده بودند و درد می کشیدند..

به من سرم وصل کردند و معاینه و 3 سانت باز شده بود...من یادمه که خوابم می برد و هیچی نمی فهمیدم تا درد شروع میشد و من صدای ناله های خودمو می شنیدم و خودم تعجب می کردم که این صدا مال منه و موبایلم را هر دفعه نگاه می کردم می دیدم یه عالمه تماس ناموفق و یه عالمه اس ام اس دارم ولی فقط جواب رشید را میدادم....رشید همش می گفت پس چرا نمیان به من بگن بیام پیش تو؟؟ و من میگفتم هنوز زوده...

یه خانومی روی تخت کنار من بود و دیگه توی مرحله ای بود که همسرش اومده بود بالای سرش و خانومه بنده خدا جیغ میکشید و می گفت من غلط کردم که بی حسی نخواستم ..منو بی حس کنید و ماماها میگفتند حالا دیگه نمیشه

من یادمه هربار از درد که بیدار می شدم صدای فریاد خانومه را می شنیدم و بعد دوباره هیچی نمی شنیدم..تا یه بار دیگه صداش را از دور شنیدمو مامای من گفت داره فارغ می شه....چقدر دعاش کردم...

مامای من اومد گفت چیزی می خوای و من گفتم گرسنمه و اون هم رفت برام یه کاسه سوپ آورد که اصلا درد نذاشت یه ذره اش را هم بخورم....

خلاصه فاصله دردهام خیلی کم شده بود..ماما معاینه ام کرد و گفت 4 سانت باز شده و باید کیسه آب را پاره کنم و دیگه بیان اپیدورال ات کنند و دیگه همسرت می تونه بیاد پیشت...کلی انرژی گرفتم و خوشحااااااااااااااال...

کیسه آب را که با یه قلاب پاره کرد یه کم آب اومد و ماما گفت:واااااااااااااااااااااااای مکونیوم شده!!! گفتم یعنی چی؟؟؟...گفت یعنی باید سزارین شی بچه توی کیسه آب مدفوع کرده! منو می گی اشک از چشمام سرازیر شده بود که نه تورا خدا من این همه زحمت کشیدم که طبیعی زایمان کنم ....

مامای مهربونم زنگ زد دکتر شاه حسینی اومد توی بخش و تا منو دید گفت ای بدشانس تو همه چیزت خیلی خوب داشت پیش می رفت که !!

اما دیگه فایده ای نداشت ضربان قلب بچه هم داشت افت می کرد..منو نشوندند روی ویلچر و بردند اتاق عمل ...توی مسیر من یه هاله ای از رشید با لباس اتاق عمل دیدم که اومد جلو و گفت خوووووبی؟؟؟؟ و من گفتم :نه!!!!! (جالبه که امروز اینقدر با ریزه کاری و جزئیات توی ذهنم مونده و دارم یادآوری می کنم)

توی اتاق عمل دکتر یاسینی(دکتر بیهوشی من) که واقعا مهربون و خنده رو و دوست داشتنی بود به من گفت ناراحت نباش دیگه اتفاقی هست که پیش اومده..و منو نشوند روی تخت و گفت هر موقع تو گفتی من سوزن  را می زنم که بی حس شی و دیگه درد را حس نکنی ومن فاصله بین دوتا درد گفتم :حالا....

و دیگه دردم تموم شد و توی چراغ های بالای سرم داشتم مراحل را می دیدم که یه پرده کشیدند جلوی صورتم و یه پرستار که همش بالای سرم بود با من حرف می زد و می گفت حالا اسمش چیه؟گفتم ترنج همه اتاق عمل گفتند چه اسم قشنگ اصیلی...بعد رشید اومد و همون موقع یه صدای گرفته گریه به گوشم رسید...خدایا به دنیا اومد!! باورم نمی شد این صدا چیه و بعد روی تخت کوچولوی کنارم یه موش کوچولویی را گذاشتند و دکتر اطفال معاینه اش می کرد و تمیزش کردند و من مبهوت که این همونه که توی دل من  بود و شبانه روز باهاش حرف میزدم و برام تکون می خورد؟؟!! این بچه منه؟؟...هنوز هم باورم میشه با اینکه یکسال از اون زمان میگذره...

دکتر گفت ببین چه دختر نازیه و من گفتم چقدر چروکه؟؟...خدا را شکر خیلی مکونیوم نخورده بود و ساااااااااااالم بود......

ساعت 4:05 بعد از ظهر بود و من 13 ساعت درد کشیده بودم...  دخترم صورتشو به صورتم چسبوند و ساکت شد و من هم همه دردها را فراموش کردم..خدایا سپاس....

الان که دارم اینا را می نویسم اشک توی چشمام جمع شده و بغض داره خفه ام می کنه درست مثل همون روز...رشید یه نگاه به نی نی مون می کرد و یه نگاه به من و با هیجان و چشمهای ترش هی میگفت مرسی چقدر نازه......

بعدش که نمیدونم زمان چقدر گذشت و ساعت چند بود من روی تخت یه گوشه ای خوابیده بودم و پرستار و ماما می گفتند سعی کن بخوابی...یادمه خوابم می برد و با صدای خرخر خودم بیدار میشدم و تعجب می کردم که این صدا مال من بود؟؟؟

بعدش بردنم برای بستری و توی همون حالت از من پرسیدند اتاق عمومی می خوای یا خصوصی و من گفتم خصوصی و رفتیم توی اتاق و مامان رشید و رشید اومدند و گفتند وااای چه دختر نازی...

گفتم رشید برو دنبال مامانم و بیارش اینجا دلم میخواد مامانم کنارم باشه...ساعت 7عصر بود...

ترنج را آوردند و گذاشتند توی بغلم و من اون لحظه باور کردم که مادر شدم.....


رشید جونم یک سالگی پدر شدنت مباررررررررک......

دخترم ترنج از اینکه شیرین ترین لحظه ها را برامون با اومدنت رقم زدی بی نهایت سپاسگذارم و خدا را شاکر....

تولدت مبارک همه هستی من ...تنها موجودی که مال خود خودم هستی....ترنج نازنینم فصل شکوفه های نارنج با عطر بهشتی نارنج برایم همه دنیا را هدیه آوردی......

بودن آنهایی که بودنشان را می خواهیم زمین را زیباتر می کند...

"همیشه باش"


[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:28 ] [ مرسدس ] [ ]
چند روز مونده به یکساله شدن دخملم
خیلی وقته که میخوام بیام و بنویسم اما مگه وقت میشه؟؟!! مگه وقت میذاره؟!! کلی وقته نوشته هامو به اختصار روی کاغذ نوشتم که یهو یادم نره و بیام اینجا بنویسم....

اومدم قبل از تولدش از شیرین کاری هاش بنویسم و از حال و هوای خودم....


جوجه من یادش بخیر پارسال این موقع دل تو دلم نبود که بیای و ببینم چه شکلی هستی...چقدرهیجان..چقدر آرامش...چقدر دلواپسی..چقدر عشق....

بذار اینا را بعدا بنویسم که نزدیکتر شده باشم به تولدت ..دلبندم...


خب.....

ترنج من حالا بلده که انگشت و زبان و دل و سر و موهاش را نشون بده....بلد شده وقتی بهش میگم : بزن قدش دستش را میاره بالا و میزنه کف دست من...چشم و دماغ و دهن و موی منم بلده البته

اینجا توی این عکس لپ هاشو دخترم داره میکشه

وقتی بهش میگم کلاغه چی میگه؟ میگه :قا قا قا.....ماهی چیکار میکنه ؟ تند تند لباش را باز و بسته میکنه.....اسب چیکار میکنه؟ خودشو تکون میده و یه چیزی شبیه پیتیکو میگه....

وقتی میگم اووخ میشی دستش را میذاره روی سرش (از بس بچه ام از ناحیه سر اووخ میشه الهی قربونش برم)

جوراب و کفش و شلوار و کلاهش را می شناسه و هر کدوم را بگم بده میده..

عاشق باز و بسته کردن زیپ شده و هیچ زیپی توی خونه از دستش به امان نیست...

وقتی بهش میگم بوس عشقولانه بکن مامانو لباشو میاره جلو که من لباشو بوس کنم بلا برده...

از توپ های بزرگ می ترسه.مثلا از توپ فوتبال باباش و توپ بدنسازی و...اینجا خواستم پز بدمااااااا!!!!

عاشق دیدن عکس های دوربین و گوشی و...هست و از بس میخواد عکس های دوربینو ببینه نمیذاره یه عکس درست درمون ازش بندازم...!!!

لی لی حوضک و موش موشک آسه برو را حسابی بلده و بازی میکنه..کلاغ پر و اتل متل را هم که طبق روال قبل که بازی میکرد بازی میکنه.

عاشق گوجه سبز و مغز وسط چاقاله اس و وقتی ظرفش را میبینه با چنان هیجانی میاد حمله میکنه که حواست نباشه چندتاش را باهم میذاره توی دهنش...

عاشق کتاب و کتاب خوندنه...منم به شیوه خودم براش کتاباش را میخونم و البته هرچند بار یکبار کتابها به جای خوندن توی دهن خانوم جا میمونن!!...توی کتاباش میمونا و اسب و دلفین و مرغابی و مار را می شناسه..

لبه تخت و مبل و میز و کابینت ها را میگیره و راه میره (البته خیلی وقته)

کلی سعی میکنه که حلقه هاش را بندازه توی میله شون ولی خب خیلی وقتها اوون ور میله میوفتند!!

همش در کابینت ها و کشوها را باز میکنه /..اون اوایل همش انگشت هاش لای در کابینت و کشوها گیر میکرد اما جدیدن یاد گرفته باید چه جوری ببنده که صدمه نبینه!

یادش دادم چه جوری از روی تخت بیاد پایین و ت بهش می گم بچرخ یا برعکس شو می چرخه و بعد عقب عقب میاد پایین و البته بسیار با ملاحظه و آروم میاد پایین.

از بازی با اسباب بازی ها فقط وارونه کردن سبد اسباب بازی هاش را بلده و تا خیالش راحت میشه که همش را خالی کرده میاد سراغ کابینت ها و کشوها.!...از اسباب بازی هاش توپ و حلقه ها و هاپو انگشتی و تدی و کتاباش را میشناسه و تا بهش بگم مثلا بدو برو هاپو انگشتی ت را بیار میره میاره.

وقتی بهش میگم جیگر مامان کیه؟ دستش را میزنه به سینه اش یعنی من! الهی فدات بشم جیگر من....

دیگه خیلی وقته پستونک نمی خوره و اگه نصفه شب بیدار بشه و من مثل قبلا پستونک را بذارم توی دهنش با عصبانیت جیغ میکشه و پاهاش را می کوبه زمین.

خوابش یه چند وقته که بهتر شده و به جای یک ساعت یکبار حالا ساعت 12.12:30 که بخوابه ساعت 4 اینا بیدار میشه شیر میخوره و دوباره ساعت 6 یا 7 بیدار میشه و شیر میخوره .باز هم خدا را شکر من یه کم می تونم بخوابم اگه نه خل و چل می شدم!

یاد گرفته اسباب بازی ها و وسایلش را جمع میکنه و دونه دونه می ریزه توی سبد و اینقدر این کار را دوست داره که همش همه چیز را داره جمع میکنه !!

عاشق اینم که وقتی میخواد خودشو برامون لوس کنه سرش را میذاره روی دست یا پامون و لوس میشه....وای که چقدر خوردنی میشه و میخوام بچلونمش.


توی این وقته چندتا مهمونی خوب رفتیم که خیلی خوش گذشت بهمون.

یه شب رفتیم خونه مریم و افشین و شانا جیگرم که مامی شانا خودشو خفه کرده بود از بس تدارکات دیده بود(عین من!!!!!!!!!!)...آخر شب هم که می خواستیم عکس بگیریم هی پز دوربینشان را میدادند که البته بعد از دوتا عکس شارژش تموم شد و دیگه با گوشت کوب فرقی نداشت!! و ما هم با همان گوشی زاقارتمان عکاسی کردیم چنااااااااااااان!

یه شب هم رفتیم خونه سعیده جون و فرشید که پسر گلشون را فرستاده بودند خونه ننه جونش! که دوتایی پز مجردی به ما بدند که البته پانته آ جون و فرشاد و دوقلوهاشون(آرتا و آرتین) اومدند و عیش مجردها را منقص کردند!!! مونا جون و سعید و باران عروسکم هم بودند و مون بارداری دومش را به خوبی داشت طی می کرد.

یه روز هم من و ترنج خانوم رفتیم خونه مهرنوش جون(از دوستان جدیدم در موسسه بادبادک) و ماهور دخمل گلش و طناز جون(همچنین) و رایان پسر عسلش هم بودند و این سه تا بچه چه آتیش ها که نسوزوندند! و دیگه اتاق ماهور داشت شبیه میدون مین می شد که رشید جون اومد دنبالم.

آخرین جلسه کلاس های بادبادک هم تولد رایان عزیزم بود(همون که گفتم) و حسابی بچه ها بازی و نانای کردند.اینم چندتا عکس از اون روز:

اینجا دخترم داره موی رایان را میکشه!!!

اینجا هم ترنج داره با آروین ماشین بازی می کنه.....

تولد ترنج خانوم خانوما را هم تصمیم گرفتیم که اصفهان و با حضور فک و فامیل جفتمون بگیریم که حدودا میشن 23نفر....

خونمون را که نگاه میکنم باورم نمیشه روزگاری دیزاینی داشته و طراحی دکوراسیونی!دیگه کم کم دارم عادت می کنم به اینکه هرجای خونه یه اسباب بازی ببینم و صدای جیغ یه اسباب بازی را وقتی پام میره روش بشنوم.دیگه دارم به کوسن های روی میز و کشوهای چسب خورده و فرش های رنگی رنگی کنار هم(جهت سر و کله دخترکمون) و ...عادت می کنم.انگار نه انگار روزگاری بود که من وقتی یه چیزی به خونمون نمی اومد سر به نیستش می کردم و همش حواسم به طراحی رنگ و نور خونمون بود!

ای بابا .....مادررررررررررررر بی خیال ...همین که همسرت سالم و دخترت سلامت  تورا کفایت...



پی نوشت1 : من برنده شدم و دخترم به صورت جدی به من میگه:مامایی..... شرطی که با رشید بسته بودمو بردم.....هورررررررراااا

پی نوشت 2: در مورد حال و اوضاع الان خونمون هم با اینکه خوشم نمیاد خونم اینجوری باشه ولی عوضش خیالم از بابت زمین خوردن و بدو بدو کردنای ترنج راحته ...چون میدونم هیچ چیز خطرناکی توی خونه نیست والبته برای بچه هایی که میان خونمون هم راحته و البته ماماناشون!


[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:12 ] [ مرسدس ] [ ]
اولین پست سال 91
بعد از مدتها با کلی تاخیر اومدم اینجا .....

اول از همه اینکه سال نو به همه هممممممممه مباررررررک باشه و ایشالا امسال سال خوبی باشه.

نمیدونستم عنوان این پست را چی بذارم! "یازده ماهگی ترنج" یا " سال نو" یا .....

دیگه ترنج اصلا به من فرصت نمی ده که من بخوام بیام اینجا و آپ کنم.کلی خوابش کم شده و موقعی هم که بالاخره با زحمت می خوابه من اینقدر کار ریخته روی سرم که به تنها چیزی که فکر نمی کنم وبلاگ و این چیزهاست.

خب مجبورم اتفاقات از نوروز تا حالا را تند تند بگم:

برای سال تحویل که رفتیم اصفهان خونه مامان اینام و من تمام وسایل سفره هفت سین ترنج را با خودم بردم اونجا ولی از بس خسته بودم خیلی خوب نشد و اون چیزی که می خواستم نشد.

خاله بهار اینا هم اومدن اونجا و اونا هم برای خودشون یه سفره انداختند و خلاصه 3تا سفره کنار هم !!!! انداختیم .انگار مسابقه گذاشته بودیم.

ترنج جوجه هم که بی خوابی به سرش زده بود و هم شب قبلش و هم شب عید تا ساعت 2.30 بیدار بود و هایپر شده بود بچه ام و هی از این طرف به اون طرف چهادست و پا میدوید..بعد صبح هم ساعت 7 بیدارشد و برای سر سفره و لحظه تحویل سال سرحال نشسته بود سر سفره....

اینم گوشه ای از نوروز 91


خلاصه بعدش هم دید و بازدید و اصفهان گردی.... من و رشید یه شب هوس ساندویچ آرابو را کردیم و رفتیم مثل قدیما ساندویچ رست بیف خوردیم جاااااااای همه خالی...

یه روز هم رفتیم میدون نقش جهان و بعدش فرنی خورونی کردیم و بعدش هم رفتیم بریانی و جای همه خالی بریون خوردیم البته ترنج جوونم کباب کوبیده با دوغ میل فرمودند! فقط پیازش کم بود!!!

بعد هم پیاده روی کنار رودخونه که مدتها بود دیگه آرزو شده بود برامون


ترنج جونم هم هرجا می رفت عیدی می گرفت البته من فکر می کردم چون سال اولش هست همه بهش عیدی توووپ میدن اما بجز بابا عباس و مامان زری(بابا و مامان من)که یک سکه 1گرمی دادن بهش بقیه چیزهای معمولی دادن...البته دستشون درد نکنه(:

خلاصه تا 4فروردین اصفهان بودیم و بعدش با مامان و بابای من و دایی مهرداد و عمه طاهره اینا و عمو سعید راه افتادیم به سمت تهران که بریم شمال...

توی ماشین ترنج خسته شده بود دیگه آخراش و بهونه می گرفت ...تا رسیدیم خونمون ترنج تا خونه و سبد اسباب بازی هاش را دید خل شده بود و هی میرفت اینور و اوونور و جیغ می کشید از ذوقش و اصلا نمی شد کنترلش کرد چند بار خودشو از روی تخت ما انداخت توی اون جایی که پایین تختمون براش درست کردیم و قهقهه می زد....

خلاصه شب هم خاله بهار اینا به ما پیوستند و فردا صبح راه افتادیم به سمت شمال..

توی شمال هم وقتی می رفتیم کنار دریا ترنج یه ذره که دریا را نگاه می کرد خوابش می گرفت و می خوابید...البته یه کوچولو ماسه بازی کرد ولی چون سرد بود نمی شد حسابی بازی کنه..

اونجا یه چندتا لباس خوشگل برای ترنج خریدیم که بدون سوغاتی برنگشته باشه.

اینم یه عکس از سنا (دختر خاله ترنج )-ترنج - تارا(دختر عمه ترنج) روی تاب توی ویلا

و اينم با عمو سعيد توی سوغاتی فروشی های شمال

خلاصه جای همه خالی خیلی خوش گذشت و یه دلی از عزا درآوردیم دیگه....دو روز قبل از 13 بدر هم برگشتیم تهران

ترنج که دوهفته ای دور و برش شلوغ بود و اصلا مامانش را یادش میرفت تا موقعی که خیلی خوابش میومد توی خونمون همش به من آویزون بود و وابستگیش چندین برابر شده بود....

شبها هم که خوب نمی خوابید(کماکان نیز.)و هر یک ساعت یکبار بیدار بود و شیر می خواست...پستونکش را هم که میذاری دهنش پاهاش را می کوبید زمین و جیغ بنفش میکشید....خلاصه من که دیگه رسما دیوونه شدم...مدام می گه من پیش شما بخوابم و شیر بخورم....هیییییییییییییییییی وااااای من!


دخترمون یک زیتون خوری شده که حد نداره ولش کنی چندتا زیتون را میخوره  دیگه کلا هم که غذای سفره را می خوره و خیلی غذاهای شل وآبکی دوست نداره...

بلد شده وقتی یه چیزی نمی خواد میگه نه نه نه!!

از سی دی های آموزشیش یاد گرفته دستشو میذاره روی چشماشو بعد برمیداره میگه دا..(همون دالی)البته توی سی دی میگه peekabo وهمین را هم بلده.

اینجا داره دالی بازی میکنه:

گوش و دهان و دل و دست و پاش را نشون میده ...

برای سیصد و سی و سه روزه گیش بابا عباس توی باغچه خونشون یه نهال زیتون کاشت....دستت درد نکنه بابا عباس مهربون...

از همه چیز بالا میره و دستش را به لبه چیزها میگیره و راه میره(البته چند قدم!!)....چند روز پیش صندلی کانتر را گرفته بود که صندلی لیز خورد و افتاد روش...وااااااااااااااااااای من مردم دیگه ...الهی بمیرم برای وروجک من که اینجوری گریه میکرد و جیگر منو خون میکرد...بعدش که آروم شد من تازه دیدم زیر چشم و روی بینیش کبود شده ...وای خدایا شکرت که توی چشمش نخورد اگه نه من چیکار میکردم؟ واااااای خدایا خودت نگهدار دخترم باش و به من تحمل بیشتر......


خلاصه سیزده بدر هم رفتیم توی پارک خوارزم با عمو سهیل و خاله سارا...جای همه خالی...عصر هم فرانک جون و آقا نادر و شهرزاد جون و رژینا جون اومدن پیشمون و بعد هم آش خورون داشتیم  و...خلاصه خیلی خوش گذشت

اینم چندتا عکس از اولین سیزده بدر ترنج جیگر مامان



يادم رفت بگم

دختر عسل من 19 فروردین یازده ماهه شد و باورم نمی شه که فقط یک ماه دیگه تا تولدش باقی مونده....

خدایا چقدر زود گذشت...همه چیز چقدر زود داره میره...واااای من هنوز طعم شیرین اولین لبخندش را درک نکردم که حالا شاهد راه رفتن و ...باشم......

دختر عزیزم...یکی یدونه مامانی ...ترنج نازم یازده ماهگیت مبارررررررررررررررررررررررک........

همیشه با لبخندهات خوشبختی را به من بچشان....




[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 14:6 ] [ مرسدس ] [ ]
آخرین پست سال 90!!!!!
حیفم اومد این چند روز آخر سال را ننویسم که دخترم چه کارها کرده....اول از همه که 4شنبه سوری رفتیم پیش هاله جون اینا که همه بچه ها اونجا بودند و بعد رفتیم توی کوچه شون و فانوس آرزوهامونو هوا کردیم و همه از روی آتیش پریدند و سرخی تو  و اینا گفتند اما من چون ترنج خانوم ترسیده بود از صدای ترقه ها  و .... و همش گریه می کرد چند لحظه وایسادم و بعد رفتم توی خونه...ای بابا امسال هم نپریدم از روی آتیش!!! پارسال که بی بی توی شیکم و امسال هم که بی بی بیرون شیکم.....هیییییییییییییییی

سبزه ترنج هم بالاخره دراومد و حالا ببینیم سفره اش چه شکلی از آب درمیاد...!!!

رفتم براش بلز خریدم واز این اسباب بازی ها که با چکش میکوبند روش!!! و اسباب بازی های فکری دیگه از گلدونه...حالا فعلا باهاشون سرگرمه ..تا کی خدا میدونه!

وقتی به ترنج می گم پا بزن.مچ دوتا پاهاشو می گیره و میکوبه به هم...ههههه

ترنج خانومی من دیشب یعنی 27 اسفند وقتی داشتم وسایلمون را جمع می کردم و یهو برگشتم دیدم که ایستاده !!!!!!!!!!!! خودش تنهایی!!!! برای 5 یا 6 ثانیه ایستاده بود و من از خوشحالی جیغ کشیدم و بیچاره افتاد روی زمین!!

وااااااااااااااااای دختر کوچولوی مامانی باورم نمی شه اینقدر زود داری بزرگ می شی...تو رو خدا صبر کن اینقدر تند نرو وایسا من لذت ببرم...من دارم کم لذت می برم.....مامانییییییییییییییییییی عاششششششششششششقتم عزیزززززززززم

[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 13:17 ] [ مرسدس ] [ ]
ده ماهگی جیگرررررر مامان
دخترکم اولین ماه دو رقمی عمرت مبارررررررررررک...ایشالا اولین سال سه رقمی عمرت هم جشن بگیریم جوجه من!

باورم نمی شه دوماه دیگه تو یکساله می شی و دیگه برای خودت خانومی شدی و من خیلی خیلی دلم برای اون کوچولوی نازنازی که حتی نمی تونست سنگینی سرش را تحمل کنه و حتی بلد نبود چیزها را توی دستش بگیره و... تنگ می شه.....

مامان من ...دخترکم ...یه روزی وقتی این نوشته ها را می خونی نمی دونم با خودت چه فکری می کنی مثلا شاید بگی اااااااااااااه چقدر این مامان من وررررررر می زده یا ...اما اینو بدون که من زیباترین و شیرین ترین خاطرات عمرمو برای تو می نویسم تا تو بدونی حتی اگه یه روزی فرصت نشد که بهت بگم "دوستت دارم" ولی خیلی خیلی دوستت داشتم و دارم و تو زیباترین و ناب ترین هدیه خدایی به من...

ده ماهه شدی و هر روز یه شیرین کاری می کنی عسل من...

یه دندون دیگه هم در آوردی و حالا 6 تا دندون داری و دیگه چلو کبابی می خوری برای خودت...مبارررررررررکت باشه جیگر من که اینقدر قیافه ات با نمک شده...

رنگ چشمات هم که هر روز تغییر میکنه و البته بگم که از اون رنگ های تیله ای هستی که با هر رنگ لباس رنگ چشمات هم عوض میشه..الهی مامان به قربون اون چشمهای ناز و پر از حرفت بره.

دایره آواهاش زیادتر شده و بغیر از "دیقون دیقون" میگه:"قو؟"بدو بدو"...دعوا می کنه وقتی صدات بلند میشه...

حالا دیگه دست و پا و گوش و چشم و بینی و ...را می شناسی و تا بهت می گم پاهات کو تندی پاهات را نشون میدی ...

دیگه از همه جا می گیری و میری و چندین بار هم اساسی خوردی زمین...عاشق اینی که دست و بازو و پاهای منو هی بخوری و بوس کنی...الهی مامان قربونت برررررررررررررررررررره...

همچنان عاشق بند و نخ و....جوری که جرات نمی کنم بهت یه لباسی که بند داشته باشه بپوشونم چون دیگه اینقدر بندش را میکشی به دهنت که کناره های لبای خوشگلت زخم میشه اما بازهم دست بردار نیستی...مثلا همین دیشب ساعت 4.30 صبح بیخوابی زده بود به سرت و نشسته بودی وسط رختخواب و بند لباست را می خوردی اونهم با چه ولعی که هرکی نمی دونست فکر میکرد سه روزه هیچی نخوردی...

برای چک آپ ماهیانه اش که بردیمش دکتر گفت چون خیلی تحرکش بالاست و شیطونه به نسبت کالری که دریافت می کنه کمه و باید همش یه چیزی دستت باشه و بذاری دهنش!...وزنش هم 8.500 کیلوگرم بود.برای تبریک نوروز هم از اون کارت تبریک های عید که درست کرده بودم یکیش را به دکترش دادم که کلی ذوق کرد و گذاشت روی میزش...

ترنج خانوم ما عاشق اینه که من وقتی اسباب بازی هاش را جمع می کنم و می ریزم توی سبد بدو و بره سبد را چپه کنه و همه را بریزه بیرون...روزی سی بار کار ما اینه!!

4شنبه هفته پیش رفتیم آتلیه عکاسی و دخملک کلی عکس خوب گرفت..واقعا همه عکس ها خیلی خوب و زیبا شده بودند و دقیقا همون چیزی بود که می خواستم.....آخی یادش بخیر پارسال این موقع من و رشید جون رفته بودیم آتلیه بارداری...هییییییییییییییی چه زود می گذره....

این هم چندتا از عکس های دخترکم 






بالاخره تصمیم بر این شد که سال نو را بریم اصفهان پیش مامان اینا و من اونجا برای ترنج خانوم سفره بندازم..البته امیدوارم سبزه اش سبز بشه تا اون موقع چون با دسته گل مامان جونش(یعنی من !)دیر سبزه انداختم...آخه بین خودمون بمونه برداشتم جو پوست کنده ریختم توی آب  وبعد هم ریختم توی پارچهو بعد هرچی نگاش می کردم می دیدم هیچی ازش نزده بیرون!!! یعد فهمیدم نباید پوست کنده میبوده...ههههه


رفتم برای لباس عید دخترم دوتا جوراب شلواری خریدم و یه بلوز توی خونه ای...

مدیر شرکت رشید جون هم سوغاتی برای ترنجم یه پالتوی خیلی خوشگل  و یه لباس شب سورمه ای خیلی جیگر زحمت کشیده بودند...هورااااااااااااااا دوباره کلی لباس دار شدیم....

خب دیگه خوابم گرفته برم که کلی خسته ام ...آخه رشید جونم بدجور سرما خورده و پرستار بودن اون هم با این بچه خیلی کار سختیه...

راستی فکر کنم این آخرین پست من توی امسال باشه چون چند روزی بیشتر به آمدن بهار و نوروز نمونده...امسال خیلی سال جالبی بود من عجیب ترین و شیرین ترین و دوست داشتنی ترین حس دنیا را تجربه کردم و مادر شدم.....و از ته دلم آرزو می کنم که همه زنان دنیا این حس را تجربه کنند...

سال نو و نوروز زیبای ما به همه دوستان گلم و به همه ایرانی های مهربون شاد باش....

دختر قشنگم..دختر بهاری من آمدن بهار برایت پر از شادی و زیبایی و عشق....بهارت و نوروزت میمون و پیروز...

دوستت دارم عزیزکم...تا همیشه

[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 0:57 ] [ مرسدس ] [ ]
سیصد روزه گی ترنج خاتونی من + چندتا عکس

اینجا کلاس های هنر و خلاقیت که ترنج هفته ای یکبار میره هست.اینجا هم تولد یک سالگی مانی از بچه های هنرکده بادبادک هست....

نوتریگا و آرتا که دارند اوون طرف را نگاه می کنند- امیر طه که اون ته نشسته - امیر سالار که بغل مامانشه و سرش توی کادر نیست! - ماهور که داره می خنده - مانی (صاحب تولد) که بلوزش چهارخونه هست و لنگه کفشش هم دستشه - ترنج که داره میاد دوربینو بگیره و رایان که با لنگه کفش مانی شیطنت وار نشسته با دهن بااااز

از بالا سمت راست:

ترنج و مامانش- ماهور و مامانش -امیر سالار و مامانش - آرتا و مامانش - مامان نوتریگا و خاله اش و نوتریگا

پایین سمت راست:

آروین و مامانش -مانی و مامانش -رایان و مامانش - دیبا و مامانش - امیر طه و مامانش که زحمت عکس را کشیدند و پرند جون(مربی بچه ها) که داشت با شعر سر بچه ها را گرم میکرد....ممنون همگی...

ترنج در حال خوردن کش کلاه تولد!!!


خب و اما سیصد روزگی خانوم خانوما که مصادف شد با 14 اسپند ماه و چون فردا هم روز درختکاری هست ما تصمیم گرفتیم یه نهال کوچولو برای ترنج خانوم خونه مامان اینا بکاریم...من تصمیم داشتم عدس سبزه اش هم امروز بریزم توی آب ولی خاله بهار گفت زوده الان....چشم خاله جونم...

نصفه وسایل سفره هفت سین ترنج را نقاشی کردم اما مگه این بچه میذاره من به کارهام برسم!!! ایشالا بقیه اش هم تموم کنم..حتما عکسش را خواهم گذاشت.

برای 4شنبه 17 اسپند هم وقت آتلیه گرفتم برای دخمل ناز نازیم که می خواد برای اولین بار بره عکاسخونه.

دیروز هم برای اولین بار خانوم کوچولو ماکارونی خوردند که خیلی هم دوست داشت.دیگه سوپ و اینا خیلی نمی خوره.صبح ها هم گاهی وقت ها پنیر و نون کوچولو می زنم توی چای و می ذارم دهنش که خیلی دوست داره.


این هم از غذاخوردن ترنج خانوم که هنوز مثل بدوی ها غذا می خوره در واقع غذا می پاشه!!!


اين هم ترنج در حال لباس جمع كردن از روی بند رخت!!!!!

[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 17:39 ] [ مرسدس ] [ ]
پنجمین دندون کوچولو
یه روز موقعی که داشتم با ترنج خانوم قلقلی بازی می کردم و زیر گلوش پخخخخخخخخ می کردم دیدم ااااااااااااا یه دندون دیگه کنار دوتا دندون بالاییش درآورده....آخییییییییییییییی عزیزم مبارررررکه...پس نگووووو اون همه غرهای الکی و سوختن پا و بی اشتهایی.....عزیزم پنجمین مروارید سفید و تیزت هم مباررررررک......

هرچقدر از این اتفاقات بیشتر می بینم بیشتر دلم می سوزه که دختر من نی نی من داره چه زود بزرگ میشه...خیلی خیلی دلم می گیره و مطمئنم بعدها همش یاد این روزهای بامزه میوفتم....

دیگه خیلی خیلی شیطون شدی و من دارم فکر کنم از دستت ضعف اعصاب می گیرم دختررررررررررر.....

دونه دونه موهام را می خوام از دستت بکنم وقتی به حرفم گوش نمی دی و لجبازی می کنی و یه دنیا خسته میشم از بس باید هزار و یکی کار را باهم انجام بدم...ولی تا بهت میگم مامانو بوس کن و تو با اون دهن باز یه بوس بی صدای خیس محکم می چسبونی روی لپم همه خستگی هام درمیره و از اینکه مادر شدم کلی لذت می برم و میرم توی ابرهااااااااا تا یهو یه گازم می گیری و من تالاپی از روی ابرها میوفتم پایین و .....


آهان تا یادم نرفته تبرررررررررررریک فراوان به خاطر اسکارگرفتن فیلم جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی به همه ایرانی ها که مطمئنم همه خیلی شاد شدند و برای یک بار هم که شده به ایرانی بودن خودشون افتخار کردند...(گرچه من همیشه این افتخار را دارم که بگم من ایرانی و اصفهانی هستم).


عروسک من یه کوچولو سرماخوردگی پیدا کرد توی این هفته و برای اولین بار من معنی مریض داری را چشیدم...واقعا سخته که آدم مریضی این کوچولوهای مظلوم را ببینه و هیچ کاری هم نتونه بکنه...البته سرماخوردگی ترنج خانوم خیلی حاد نبود چون فقط گلوش ترشح خلط داشت و خدا را شکر نه تب کرد و نه آبریزش بینی داشت و نه بی حال شد و نه سرفه می کرد...دکترش هم گفت اوضاعش خوبه و خدارا شکر بچه قوی هست....آخیییییییییییش خیالم راحت شد وقتی گفت چیزیش نیست.


ترنج خانوم حالا دیگه با سرعت چهاردست و پا میره و به همه جا هم سرک می کشه...کشوها را می کشه جلو و توی اونا را خالی می کنه.دریخچال که باز میشه که اونقدر با هیجان و تند تند میاد که من واقعا گاهی اوقات سرعتم کند میشه درمقابل اون و توی یه چشم به هم زدن داره سعی میکنه از یخچال بالا بره....اینم شاهدش:

دیگه از همه چیز شروع کرده بگیره و خودش را بکشه بالا که وایسه اما هنوز خیلی توانش را نداره و خیلی اوقات می خوره زمین...بیچااااااااااااااره....

دیگه یادگرفته از حالت چهاردست و پا کمتر می خوابه روی زمین و بیشتر سعی می کنه از همون حالت بشینه...آفرررررررررررررررین مامانی من....آفرین دختر قوی مامان....

دارم برای نوروز امسال براش یه سفره هفت سین درست می کنم و روی ظرف ها و تنگ و جاشمعی هاش را نقاشی می کنم..فقط هنوز نمی دونم سبزه اش را چه شکل جالبی بدم که ساده نباشه!؟؟؟

چقدر برای عید کار دارم خدای من.......خونه تکونی که هنوز نکردم.خرید عید هم که نرفتم فقط امشب با رشید جون و مریم جون و شانا جیگری یه سر رفتیم بنتون که خیلی چیزی نداشت و گفت هفته آینده چیزهای جدید میاد برامون ...من هم فقط یه بلوز شلوار خونه خریدم برای ترنجم.

توی هفته گذشته هم 4شنبه شب که رفتیم خونه آقای سنمار و ترنج برای اولین بار بعد از بچه گیش از نزدیک یه هاپوی بامزه را دید اولش کلی ترسید و رفت توی حالت گریه اما بعدش که ما هی شروع کردیم به ناز کردن سگ بامزه کیوان(اسمش اپل هست) دیگه ترنج هم یواش یواش دوستش داشت و...به طوری که آخر شب انگشت تو گوش و چشم و ...اون بیچاره می کرد اوون هم که حیوونی حتی یه واق هم نکرد!

5شنبه هم سه تایی رفتیم رستوران سالسا که یه رستوران مکزیکی هست و کلی حال کردیم و دیگه حساااااابی ترکوندیم...جمعه هم که از صبح درگیر بودیم .من و ترنج که رفتیم افتتاحیه نمایشگاهمون و تا عصر اونجا بودیم و بعدش هم که تولد هیراد از دوستانمون بود و فقط بدو بدو آماده شدیم و دیگه همهبچه های دانشگاه هم بودند و کلی جای همه خالی خوش گذشت....

این هم از آخر هفته ما....

وااااااااای الان یادم افتاد که فردا توی کلاس ترنج برای مانی که یکساله میشه تولد میگیره مامانش و من یادم رفته براش یه هدیه بگیرم......الان چیکار کنم نصفه شبی؟؟؟؟؟ ای باباااااااااااا از دست این حافظه!!

برم که فردا یه خاکی به سرم کنم ......

شب خوش



[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 1:39 ] [ مرسدس ] [ ]